<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244</id><updated>2011-12-21T13:18:10.215-08:00</updated><title type='text'>stresex :::: زیبا ترین داستانهای سکسی از زبان شما ::::</title><subtitle type='html'>AZ SHOMA DOSTAN GERAMI TAGHAZA MISHAVAD AGAR DASTANE JAZABI DARID BE EMAIL MAN IRAN_AZAD_M@YAHOO.COM BEFERESTID TA DAR INJA BA ESME KHODETAN BE NAMAYESH BEGZARIM ::::: dar nahayat az dooste azizam Mehrzad_p2000 nahayat tashakoor roo daram :::::</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>89</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601209672140278</id><published>2006-08-19T11:27:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:28:16.833-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ماجراي آمپول زدن زن دايي - 1&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخرهعلي: به خدا راست ميگماميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديديعلي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيدهاميد: خوب اره. چطور مگهعلي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونجا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و چسبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار. ادامه دارد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601209672140278?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601209672140278/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601209672140278' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601209672140278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601209672140278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/1_19.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601199814065986</id><published>2006-08-19T11:25:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:26:38.213-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ماجراي آمپول زدن زن دايي -&lt;/span&gt; 2&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ادامه:صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش و كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه. مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش. زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند. (من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده. الهام: نمي دونستماون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده. اميد: قرصاتو خوردياره اما فايده نداشتهامپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزنينه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود. اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزنيالهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم. اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشيالهام: چاره اي نيستاميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه. الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم. با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشهحدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حالم خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني. الهام: تو مي توني بزنياميد: ارهالهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم. اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي. الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش. اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بياممنو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;ادامه دارد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601199814065986?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601199814065986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601199814065986' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601199814065986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601199814065986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/2_19.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601190226507384</id><published>2006-08-19T11:22:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:25:02.453-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ماجراي آمپول زدن زن دايي -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;3&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ادامه:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون البته اين دفعه تمام شرتشو كشيدم پايين . واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي الهام ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون غافل گير شد وگفت داري چيكار ميكني . اينهمه لازم نبود. منظورش اين بود كه چرا كامل شرتشو بيرون كشيدم و خواست شرتشو بكشه بالا ولي مگه من اجازه بهش مي دادم گفتم شرتت تنگ بود يكدفعه در اومد حالا كه چيزي نيست الان تموم ميشه . گفت زود باش ديگه. سوزن امپول رو گذاشتم روي كونش . خودشو سفت كرد و پاهاشو جمع كرد . گفتم شل كن. اما چون مي ترسيد كسشو ببينم پاها و لمبرهاي كونشو جمع مي كرد. دوباره حرفمو تكرار كردم. ديدم گوش نميده منم دست انداختم لاي روناش تا پا هاشو از هم باز كنم . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم . اميد: خوب حرف گوش كن ديگه. الهام: زود تمومش كن. تا پا هاشو رها كردم دوباره خودشو جمع ميكرد كس صورتي رنگش هم تا حدودي وسط اون لمبراش ميزد بيرون. منم سوزنو گذاشتم كنارو دستم كردم وسط لمبرهاي كونش و يكم كسشو از لاي لمبراي كونش ماليدم وچند تا ضربه زدم روي باسنش كه مثل ژله تكون مي خورد. بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. اصلا نمي خوام سوزنم بزني. به حامد و مامانت مي گم. گفتم خب بگو ميگم خودشو سفت گرفت ترسيدم سوزن بشكنه. خودتو شل كن تا كارم تموم بشه. اشكش در اومد و گفت باشه. فقط زود باش و خودشو شل كرد منم سوزن جوري زدم كه يكمي دردش گرفت و گفت ااااااااااااااااااااااااااااخ. الهام گفت برو ديگه اينم سوزن تموم شد . گفتم يه سوزن ديگه هم بايد بهت بزنم . گفت اون كه مال امروز نيست . گفتم منظورم يه سوزن گوشتي گرم و كلفت و درازو داغه. و بايد كامل لخت بشي . گفت برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و اونو روي تخت خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هاي بزرگي داشت. رونهاي بزرگ و كشيده كه مثل برف سفيد بودند. لباسامو در اوردم و يه شرت بيشتر پام نبود. كه كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. الهام گفت مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فرياداش شروع شد. گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه الهام جيغ زد وگفت اخخخخخخخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . الهام خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 3 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . الهام هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . (اينو بگم قبلا اسپره زده بودم)تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت الهام به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟گفتم حالا نوبت توست كه با اون لب هاي خوشكلت كير منو بخوري. هر كار كردم اين كارو نكرد و برام ساك نميزد. منم گفتم اشكال نداره منم در عوض جرت ميدم. پاهاشو از هم باز كردم . كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صوتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. الهام يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه الهام بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم كه الهام يه جيغ بلند زدوارضا شد وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت اخ جون چه داغه. خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي تخت دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش ميخوام كيرت را توي كسم حس كنم. عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد. اخخخخخخخخخخ ومن ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان ميياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد چالاپ چولوپ مي كرد. احساس كردم حالا ابم ميياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد والهام با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده ميخواهم ابمتو بريزي اون تو. گفتم نكنه مي خواهي حامله بشي گفت. قرص ضدبارداري مصرف ميكنم. زود باش ادامه بده. گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود)ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخخخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني اين كه امپول نيست. هر 2 تامون خندمون گرفت و زديم زير خنده. گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من حتي به حامد هم از كون ندادم كه كيرش از تو نازكتره. گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد من يكم كرم از تو يخچال برداشتم. ماليدم در سوراخش . بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود. الهام جيغ زدنش شروع شد. درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. الهام يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اااااااخخخخخخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه ويزنه بيرون. گفتم ابم داره مي ياد خاليش كنم تو كونت. گفت نه بريزش تو كسم كيرم كشيدم از تو كونش بيرون . بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار سوم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس الهام پاشيد و من والهام يه جيغ بلند كشيديم. و الهام گفت اخ چقدر داغ بود سوختم. و بعد روي هم ولو شديم.&lt;br /&gt;===نويسنده: اميد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601190226507384?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601190226507384/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601190226507384' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601190226507384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601190226507384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/3.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601170045573932</id><published>2006-08-19T11:20:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:21:40.540-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#4a2454;"&gt;خواهر زن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;من یه خواهر زن داشتم که 7سال از زنم کوچکتر بود 18ساله بود.همیشه از طرز نگاه کردنش حدس میزدم که ازمن بدش نمیاد .چندبار که شب خونمون مونده بود نصفه شب میرفتم سراغش وسینه هاش و میمالیدم سینه هاش خیلی خوش فرم وسفت بود ودستمو میکردم توشرتش .همیشه کسش خیس بود بعضی وقتها هم کیرمو میمالیدم به کسش اونم مثلا خودشو میزد به خواب .ولی از ترس اینکه زنم بیدار نشه زود بیخیال میشدم ویه جلق میزدم خودمو خلاص میکردم .&lt;br /&gt;تااینکه دوسال پیش یه شب مهممونی بودیم حال پسرم 1سالش بود بهم خورد بازنم وخواهرزنم بردیمش بیمارستان .گفتند باید بستری بشه ساعت 1نصفه شب بود قرارشد زنم پیش بچه بمونه منم خواهرزنمو برسونم خونه خودشون فرداش بیاد پیش خواهرش .&lt;br /&gt;از بیمارستان که اومدیم بیرون گفتم خونتون دوره حالاهم که فردا بایدبیای بذار بریم خونه ما شب اونجا باش من برمیگردم بیمارستان .اونم قبول کرد .بردمش خونه خودمون وبه بهانه بیمارستان زدم بیرون . بعداز نیم ساعت که مطمئن شدم خوابیده برگشتم خونه ماهواره روروشن کردم وکانالهای سکسی رو نگاه میکردم کیرم بد جوری سیخ شده بود وکلی دلش رو صابون زده بود واسه خواهرزنه . اونم فکر کنم که متوجه اومدن وفیلم نگاه کردن من شده بود ولی خودشو توی اتاق بچه به خواب زده بود .دیگه نمیتونستم تحمل کنم یواش رفتم تواتاق خواب دیدم یه شلوار وبلوز خانمم روپوشیده وطاقباز خوابیده .رفتم سراغش اول خوب سینه هاشواز روی لباس مالیدم بعد لباسشوزدم بالا سوتینشو زدم کنار وسینه های لختشو مالیدم خیلی حال میداد اونم خودشو به خواب زده بود وهیچ حرکتی نمیکرد ولی معلوم بود حال میکنه شروع کردم به خوردن سینه هاش وبوسیدنش خیلی سینه هاش خوشمزه بود داشتم دیوونه میشدم کیرمو از روی شلوار میمالیدم به کسش .شلوارشو وشرتشو باهم کشیدم پایین وای چه کس وکونی اولش یه ذره مقاومت میکرد ولی بعدش شل شد .کیرمرمو میمالیدم به کس خیسش کلی حال داد هم خیس وهم نرم و هم گرم بود .بعداز مالیدن یهو ترسیدم پردشو بزنم اونم هی پاهاشو میچسبوند به هم .برش گردوندم وکیر سیخ شدمو گذاشتم رو سوراخ کونش وای چه کونی بود بعداز یه ذره درمالی یواش یواش کیرمو کردم تو کونش یه جبغ کوچیکی کشید ولی با اینکه معلوم بود درد داره خودشو زد به خواب وهیچ حرکتی نمیکرد .جاتون خالی کلی تلمبه زدم تو کونش اونم به نفس نفس افتاده بود بعد یه تکونی خورد یه آه طولانی کشید که معلوم بود ارضا شده منم بافشار تمام آبمو خالی کردم تو کونش وهمونجوری تا چند دقیقه روش خوابیدم .نمیدونید چه حالی داد کردن کون خواهر زن ایشالله نصیبتون بشه واقعا راست میگن خواهرزن مثل نون زیر کباب میمونه چون به همون اندازه خوشمزس .کردن کونش خیلی خوب بود خواهرش از عقب نمیده میگه خیلی درد داره منم اصرار نمیکنم . نمیدونه خواهرش رو از کون کردم چه حالی کرده . بگذریم از روش بلند شدم رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم در اتاق رو قفل کرده .ترسیدم گفتم نکنه فردا همه چیو بگه کلی التماسش کردم تا درو باز کرد .بغلش کردم ازش معذرتخوالهی کردم وازش قول گرفتم به هیچکس هیچی نگه اونم قول داد نگه ونگفت .وقتی ازش پرسیدم چرا درو قفل کردی .گفت هم خجالت میکشیدم وهم ترسیدم بازم بیای سراغم وپردمو بزنی بوسش کردمو اونم منو بوس کرد گفتم من میرم بیمارستان توهم بگیر بخواب رفتم بیرون بعد که خونه رو از بیرون نگاه کردم دیدم نشسته پای ماهواره وداره تند تند کانال عوض میکنه معلوم بود دنبال فیلم سکسی میگرده .منم برگشتم بیمارستان .بعداز اون ماجرا هنوزم نگاهاش همون جوریه وبااینکه جلوی من روسری سرش میکنه ولی معلومه هنوزم میخواره ولی دیگه موقعیت جور نشد بکنمش .میبینمش کیرم سیخ میشه .&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601170045573932?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601170045573932/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601170045573932' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601170045573932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601170045573932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/7-18.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601140125736338</id><published>2006-08-19T11:15:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:16:41.446-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;دوست دختر حجت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سلام به دوستان عزیز چند سالی که داستانهای شمارو گهگاهی دنبال می کنم این دفعه تصمیم گرفتم منم یکی اَز داستانهای سکسی مو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بییاد من بچه زرند کرمانم الان که این داستان دارم واستون مینویسم 2سال ساکن کرمانم ماجرا اَز اُنجا شروع شد که دوستم (حجت)آمد پیش من گفت می خواد به دوست دختر قدیمیش خیانت کنه.من از این کارا خوشم نمی یاد تا حالا هیچ وقت به دوست دخترام خیانت نکردم ولی با اسرار حجت من تو رو دربایسی گیر کردم قبول کردم رفتم از پسر عموم موتورش قرض گرفتم رفتم در خونه خانمی قرار مدارا گذاشتیم.اومدیم که حجت گفت مکان (خونه خالی)از کجا پیدا کنیم! من هم نداشتم واسه همین این قدر این درو اُن در زدیم تا حسن رو دیدیم اوُن بیشتر وقتا مکانش ردیف بود رفتیم سراغش بعد از تعریف کردن ماجرا قرار شد که ببریمش خونه مادر بزرگش خونه مادر بزرگش یه خونه ویلایی بزرگ بود که دو تا اُتاق داشت که به عنوان انباری بودند ولی حسن اونا رو تمیز کرده بود و توشون خلاف می کرد!بماند حسن یه شرطم گذاشت به شرط اینکه دایی شم باشه حجت قبول کرد هر چی باشه دوست دختر اوُن بود بستگی به غیرت خودش داشت که فکر کنم نداشت بعد از ظهر شد حجت رفت دنبال دوست دخترش و اُونو آورد آنها رفتند تو اتاق شروع به کار شدن ما هم یه خرده از پشت پنجره دید زدیم حجت داشت دختر رو میکرد اما خیلی بی حال بود اصلاً با دختره حال نمی کرد فکر کنم داشت عقده مترکوند نمی دونم وقتی کارش تموم شد ماجرای ما سه تارو هم گفت اما دختر مقاومت می کرد و قبول نمی کرد که در همین حین حسن پرید تو اتاق شلوار وشرتشون کشید پایین و گفت من تا خودم خالی نکنم اجازه نمی دم کسی از تو این اتاق بیرون بره دختره هم ناچار شد و رفت زیر حسن اما با چشمای گریون در همین لحظه حس انسان دوستی من گل کرد یا بقول بچه ها گفتنی غیرتممون گل انداخت رفتم تو اتاقو دختر رو از زیر دستای حس بیرون کشیدم حسن رو پرت کردم یه گوشه!وقتی دختر خودش جمع جور کرد دستش گرفتم از اون خراب شده بردمش بیرون بردم سر یه 4 راه پیادش کردمو 2000تومنم پل بهش دادم که کرایش بشه بره خونش که در حین رفتن که ازم تشکر می کرد گفت اگه تونستی به من سر بزن.نمی دونم اُون بنده خدا تعارف کرد یا جدی گفت که من جدی گرفتم! بعد از چند وقت رفتم در خونشون منو دید خیلی گرم برخورد کرد که من انتظارشو اصلاً نداشتم به قول بچه ها گفتنی خرش از آب گذشته بود دیگه کاری به کار من نداشت بلاخره یه قرار گذاشتیم بعد از چند بار که منو سر کار گذاشت اُونم همش بخاطر تجربه تلخ اولی بود و یه سکس کوتاه تو یه محل ناجوراُونم واسه اینکه ترسش بریزه روزه موعود فرا رسید من اون تو خونمون تنها شدیم وقتی وارد خونه شد ترسو می شد تو چشماش دید بیچاره منتظر بود هر لحظه یه نفر از تو اتاقها بییاد بیرون بردمش تو اتاق خودم بعد رفتم مشروب بیارم گفت که نمی خورم منم واسه اینکه راحت باشه منم نخوردم بعد رفتم سمت دستشویی میلاد کوچولو رو در اَوردم یه خورده نوازششش کردم یه خورده اسپری به دور برش زدم با آب شستمش رفتم تو اتاق بیچاره مثل یه گنجشک خودش جمع کرده بود و روی تخت نشسته بود منم رفتم نشستم کنارش نشستم گفتم دوست داری با هم یه حالی بکنیم اَنم یه سر به علامت رضایت تکون داد که من لبامو چسبوندم به لباش شروع کردم به خوردن اونم کم کم ترسش ریخت داشت لبهامو می خورد زبونشو می خوردم در مین حینم دست چپم داشت سینه های لیمویشو نوازش می کرد یه لحظه دیدم مثل برق گرفته ها افتاد بجونم شروع به در اوردن لباسم کرد من هم بیکار نموندم دکمه های مانتوشو باز کردم یه تیشرت زیر مانتوش داشت اونو در آوردم سوتینشم باز کردم دیدم دو تا لیموی خیلی ناز با یه سر براممده ظریف نمایان شد دیگه کنترل خودم اشز دست دادم شروع کردم دیوانه وار اونارو خوردن بعضی وقتا یه گاز کوچیک ازش می گرفتم که با داد فریاد خانمی همراه بود این داد فریاد باعث تحریک بیشتر من می شد که یه دفعه من کنار زد رفت سمت میلاد کوچلو داشت با دستش نوازشش می کر د یه دفعه مثل وحشی ها شلوارمو از پام در آورد شرتم پاره کرد می خواست میلاد جونو بکونه تو دهنش یه زد حال بهش زدم اونو از دستش رها کردم گفتم من اَز ساک خوشم نمییاد ناراحت شد که دوباره پریدم تو بغلش شروع به خوردن اون صورت کوچیک وفرشته گونش کردم از پیشونییه زیباش شروع کردم تا رسیدم به لبهای نازش بعد از یه خوردن سیر به گردنش حمله کردم وشروع به خوردن رگ گردنش کردم دیدم آخ ناله هاش داره تبدیل به جیغ میشه یهو دیدم داره داد میزنه من بکون من کیر می خوام جا خوردم گفتم مگه تو اُپنی میگفت وقت بکن توش منم با اکراه سر میلاد جونو گذاشتم در ب ورودی بهستشو آروم فشار دادم تو وایییییی عجب حالی داشت تنگ به سختی میلاد کوچلو راه خودش باز کرد بعد از چند لحظه میلاد کوچلو تو بهشت جا گرفته بود منم شروع به تلمبه زدن کردم خودم انداختم روی خانمی هم لباشو می خوردم با دستمم داشتم سر سینشو نوازش می کردم اونم با آه وناله هایی که می کرد لذت بیشتری به من می داد منو برای تلمبه زدن محکم تر ترغیب می کرد بعد اَزچند دقیقه دیدم یه جیغ کوتاه کشید یه رعشه تو بدنش اَفتاد بیهال شد احساس گرمای ملایمی رو روی میلاد جون احساس کردم موتوجه شدم ارضاءشده منم تلمبه زدن تند تر کردم تا اینکه میلاد جونم اشکش در اُمد منم اوُنارو ریختم روی زمین و بیحال روی تخت کنار خانمی اُفتادم بعد از چند دقیقه با چند تا بوسه به خود اُمدم دیدم خانمی بالای سرم نشسته دوباره پریدم تو بغلش همین که با بوسه نوازشش می کردم ازش تشکر می کردم اُنم اَز من تشکر می کرد بلند شدم رفتم اَز آشپزخانه دو تا لیوان شیر موز آوردم تو اُتاق با هم خوردیم بعد خداحافظی کردیم من هیچ وقت اَز چگونگی openشدنش سوال نکردم اُونم چیزی نگفت بعد اَز این ماجرا چند بار دیگه هم با هم یه حال چسب با هم کردیم به امید اینکه همیشه حال کنین اُونم اَز نوع چسب &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مخلستون علی &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601140125736338?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601140125736338/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601140125736338' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601140125736338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601140125736338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/2.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601096262586138</id><published>2006-08-19T11:08:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:14:09.696-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حميد و مهناز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سلاممن حميد هستم و قبلا داستان شيرين رو براتون نوشته بودم . اين دفعه داستان مهناز رو كه سكس من با زن همسايه مون است رو براتون نوشتم . ما 1 همسايه داريم كه 1 خانوم حدود 45 ساله و سفيد (مثل برف ) ، تپل با چشاي آبي و كون گنده كه اسمش مهنازه .خلاصه من خيلي تو كف اين پري بودم . مهناز خيلي به خونه ما ميومد و با مامانم خيلي دوست بود .هر موقع كه ميومد خونمون و من درو باز ميكردم تا وارد ميشد با دستم 1 كوچولو كونشو لمس ميكردم طوري كه متوجه نشه . 1 روز بعد ازظهر كه مامان و بابام رفته بودن شمال مهموني خانوادگي و قرار بود 1 روز اونجا بمونن تو خونه نشسته بودم و داشتم فيلم سوپري كه از دوستم گرفته بودم و مي ديدم كه يهو صداي زنگ اومد . از تو آيفون ديدم مهنازه . خيلي خوشحال شدم در و باز كردم .ديدم رنگ و روي خوبي نداره . بعد از سلام گفت : حميد جان مامانت هست ؟ گفتم نه با بابام رفته شمال . گفتم :چيزي شده ؟حالت خوب نيست ؟؟ گفت : فكر كنم فشارم افتاده ! اومدم كه اگه زحمتي نيست فشارمو بگيري ! (ما چون دستگاه فشار داشتيم و من بلد بودم با اون كار كنم اون دور و بر هر كي مي خواست فشار خونشو بگيره مي اومد پيش من ) منم كه ديدم شانس دره خونمونو كنده گفتم : نه اختيار داريد ! بفرمائيد تو .اومد تو بهش گفتم كمك كنم ؟؟ گفت : نه ميام خودم . بردمش تو اتاق و روي تختم نشست . گفتم : اين جوري كه نميشه ؟ !! دراز بكش ؟!! 1 ذره خجالت مي كشيد ! ‌چادرش كاملا افتاده بود و 1 لباس نازك با يقه كاملا باز پوشيده بود . كيرم داشت مي تركيد ، ولي هنوز زود بود . دستگاه فشار و آوردم و خودم آستينشو زدم بالا !! نمي دونيد چه حالي داشت ؟ دستش نرم نرم و سفيد بود . تا جايي كه جا داشت آستينشو زدم بالا . خودم هم بغلش نشسته بودم جوري كه پشتم با پاش در تماس بود . دستشو گرفتم و مي خواستم نبضشو پيدا كنم .دستشو گذاشتم روي رون پام ، اصلا نمي فهميدم چه كار ميكنم ؟! اونم هيچي نمي گفت ! اينقدر دستشو ماليدم كه با 1 خنده موزيانه گفت : زود باش ديگه چي كار ميكني ؟!!!!! گفتم : باشه ولي نبضت پيدا نيشت مجبورم از روي ضربان قلبت فشارتو بگيرم (الكي گفتم ) اونم گفت : زود باش . برام جالب بود كه هيچي بهم نمي گفت . دستمو گذاشتم روي سينه اش . واااااااااااااااي چون يقه پيرهنش باز بود دستم پوستشو لمس ميكرد .داشتم ديونه ميشدم . 1 لحظه اومدم تا جابجا بشم دستش كه روي پام بود خورد به كيرم . تا اومدم جمعش كنم ديدم كيرمو با دستش گرفت !!!!! منم كم نياوردم و افتادم روش . خيلي بدن نرمي داشت . من رو بودم و اون زيرم. كيرم كه حالا كاملا سيخ شده بود رفته بود لاي دامنش و قشنگ كسشو با كيرم حس ميكردم چون زيرش فقط 1 شرت داشت . اون فقط آه ه ه ه و اووووف ميكرد و من لب و گوش وگردنشو مي خوردم تمام صورتشو ليسيدم . صورتش از آب دهنم خيس شده بود . خيلي خوشمزه بود .بلندش كردمو پيرهنشو در آوردم وااااااااي چه سينه هاي گنده اي داشت ؟؟!!!!! سوتينشو در آوردم و افتادم به جون سينه هاش .سر سينه هاش شق شده بود همين جور كه سينه هاشو مي خوردم رفتم پايين تا رسيدم به دامنش . كشيدمش پايين چه رونايي داشت تپل و سفيد . دست كه مي زدم رد دستم مي موند .از روي شرتش شروع به ليسيدن كسش كردم . شرتش خيس شده بود . خودش شرتشو در آورد . چه كسي بود تپل و سفيد .دهنمو گذاشتم روش و مي خوردمش مهنازم كه تو آسمونا بود و هي قربون صدقم مي رفت . انگشتامو كردم تو كس خيسش و با زبونم چوچولشو مي ليسيدم . جيغ مي كشيد .1 دفعه بلند شد و منو خوابوند روي تخت وتمام لباسامو در آورد و به حالت 69 روم خوابيد . تمام كيرمو كرده بود تو دهنش و مي خوردش . تخمامو مي كرد تو دهنش و مي ليسيد .بلندش كردمو نشوندمش روي پاهام و كيرمو گذاشتم دم سوراخ كسش . كسش تنگ نبود و با 1 فشار تا ته رفت تو . 1 آه ه ه ه بلندي كشيد و شروع به تلمبه زدن كرد . از پشت سينه هاشو گرفتم و و اونم خودشو بالا و پايين مي كرد . چندتا پوزيشنو امتحان كرديم .گفتم مي خوام بكنم تو كونت ؟ اونم گفت مال خودته عزيزمممم . كير خيس مو گذاشتم رو سوراخ كونش . معلوم بود كه شوهرش فقط از كس كردش . سوراخش آكه آك بود . با 1 خورده زحمت تمام كيرمو فرستادم داخل . چه حالي داشتم !!! چند تا تلمبه كه زدم ديگه طاقت نياوردم و مي خواستم آبمو بريزم همون تو كه فهميد و گفت : تو كسم !! گفتم خطر ناك نيست ؟؟؟ گفت : لوله هامو بستم !!!منم با خيال راحت تمام آبمو ريختم تو كسش و همونجوري تو بغل نرمش خوابيدم .بعد از چند دقيقه با 1 لب بيدارم كرد . لباساشو پوشيده بود و ميخواست بره . گفت : دست درد نكنه خوشگلم خوبه خوب شدم . منم گفتم : ميشه دوباره فشارتو بگيرم ؟؟؟ خنديد و گفت: حتما ميام پيشت عزيزممم و پريدم تو بغلش . 1 لب ديگه ازم گرفت و رفت . ولي از اوون روز به بعد هر چند وقت 1 بار مهناز عزيزم فشارش مي اوفته و من فشارشو مي گيرم !!!!!فرستنده: حميد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601096262586138?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601096262586138/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601096262586138' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601096262586138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601096262586138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601096262586138.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601083062544690</id><published>2006-08-19T11:06:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:07:12.970-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اس ام اس با برکت - قسمت اول&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;نمیدونم از کجا شروع کنم این ماجرا با یه اس م اس اشتباه شروع شد. 18/1/85 اصلا حال نداشتم که صدای موبایلم منو به خودم اورد . یه اس م اس امده بود . که اشتباه فرستاده شده بود. منم زنگ زدم ببینم این که اس م اس داده کی بوده. ولی جواب نمیداید . منم تصمیم گرفتم حالشو بگیرم. از شرکت از تلفون کارتی خلاصه هر تلفونی جلو دستم بود زنگ میزدم.این کار 3 روز تمام و بی وقفه ادامه داشت تا یه روز دیدم یکی از کارگرا داره گوشیمو میاره دیدم همون شمارس که زنگ میزنه منم تلافی کردم جواب ندادم کارگرم تعجب کرد و گفت مهندس ..... چرا جواب ندادی منم اخم کردم و اون رفت من ادم مهربونی هستم ولی تو محیط کار خیلی جدی هستم مشغول کار شدم که بازم گوشیم زنگ خورد همون بود اینبار جواب دادم وای چه صدای نازی بودگفت:سلام حال شما خوبهخیلی جدی گفتم مرسی شما البته ناگفته نمونه با شنیدن اون صدا حول کردم ولی باز این زبون به دادم رسید خودمو زدم به زبون ریختن گفت: نمیشناسی گفتم نه اخه دیشب یه چیز محکم خورد تو سرمبا ناراحتی گفت چی چیزیتون که نشدهخندیدم و گفتم درد بلای تو بود دیگه خندید و گفت با زبونی که تو داری باید چندتا دوست دختر داشته باشیمنم گفتم ممکنه که باز خندید و گفت اشتباه گرفتی من دختر خالشم خودش روش نمیشه حرف بزنهمنم گفتم یه چیز بکش روش تا بشه از حاضر جوابیم خوشش امد وگفت که مریم مشکله گفتاری داره و نمیتونه خوب حرف بزنهمنم به شانسم لعنت گفتمبا بی میلی با مریم حرف زدم و اون روز تموم شدمریم هر روز زنگ میزد منم با بی میلی باهاش هرف میزدم تا اینکه قرار شد من مریم وسارا دختر خالش همدیگرو ببینیم قرارمون پارک گیشا بود البته من کرجی هستمرفتم سر قرار و منتظر شدم من میخواستم مخ سارا رو بزنم و مریم رو بپیچونم چون پیش خودم سارا رو خوشکل و مریم رو بی ریخت تصور کردم اونا امدن وای برق از سرم پرید دوتا هولو یکی از یکی خوشکلتر ولی سارا تو خوشکلی یک صدم مریم هم نبود مریم خیلی خوشکل بود قدش 170 وزنش 65 ابروهای کمونی لب کشیده موهای مشکی و بلند و سینه هاش که نگو دیوونم کرد یه دختر کامل هیچی کم نداشت ولی سارا به زیبای صداش نبود زیبا بود ولی معمولی اون روز کلی با هم حرف زدیم منم تا تونستم خندوندمشون راستی تا یادم نرفته سارا ازدواج کرده بود ولی با شوهرش مشکل داشت از اون ماجرا یک هفته گذشت من که هیچ دوختری بیشتر از دو ساعت جلوم دووم نمیورد و میکردمش نتونسم مریم رو تو یک هفته بکنم اخه از سکس میترسید اینم از شانس من بود من با سارا هم خیلی خوب بودم ولی اون خیلی حشری بود همیشه از نگاهش کیرم راست می شدتا یه روز سارا زنگ زد و ادرس خونش رو داد و گفت مریم منتظر منه منم سری رفتم دو ساعت طول کشید تا رسیدم وقتی رسیدم دیدم سارا تنهاس و به نم میخنده با لحن حشری کفت مریم فکر میکنه میزارم این لعبت تنها مال اون ترسو باشه خوستم برم که از پشت دسشو گذاشت رو کیرم وشروع کرد به التماس کردن من تازه متوجه شدم اون لخته و چیزی تنش نیست زدم زیر گوشش و خواستم برگردم که دیدم پامو گرفت و شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن خلاصه خرم کرد و نشستم اما چه سینه های داشت اجب کسی بود آب از لبم راه افتاد اون قول داد اگر با اون سکس داشته باشم مریم رو راضی کنه که به من کون بده منم قبول کردم با اکراه ولی از خدام بود اون کس بی مو که معلوم بود واسه من اماده شده رو بکنم رفتیم تو اطاق خواب تا رسیدیم تو با یه چشم به هم زدن من رو لخت کرد و سریع اسپره زد به کیرم پیشه خودم خندیدم و گفتم کونت پارس اینم بگم من خیلی دیر آبم میاد حالا که بی حس هم بود من شروع کردم به ور رفتن باهاش تو کارم وارد بودماز نوک سر تا نوک پاشو لیس زدم وبعد از 15 دقیقه رسیدم به اصل ماجرا شرو کردم به خوردن کسش دیگه داشت داد میزد که دیدم شل شد ارضا شده بود برگشت و کیر من رو گرفت تو دستش اول یه بوس از سر کیرم کرد اخه کیرم هنوز خواب بود سارا با مهارت شرو به ساک زدن کرد بعد از چند دقیقه کیر کلفت و 23 سانتی من دهن سارا رو پر کرد و به ته حلقش خورد کیرمو از دهنش در اورد و نگاهش کردبا شهوت گفت تو با این منو جرم میدی کیر شوهرم نصف این هم نیست که من خوابوندمش با کیرم میزدم رو کسش و با دست دیگم با چوچولش بازی میکردم صداش در امد میگفت بکن بکن تو میخوام جرم بدی ببینم بلدی یا نه منم صبر نکردم کسش خیس بود منم یکدفه و با فشار کیرمو تا ته کردم تو جیغ بلندی کشید و گفت جرم دادی ولم کن پاره شدم الان از وسط نصف میشم تو بغلم محکم گرفتمش وشروع کردم با تمام وجود تلنبه زدن داشت گریه می کرد بعد از چند دقیقه بازم حشری شد و میگفت اخخخخ جرم بده تو بلدی کارتو منم میکردمش و همزمان گردنشو میخوردمبازم لرزید وشل شد بازم ارضا شده بود منم عرق کرده بودم ولی هنوز خیلی مونده بود تا ابم بیاد همنجورکه میکردمش داشتم با انگشت با کونش بازی می کردم کیرمو از کسش در اوردم و برش گردوندم کیرمو با تف خیس کردم کونشو با انگشت باز کرده بودم خواستم بکنم که برگشت و با التماس گفت نه من تا حالا کون ندادم من گوش نکردم محکم زدم رو کونش تا امد حرف بزنه سر کیرم رو گذاشتم جلو سوراخش و سر کیرمو کردم تو کونش جیغ کشید و گفت جر خوردم منم امون ندادم و تا ته کیرمو کردم تویه لحظه صداش نیومد محکم گرفته بودمش و تکون نمی خوردم تا ماهیچه هاش شل بشه ترسیده بودام اخه تکون نمیخورد یه صدای اروم گفت جرم دادی من تا حالا کون ندادم دارم میمیرم کیرتو بیار بیرون من گوش نکردم و شروع کردم به تلنبه زدنخیلی تنگ بود کیرم داشت میترکید.سارا هم اه و ناله میکرد که جر خوردم اخخخخخ پارم کردی بسه دیگه من با این حفاش دیوونه شدم و ضرباتم رو محکم تر وسریع تر کردم عرق از سرو بدنم مثل اب میریخت اونم داشت دیگه لذت میبرد و منو تشویق به کردن سریع میکرد و میگفت اره دارم بهت کون میدم آخ جون جرم بده مال خودته هر کاری میخای بکن ولی از اب کیر من خبری نبود که نبود با یه جیغ بلند شل شد و شرو کرد به التماس که دیگه بسه دارم میمیرم از درت برای بار سوم ارضا شده بود ولی من نه دلم به حالش سوخت از تو کونش در اوردم برش گردوندم کیرم رو گذاشتم تو دهنش شروع کرد به ساک زدن خیلی وارد بود منم با سینه ها و کسش بازی میکردم و کسش رو لیس میزدم کیرمو ول کرد به پشت خوابید و پاشو داد بالا بازم حشری شده بود گفت یالا جرم بده باز منم باز کردم تو کسش وشرو کردم به کردنش دیگه خسته شدم ولی من تو سکس مغرورم و زن باید زیرم باشه روشای دیگ رو دوست ندارم انقدر تلنبه زدم که احساس کردم پوست کیرم داره میره احساس کردم ابم داره میاد بهش گفتم اونم گفت حیفه خیلی زحمت کشیدم واسه این اب کیر همشو بریز توم منم گفتم به چشم و همشو خالی کردم توش ولی تا 5 دقیقه کیرم تو کسش بود تمام ابم خالی شد نا نداشتم از روش بلند شم یک ساعتی روش خوابیدم بعد از روش بلند شدم تا با هم بریم حموم از درد پا نمی تونست راه بره بغلش کردم بردمش حموم و شستمش تو حموم بازم کردمش ولی اینبار زودتر ابم اومد بازم خالی کردم توش خیلی ازم تشکر کرد و گفت میخواد ازم بچه دار بشه منم برام مهم نبود بهش گفتم قولت که یادت نرفته گفت اگه قول بدم بازم باهاش سکس داشته باشم مریم رو برام راضی می کنه تا بکنمش منم قول دادم و تا صبح بازم کردمش و صبح راه افتادم رفتم سر کار ولی لختی سکس تمام بدنمو گرفته بود تا حالا اینجوری کسی رو نکرده بودم ولی منتظر سکس با مریم بودم روزها می گذشت و من منتظر لحظه موعود بودمادامه دارد........&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601083062544690?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601083062544690/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601083062544690' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601083062544690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601083062544690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601083062544690.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601075105324347</id><published>2006-08-19T11:04:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:05:51.216-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اس ام اس با برکت - قسمت دوم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بلاخره روز موئد فرا رسید سارا زنگ زد و گفت شب برم خونشون اخه بازم شوهرش رفته بود مسافرت منم شب راه افتادم و رفتم وقتی رسیدم دم در سارا میخندید پرسیدم پس مریم کو که جواب داد اول من بعد مریم مگه میزارم مریم تو رو تک خور کنه مریم فردا صبح میاد فهمیدم بازم رو دست خوردم رفتم تو خونه تو خونه یه بوی عطر مخصوصی میومد که ادمو حشری می کرد تا به خودم اومدم دیدم سارا لخت جلوی منه منم امونش ندادم و شروع کردم به لب گرفتن و خوابوندمش رو کاناپه وگردنشو می خوردم و اروم اروم میومدم پاینتر تا به سینههاش رسیدم سفت شده بود و نوک تیز از سینه هاش گاز میگرفتم و انم اخو اوخش شرو شده بود بعد از چند دقیقه که حسابی سینه هاش رو خوردم شرو به لیس زدن شکمش کردم تا رسیدم به نافش و زبونمو کردم تو نافش مثل مار هی به خودش می پیچید فهمیدم خوشش میاد منم چند لحظه به بازی با نافش ادامه دادم و اروم اروم امدم پایین تا به کسش رسیدم ناله هاش به داد زدن تبدیل شده بود منم کسشو لیس میزدم بوی خیلی خوبی داشت دیوونم میکرد چوچولش رو میک میزدم و یه گاز ازش گرفتم که بلند گفت اخخخخ کشتیم سریعتر کوسشو لیس زدم که بدنش به لرزه افتاد و با یه جیغ اورگاسم شد بازم باهاش ور میرفتم که از زیرم بلند شد و گفت نمیزارم بلای اون بار رو سرم در بیاری منو گایدی اونبار با شوهرم که سکس کردم هنوز درد داش تو تنم بود به زور جلوی گریمو گرفتم که لو نرم تا نقشمو عملی کنم منم داشتم بهش می خندیدم که حمله کرد و مثل وحشیها داشت لباسامو در میوورد میگفت من ارضا شدم و تو هنوز لخت هم نشدی تمام لباسهای من رو در اورد ومثل کیر ندیده ها تمام کیرم رو کرد تو دهنش و با میکهای قوی کیرمو میخورد جوری که نزدیک بود مغزم از کیرم بزنه بیرون بهش گفتم یواش همش واسه خودته سرش رو بلند کرد و با احن حشری گفت ای کاش بود ولی فردا مریم صاحب این لعبت میشه و شرو به لیس زدنه خوایه هام کرد و دوتا تخمام رو هر جور بود تو دهنش جا داد تمام بدنم داغ شده بود خیلی حرفه ای بود البته منم بی کار نبودم و با سوراخ کونش ور میرفتم تا باز بشه سوراخش خیلی تنگ بود اخه فقط یه بار کون داده بود اونم که کار خودم بود افتتاحش کیرم رو از تو دهنش در اوردم و با کیرم با کس و چوجولش ور میرفتم ولی تو کسش نمی کردم اخه میخواستم از کون بکنمش منم داشتم به کارم ادامه میدادم که داد زد لعنتی بکن تو مردم جر بده کسمو من داشتم با سوراخ کونش ور میرفتم با اب کسش خیس کردم سوراخش رو تا سر کیرمو گذاشتم تو کونش مثل برق گرفته ها پرید و گفت نه نه نه هنوز درد میکنه نه کون نمیدم پاره میشم منم چیزی نگفتم بلند شدم و شروع کردم لباسامو پوشیدن شرتمو پام کردم که گفت داری چکار میکنی و با دست شرتمو گرفت و به التماس افتاد منم کارمو بلد بودم احساس به سکس تو چشماش موج می خورد با حالت پر از التماس گفت نرو خواهش میکنم. گفتم پس نه نداریم قنبل کن .گفت دردم می گیره نه منم حلش دادم و سریع شلوارمو پوشیدم که داد زد باشه لعنتی میدم و زود کونش رو گرفت جلوی من و گفت بیا بکن مال خودته جرش بده منم با یه حرکت سریع لخت شدم و کمی با کس و کونش ور رفتم بهش گفتم الان همچین جرت میدم تا دیگه به من نه نگی کیرمو گذاشتم جلو سوراخش و تا اومد حرف بزنه با تمام فشار کیرم رو تا خایه هام کردم تو کونش و محکم گرفتمش تا از زیرم در نره 10 ثانیه همه جا رو سکوت گرفت و من داشتم گردنشو میخوردم تا ارومش کنم که یکدفه جیغ وحشتناکی زد اخخخخخخ جر خوردم واااییییی مامان پارم کرد پاره شدم دارم میمیرم حالم به هم میخوره دارم از وسط نصف میشم درش بیار مردم ولی من محکمتر گرفتمش و شرو کردم اروم کیرمو تو کونش حرکت دادن خیلی تنگ بود خیلی هم داغ بود اروم اروم به این حالت عادت کرد منم با دستم چوچولش رو میمالیدم بعد از مدت کمی کونش شل شد و من شروع کردم به تلنبه زدن همونجور که مورد الاقم بود محکم و سریع به هن هن افتاده بود ولی داشت لذت میبرد چون التماسهاش به خواهش تبدیل شده بود و میگفت بکن مال خودته جرش بده تو بلدی چکار کنی پارش کن ببینم چجوری جرم میدیی ای مممامان من دارم کون میدم بکن کونمو جر بده با این حرفاش منم دیوونه شده بودم و محکمتر ضربه میزدم تا اینکه بازم بدنش به لرزه افتاد و برای بار دوم ارضا شد منم کیرمو از کونش در اوردم و دادم بازم برام ساک بزنه خیلی از ساک زدنش خوشم میومد بعد از اینکه ساک زد گفت کونمو جر دادی دردم میاد .هنوز سوراخ کونش باز بود دلم به حالش سوخت نشستم بین پاهش و کیرمو سر دادم تو کسش که خیس خیس بود و کیرم راحت رفت توش خیلی داغ بود عرق تمام بدنمو گرفته بود نتونستم زیاد طاقت بیارم و بعد از 5 دقیقه تلنبه زدن صدای هر دومون در اومده بود ابم داشت میومد اونم پاشو دور کمرم حلقه کرده بود منم ضرباتم رو تا اونجا که میتونستم محکم میزدم صدای ضربات من صدای نفس نفس زدن من وصدای ناله های سارا تمام خونه رو گرفته بود که با لرزش و جیغ سارا منم تمام ابمو خالی کردم خالی کردم تو کسش و خوابیدم روش که سارا گفت سوختم ابت خیلی داغه اتیشم زدی حدودا 10 دقیقه همونجوری خوابیدم روش و جم نخوردم که سارا گفت عزیزم تمام بدنم درد می کنه میشه از روم بلند شی منم که حاله بلند شدن نداشتم از روش غلت خوردم و گرفتمش تو بغلم در گوشش گفتم ممنونم خیلی حال داد اونم گفت مرسی عزیزم تا حالا ایقدر حال نکرده بودم تو لذت واقعی سکس رو به من چشوندی ولی بیچاره مریم دفه اولشه تو پارش میکنی میمره اگه ایجوری بکنیش و بعد خندید خیلی زیبا شده بود توی بقل هم خوابیدیم ساعت 11 شب بود که بلند شدیم و با هم رفتیم حمام من اون رو شستم و انهم من رو شست حسابی ما ساز دادمش تا سر حال اومد گفت میکنیم باز گفتم نه بقیش مال مریمه امدیم بیرون رفتیم سر یخچال تدارک همه چیز رو دیده بود شیر موز و خرما و برای شام هم مرغ بریون کرده بود تو فر جاتون خالی همشو خوردم اخه خیلی گرسنه بودم بعد از اون سکس یه گاو رو می تونستم بخورم شب با هم خوابیدیم صبح ساعت 5 بیدارش کردم و گفتم سارا کمرم رو بمال اونم بلند شد و رفت یه روغن اورد ریخت رو کمرم و شرو به مالیدن کرد وگفت کمری برات بسازم که کون مریم رو جر بدی خیلی وارد بود تا ساعت 6 کمرم رو مالید و بعدیه لب ازش گرفتم به نشونه تشکر لباسام رو اورد کرد تنم و مرتبم کرد و یه عطر خشبو هم زد بهم و خودشم اماده شد تا مریم بیاد . و انجوری مریم به چیزی شک نمی کرد . من رفتم نشستم رو مبل و سارا رو صدا کردم . اومد تو بقلم نشست . بهش گفتم سارا باید کمکم کنی گفت چه کمکی هر کاری تو بخوای می کنم .گفتم نه نداریما و خندیدم با خنده گفت چشم اقا هر چی شما بگی منم گفتم میخوام مریم رو زن کنم و تو باید کمکم کنی خندید و گفت میخوی بکنی تو کسش و من گفتم اره گفت چشم از خداش هم باشه تو پردشو پاره کنی ساعت 8 بود که زنگ خونه به صدا در اومد سارا در رو باز کرد مریم بود وای که چه خوشکل شده بود مغزم از دیدنش صوت می کشید صدای ضربان قلبم رو میشنیدم تالاپ و تلوپ میکرد نزدیک بود سینم رو بشکافه و بیاد بیرون . مریم اومد تو من خشکم زده بود مریم از دیدن من تعجب کرد و گفت تو از کی اومدی که سارا پرید وسط وگفت مریم جون اقا اتیشش خیلی تنده الان 1 ساعته منتظره تو خدا به دادت برسه و خندید و رفت تا صبحانه رو حاضر کنه و من و مریم رو تنها گذاشت به مریم گفتم چه خشکل شدی دختر با لکنت گفت بودم پریدم و محکم بقلش کردم و یه لب حسابی ازش گرفتم و دستم بی مقدمه رفت لای پاش و شروع کردم به مالیدنش که سارا با خنده گفت بابا در نمیره همه ی در ها رو قفل کردم تو چرا انقدر حولی اول یه چیزی بخورید بعد با شکم خالی نمیشه کاری کرد ضعف میکنه همش مال خودته اصلا سند میزنیم به نامت رفتیم برای خوردن صبحانه و من داشتم نقشه ی سکسم رو تو سرم مرور میکردم که چجوری این اهو رو جرش بدم ......ادامه دارد…&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601075105324347?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601075105324347/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601075105324347' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601075105324347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601075105324347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601075105324347.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601068577384355</id><published>2006-08-19T11:03:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:04:46.313-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اس ام اس با برکت - قسمت سوم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ادامه.......&lt;br /&gt;جاتون خالی سارا بازم سنگ تموم گذاشت ویه صبحونه ی عالی و مقوی خوردیم من تو تمام مدت به بدن بی نقس مریم نگاه میکردم و با اینکه شب یه سکس کامل داشتم برای سکس با این فرشته ی زیبا لحظه شماری میکردم از سر میز که بلند شدیم حس کردم مریم از من فرار میکنه و می ترسه منم منتظر فرست بودم که سارا با زیرکی این فرست رو برام فراهم کرد و به مریم گفت تو نمی خوای لباست رو عوض کنی مریم منو منی کرد که سارا امون نداد و گفت می خوای تا شب با این لباسها باشی دختر برو خودتو راحت کن مریم رفت تو اتاق خواب تا لباسش رو عوض کنه که سارا به من فهموند که پشت سرش برم تو اتاق و کارو تموم کنم وقتی اروم وارد اتاق شدم دیدم مریم فقط یه تاب صورتی تنشه با یه شرت توری که نمای کوس توپلش رو نشون میداد و حتی یه مو هم رو بدنش نبود و معلوم بود صبح رفته حمام داشتم میترکیدم از پشت نزدیکش شدم وتا خواست دولا شه شلوار بپوشه محکم گرفتمش تو بغلم و کونش کامل روکیرم بود ترسید و تا خوست بگه نه حولش دادم رو رختخواب لباس و کرستش رو سریع در اوردم خواستم شرتشو در بیارم که محکم گرفته بودش از عطر بدنش مست شده بودم و واقعا نمی دونستم دارم چکار میکنم سرش داد بلندی زدم و گفتم ولش کن اینو وزدم رو دستش شرت رو ول کرد فقط التماس می کرد اخه ترسیده بود دفعه ی اولش بود مثل بید می لرزید منم سراغ هیچ جاش نرفتم و مستقیم شیرجه زدم رو کسش مثل دیوونه ها کسش رو میخوردم و با دستاهم پاهاش رو قفل کردم رونهایه نرم و زیباش روی صورتم بود و من داشتم اون کس زیبا که از بین پاهاش زده بود بیرون رو میخوردم زبونم رو فرو می کردم تو کسش عجب عطر و مزه ای داشتن گریه ها و التماسهاش به جیغ تبدیل شده بود منم چوچولش رو گرفتم تو دهنم و میک میزدم ایقدر این کارم رو ادامه دادم تا ارضا شد ابش اومد منم اب کسش رو که خیلی هم زیاد بود با دست به کونش می مالیدم تا کونش اماده بشه واسه پاره شدن برش گردمندم رو سینش و حالا کونش رو به من بود اون باسنهای حالت دار و شهوت بر انگیز تا چند لحظه ی دیگه باید از یه مهمون عزیز پذیرایی میکرد من داشتم کار خودم رو می کردم که دیدم سارا هم لخت تو اتاقه با اشاره بهش فهموندم من رو لخت کنه اونم سریع این کار رو کرد وشروع به ساک زدن واسه من کرد واقعا حرفه ای این کار رو میکرد منم با سوراخ کون مریم سرو کله میزدم تا باز بشه ولی مگه باز میشد تا اینکه دیکه حوصلم سر رفت از سارا پماد چرب کننده رو گرفتم و کیر خودم و کون اون رو کامل چرب کردم مریم متوجه سارا شد و با التماس از سارا خوست که نذاره من بکنمش می گفت سارا دردم میاد من طاقت ندارم میمیرم از درد ولی خبر نداشت که سارا طرف منه سر کیرم رو گذاشتم جلو سوراخش وبا یه فشار سر کیرم رفت تو که از جا پرید ولی فایده نداشت من و سارا محکم گرفته بودیمش شروع کرد به گریه وجیغ زدن که من با یه فشار زیاد کیرم رو تا ته کردم تو و بی حرکت موندم مریم هم نفسش بالا نمیومد و مثل جنازه ولو شده بود که یکدفه داد زد پاره شدم اخخخخخخ وایییییییی سرم جرم دادیییییییییییی بیارش بیرون سارا بگو بسه میدم بهش ولی بگو الان در بیاره. مردم. دارم جر میخورم مامان .مامان مردم کمکم کنبعد از 4 دقیقه بی حال شد و دیگه به وجود این مهمون کلفت تازه وارد عادت کرده بود منم که کم کم و اروم اروم تلنبه میزدم وقتی دیدم ارومه شروع کردم به تلنبه زدن مورد الاقم سریع و محکم و سارا هم داشت با سینه های مریم بازی میکرد و براش سینه هاش رو میخورد صدای ناله های مریم به جیغ تبدیل شد ولی جیغی که از روی لذت بود مریم به اوج شهوت رسیده بود هی میگفت بکن بکن جرم بده اخخخخ جووون پارم کن همچین جرم بده که دفعه بعد دردم نیاد جرم بده سارا ببین من دارم کون میدم منم جر خوردم مثل تو جرمممم بده وااااای چه کلفته ولی این حالت 8 دقیقه بیشتر طول نکشید و اون بازم ارضا شد و بعد از چند لحظه بی حالی بازم التماس میکرد که بسه درد تمام بدنم رو گرفته دیکه نمیتونم رو کونم بشینم جر خوردم بسهو یکدفعه چیزی که من می خواستم بگم از دهن خودش خارج شد و زحمت من رو واسه کس لیسی کم کردگفت بکن تو کسم مردم از درد کون منم امون ندادم قبل از اینکه پشیمون شه برش گردوندم . اب کسش کارم رو راحتر کرده بود سارا هم سریع اماده عملیات امداد شد منم بعد از کمی ور رفتن با کسش کیرم رو گذاشتم دم سوراخش از ترس داشت میلرزید ارمم فشار دادم تو خم شدم روش ولبم رو گذاشتم رو لباش کسش خیلی تنگ بود منم داشتم ازش لب می گرفتم تا اروم بشه لباش واقعا سکسی و شیرین بود زبونش رو کشیدم تو دهنم و کیرمو فشار دادم تا پردش پاره شد از درد بدنش رو جمع کرد و جیغ ارومی کشید کسش خیلی داغ و تنگ بود منم خسته شده بودم مریم هم خسته شده بود ولی با حرفاش من رو تشویق به تلنبه زدن می کرد منم با تمام نیرو این کار رو می کردم که یکدفه حرکت ابم رو احساس کردم مریم هم برای بار سوم داشت ارضا می شدداد بلندی زدم و تمام ابم رو خالی کردم تو کسش که داد زد واییی سوختم تمام بدنم اتیش گرفت بی حال افتادم روش و تا مدت نیم ساعت تکون نخوردم و کیرم هنوز تو کسش بود سارا از روش منو حل داد کنار کیر من کس مریم پر خون بود سارا کیر من رو تمیز کرد کس مریم رو هم بعد تمام کیر من رو کرد تو دهنش و شرو به ساک زدن کرد که کیرم بازم راست شد کیر رو داد دت مریم و بهش گفت بخور مریم شروع به ساک زدن کرد و سارا نشست رو من و شروع کرد لب گرفتن از من این کار ادامه داشت تا ابم باز اومد به مریم گفتم داره میاد که سارا گفت مریم همشو بخور خوش مزس حیف این اب به این با ارزشی هدر بره مریم هم همشو خورد بعد کمی تو بغل هم خوابیدیمو بعدش سه تای رفتیم حمام و همدیگه رو شستیم شب من برگشتم کرج از این ماجرا سه ماه می گذره و من با این دختر خاله ها هفته ای دو یا سه بار سکس دارم و از هم لذت میبریم ولی هفته ی پیش خبری شنیدم که من رو به سارا نزدیکتر کرد بله من هفت ماه دیگه پدر میشم سارا از اولین سکسمون باردار شده بود و قرار شد این راز بین من و اون بمونه اینم داستان من که از یه اس ام اس شروع شد و من رو وارد دورهای جدیدی از زندگی کرد بچه ها ببخشید اگه خوب ننوشتم پایان7/5/1385&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601068577384355?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601068577384355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601068577384355' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601068577384355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601068577384355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601068577384355.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601060398272770</id><published>2006-08-19T11:00:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:03:24.083-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ساسان حشری&lt;br /&gt;ببينيد من هميشه دوست داشتم قبل از سكس - براي بيشتر تحريك شدن ٿيلم پورنو نگاه كنم - مخصوصا با شريك سكسيم - (چه همسر چه دوست دختر) ولي همسرم هيچ وقت با من همراهي نداشت و طوري وانمود ميكرد كه گويا اصلا از سكس شرعي و عرٿي با همسرش هم زياد دل خوشي نداره و صرٿا به خاطر من و شايد هم انجام وظيٿه زناشويي تن به سكس با من ميده.به اين ترتيب خيلي به ندرت و زماني كه يه كمي حشريش كرده بودم با من ٿيلم سوپر نگاه كرده بود ولي ٿقط سكس هاي عادي رو. يعني اگه به همجنس بازي زنها ميرسيد يهو از حالت سكسي خارج ميشد و ميگٿت اين كثاٿت كاريها رو بزن بره منم كه حقيقتا يكي از ٿانتزيهاي ذهنيم و ايده آل هام ديدن همجنس بازي دو تا زن از نزديك بود - حتي تو ٿيلمهاي سوپر از ديدن لزبين ها بيش از سكس هاي معمولي تحريك ميشدم- الهه هميشه تو اين جور موارد ضد حال بود ميدونين واسه امتحان الهه يه بار بهش گٿتم الهه ديشب خواب ديدم با سارا (دختر دايي زيبا و لوند همسرم) داري همجنس بازي ميكني يهو خيلي آشٿته شد - و مني كه بعضي وقتها با خيال همجنس بازي همسرم با زيبا روي ديگر خودم رو تحريك ميكردم - از اين آشٿتگي برام مسجل شد بي نهايت از همجنس بازي بدش ميادو منزجره&lt;br /&gt;تا روزي كه گٿت دوست جديدي به نام تينا پيدا كرده كه از مشتري هاي آرايشگاهشه و وقتي عكسهاي عروسي ما رو ديده به همسرم گٿته حيٿ تو كه با اين (منو گٿته) ازدواج كردي و شوهرت اصلا بهت نمياد و تو خيلي ازش سر تري ( البته همه اينها رو الهه به من گٿت) - و الهه هم گٿت ساسان منم جوابشو دادم ولي راستشو بخواين حس كردم يه جورايي دچار غرور شده و خودش رو گرٿته - از تعريٿ تينا خودش رو گم كرده - مثلا هميشه تو سكس هامون واسم ساك ميزد ديگه بازي در مياره و به نوعي مثل قبل به من حال نميده حدس زدم همه اين آتيشا داره از تو کوره تينا بلند ميشه - شروع كردم به صورت غير مستقيم از تينا پرسيم - ٿهميدم از همسرش طلاق گرٿته و 29 سالشه و تو باشگاه محلمون مربي آيربيكه و خانواده درست و حسابي هم نداره - مادر ناتني و اينكه تينا رو تو 15 سالگي مجبور به ازدواج كردن - و تنها داره زندگي ميكنه و خونه مجردي داره يه حسي به من گٿت شيرازه زندگيم در خطره و بايد بيشتر حواسم رو جمع كنم تا اينكه يه روزي كه من وقت دندونپزشكي داشتم و قرار بود ديرتر سر كارم (كه پيش پدرم تو كارخونش - توليدي گرده هاي آْلومينيومي براي ظرٿهاي تٿلون- هستم) برم - الهه از من خواهش كرد زودتر برم از خونه بيرون - تعجب كردم گٿتن چرا؟گٿت تينا قرار بياد آرايشگاه (در ضمن يكي از اتاق خواب ها رو الهه كرده آرايشگاه) گٿتم خوب بياد - گٿت ميخواد اپيلاسيون كنه - منم با شيطنت پرسيدم همه تنش رو؟ (البته چون ميدونستم الهه از اين كارا نميكنه نهايت ٿقط دست و پا روانجام ميده)الهه هم گٿت آره همه تنش رو - چون با هم صميمي هستيم و اونم خواهش كرده - منم قبول كردم حالا زودتر برو كه تو رو ببينه معذب ميشه - منم با بيميلي و يه طوري كه سرش منت بذارم (چون منو از نعمت ساك زدن كيرم توسط همسرم محروم كرده بود) گٿتم باشه ولي اين جور مشتري ها و رٿيق ها رو آدم نداشته باشه به نٿعشه - الهه هم با شيطنت گٿت چيه چون گٿته خوش قياٿه نيستي ازش دلخوري؟منم بهش گٿتم : منم صد تا رٿيق دارم كه ميگن من از تو سر ترم- حالا منم بيام واسه تو قياٿه بگيرم؟ يا اصلا چه دليلي داره كه بخواي اين حرٿا رو مطرح كني؟ تو همين حين آيٿون زنگ زد - گٿتم بيا اينم همونيه كه ريده به زندگي مون- اومدم بيرون در محكم پشتم كوبيدم - موقع پايين اومدن ديدم تينا داره مياد بالا - يه نگاه كشداري به هم كرديم و سلام كرد - منم بدون جواب از كنارش رد شدم - ولي نگاهش آنچنان گيرا بود كه من تو يه لحظه تو ذهنم باهاش تا تو رختخواب هم رٿتم - تو يه لحظه ٿكر اينكه تينا اومده كس شو مومك بندازه- كلاٿم كرد- تصور كس مو دارش يا كس بي موش يه لحظه رهام نميكرد تو همين ٿكرا بودم كه الهه در و باز كرد و از بالاي راه پله ها پايين نگاه كرد ببينه من اونجا هستم يا نه؟ احتمالا زاغ سياه منو چوب زده بود و ديده بود كه من از در ساختمون بيرون نرٿتم - بعدا به من گٿت ٿكر كردم واستادي بياي بالا جلوي تينا به من چيزي بگي من ضايع شم- به تينا هم بر بخوره و بره پي كارش-ولي تو يه لحظه ديدن اپيلاسيون كس تينا بزرگترين هدٿ زندگي من تو اون لحظه شده بود - و اين ٿكر سمج ولم نميكرد كه صورت به اين زيبايي و گيرايي ببين عورتش چيه؟ و دائم اين آيه شريٿه رو زمزمه ميكردم كه: كس كسه بي مو ، با آب ليمو گٿتم تا كار و شروع نكرده به بهانه اي برم بالا و كليد رو ذره اي از تو مغزي خارج كنم تا بتونم از بيرون با كليد خودم در و باز كنم شايد بتونم به آرزوي بزرگ اون لحظم جامه عمل بپوشونم دويدم بالا در زدم الهه در و با اخم و سردي باز كرد- گٿت چيه؟(با حالت عصباني)منم خودم رو زدم به غد بازي گٿتم اگه دوست محترمتون تو هال نيستن ميخوام برم از تو كشو پول بردارم - پول تو جيبم كمه-اونم با سردي گٿت واسا الان خودم ميارم – همينكه رٿت آروم كليد رو به اندازه دو سه ميليمتر از مغزي خارج كردم - به اميد اينكه شايد بتونم صحنه نابي از كس تينا رو شكار كنم - و به آرزوي بزرگ اون لحظم برسم(ميدونين آدمها در موقع عصبانيت و شهوت تصميماتي ميگيرن كه تو حالت عادي به قدري ملاحظات هست كه انسان حتي بهشون ٿكر نميكنه- حالا يكي نيست به من بگه بابا كس كسه ديگه چه كسه الهه كه هر روز زيارتش ميكني چه كسه تينا كه اينطوري در حسرت ديدارش ميسوزي از خود بيخود شدي!الهه با يه دسته پونصدي برگشت - منم گرٿتم و از پله ها پايين اومدم و از درب حياط هم خارج شدم و متوجه بودم انگار الهه داره از پشت پنجره رٿتن منو چك ميكنهيه چند دقيقه اي صبر كردم تا الهه خيالش از رٿتن من راحت شه - ديگه دندونپزشكي تخمم هم نبود - ٿقط ٿكر كس تينا بود كه برام آروم و قرار نذاشته بود - با سلام و صلوات اومدم و در حياط رو باز كردم - و اومدم بالا پشت درب منزل - گوشام رو تيز كردم - ديدم صداي موهومي از داخل به گوش ميرسه - ولي قابل ٿهم نبود - منم مستاصل نشستم رو پله ها - با خودم گٿتم چي كار كنم؟ ٿكر كسه تينا( در حين اپيلاسيون) ديوونم كرده ! وقت دندونپزشكي رو چيكار كنم؟ - خلاصه با اكثريت آرا به اين نتيجه رسيدم برگشتن به منزل حماقت محضه و احتمالا چيزي هم نصيب كيرم نميشه - به قول شاعر: دست بردم به ابول ديدم شده چوب طغور - گٿتم يه راه كٿ دستيه رو بريم ٿكرمون آزاد شه ؟ چون طبقه آخر هستيم خيالم از اينكه كسي منو ببينه راحت بود القصه - گرٿتم دستمو و لحظه هاي اپيلاسيون كس تينا رو با جزييات كامل به تصوير كشيدم - كه مثلا من كليد انداختم تو در و رٿتم تو و الهه و تينا هم كه حشري شده بودن - الهه از لمس كردن كس تينا و تينا از لمس كردن كسش توسط الهه - همين كه منو ديدن اومدن سراغم - تينا كمربندم رو باز كرد - كيرم رو در اورد گذاشت تو دهنش و د بخور - چون وقتم كم بود ديگه زود ميخواستم تو ذهنم بكنمش برم برسم به دندونپزشكي - ( مي دونين تصورات سكسي واسه جلق زدن انقدر بعضياش احمقانه ست كه ٿقط به درد كٿ دستي ميخوره و بس) آقا اٿتادم رو تينا و گذاشتم نو كسش ( حالا انگار الهه اونجا برگ چغندره - اصلا الهه كيرمم نيست) داشتم تو ذهنم جلو عقب تينا يكي ميكردم كه.....- يهو صداي جيغ هاي كوتاه و شيطنت آميز از داخل خونمون به گوشم رسيد - كه حس كردم دارن دنباله هم ميكنن - منم كه ٿكرم دنبال كس و كون وسكس بود هيچ ٿكري به ذهنم نيومد جز اينه حتما قضيه سكسيهتو دلم گٿتم جووووووون_ همونجا سجده شكر به جا آوردم - كه انگار دارم به آرزوم ميرسم..........(گوشم رو تيز كردمو منتظر موندم - صدا بعد از مدتي قطع شد - همينطور داشتم با خودم كلنجار ميرٿتم - كه خدايا چي كار كنم ؟- برم تو؟ - نكنه اون چيزي كه من ٿكر ميكردم نباشه؟ - ولي حشر چنان قالب شده بود كه اگه نمي رٿتم تو ، مطمئن بودم كه تا آخر عمر حسرت مي خورم- با تمام حشري كه كس تينا برام به وجود آورده بود ، بازم يه ملاحظاتي نميذاشت بي پروا عمل كنم - اگه ميرٿتم تو و الهه ديوونه بازي در ميورد؟ اگه تينا جيغ و داد ميكرد؟ و خيلي اگه هاي ديگه ولي........ - ولي مطمئن بودم اون تو يه خبر هايي هست - ولي ممكن بود با اين كار زندگيم از هم بپاشه - دل رو به دريا زدمو ........ خودم رو واسه عمليات استشهادي آماده كردم - (به هر حال ممكن بود تو اين راه به مقام رٿيع شهادت نايل بشم .........) شهادتين رو بر زبان جاري كردمو- با رمز مبارك و مقدس يا باب الحوائج - عمليات رو آغاز كردم كليد رو با احتياط كامل وارد مغزي كردمو - آروم چرخوندم - در قٿل نبود ٿقط بسته بود - تقريبا بدون صدا در باز شد - نٿسم تو سينم حبس شده بود - خدا خدا ميكردم تيرم به سنگ نخوره - وارد خونه شدم - كسي تو هال نبود - اومدم پشت در آرايشگاه ( همون اتاق خواب وسطي) - گوشم رو چسبوندم به در - خبري نبود - از سوراخ كليد نگاه كردم همينطور - بازم خبري نبود - يه لحظه به خودم اومدم و خواستم اگر ديده شدم ( كه قطعا ديده ميشدم ) ورودم عادي به نظر بياد - ٿقط اونقدر حول بودم كه حتي نمي تونستم درست ٿكر كنم و يه دروغ واسه برگشتنم بسازم - مخم كاملا از كار اٿتاده بود - رٿتم به سمت اتاق خوابمون - همينكه در و باز كردم - در دم خشكم زد - الهه روي تخت به صورت طاقباز خوابيده بود و تينا تو لاپاش بود - سرش لاي كسه الهه بود - ولي تنها چيزي كه سريعا توجه منو جلب كرد - كسه خوش استيل و مو دار تينا بود - كه به صورت چهار دست و پا خم شده بود - و كس استخونيش تو بين لاپاش جلب توجه ميكرد - نميتونستم چشم از روش بردارم - البته همه اينها در كسري از ثانيه اتٿاق اٿتاد تينا يهو مثل برق گرٿته ها كسو كونشو جمع كرد - الهه هم كه سكس از سرش پريده بود با پررويي گٿت تو اينجا چه غلطي ميكني؟ منم با خونسردي رو كردم به تينا گٿتم انگار شما داشتين كسه الهه رو اپيلاسيون ميكردين؟ الهه گٿت برو گم شو بيرون - منم يهو قاطي كردم - گٿتم بي پدر - تو حين هرزگي مچت رو گرٿتم دوقورت و نيمت هم باقيه؟ لاشي تينا به سرعت لباساشو پوشيد و خواست بره كه من دستم رو اوردم جلوش گٿتم تشريٿ داشته باشين - باهاتون كار دارم - با عصبانيت دستم رو كنار زد و رد شد - منم همچين هولش دادم كه محكم خورد به در اتاق خواب - يهو با صداي بلند، آخي گٿت كه همراه با گريه بود ( يه لحظه دلم سوخت براش )گٿتم حرومزاده يه بار ديگه ببينمت مادر تو به عزات ميشونم ها - با گريه در وا كرد و به سرعت خارج شد كه الهه هم با بي شرمي اومد جلو ( همينطور كون برهنه) گٿت كثاٿت چيكارش داري؟ منم كه كيرم رو صابون زده بودم واسه كسه تينا - با اين پيش آمد شديدا عصبي شده بودم - يهو الهه خواست به من تعرض كنه ( احتمالا بزنه تو صورتم ) - كه ناخودآگاه هولش دادم ناگهان يه ٿكري مثل برق از ذهنم گذشت - الهه كه از اول ازدواجمون منو تو حسرت گاييدن كونش گذاشته بود - حالا بهترين ٿرصت بود - ازش آتو هم داشتم - اگه بازي درميورد - خوارش رو ميگاييدم - خواست با عصبانيت از كنارم رد بشه كه گرٿتمش - محكم هولش دادم رو تخت - تو يه چشم به هم زدن شلوار و شورتم رو در اوردم و با زور زيرم نگهش داشتم - دائم به من ٿحش ميداد - ولي كيرمم نبود - از پشت اٿتادم روش - يه لحظه حس كردم خودشو شل كرد - حتما پيش خودش گٿته يه راه كس بهش ميدم خرش ميكنم - ولي كور خونده بود سريع تٿ زدم سر كيرم - و گذاشتم در سوراخ تنگ كونش - يه حركتي به خودش داد و كيرم رٿت تو چاك كسش - سريع در اوردمش- و دوباره دستم رو تٿي كردم ماليدم به سوراخ كونش و كمي هم زدم به سره كيرم - تو اين مدت لاينقطع ٿحش ميداد و ميگٿت كثاٿت ولم كن و آشغال.........- من كه گوشم اصلا بدهكار نبود - همينكه تٿ زدم دم سوراخ كونش دوزاريش اٿتاد كه چه خوابي براش ديدم گٿت احمق چيكار ميكني؟ منم كه تو بدترين لحظات دست از لودگي بر نميدارم - گٿتم بايد تنبيه بشي - همچين كونت ميذارم كه ديگه از اين غلط ها نكني - حالا واسه من ٿيلم بازي ميكني؟ همجنسبازي رو خاموش كن يا بزن بره؟( موقع ٿيلم سكسي ديدن)همينكه متوجه شد چه خيالي تو سرمه - عضلات كونش و سوراخ كونش رو شديدا منقبض كرد - منم ديدم اينجوري ديگه محاله بتونم كونش بذارم - يهو بي هوا گذاشتم تو كسش - جا خورد و يهو شوك زد - تو همين حال خودش رو يه كم رها كرد - منم وحشيانه كيرم رو دراوردم و گذاشتم سر سوراخش - يه ذره رٿت تو - ديگه با ٿشار وزنم سعي كردم نذارم بياد بيرون - يهو انگار كه يه كوچه بن بست تهش باز شده - جر خورد و رٿت تو سوراخش - چنان جيغي زد .... مامان مامان مامان - آخ نميدونين چه حالي داد - كيرم تا دسته تو كون الهه رٿته بود و آرزوي ديرينم برآورده شده بود- طٿلي الهه با دستش تمام رو تختي رو چنگ زده بود و مچاله كرده بود - آروم داشت اشك ميريخت- حالا وقتش بود كه آروم تلمبه بزنم تو كونش - باورتون نميشه وقتي كيرم رو ميكشيدم بيرون انگار سوراخ كونش هم چند ميليمتري به سمت بيرون كشيده ميشد - چون من حالت تلمبه زدن رو حس نميكردم - ٿقط سوراخ كونش به بيرون كشيده ميشد و برمي گشت سره جاش طٿلك به التماس اٿتاده بود - تو رو خدا - تو رو خدا - مردم - پاره شدم - پاره شدم - بسه ديگه .......... گٿتنش بي وقٿه ادامه داشت - ٿكر كنم طٿلك از درد داشت زمين و گاز ميگرٿت ولي...... ولي بالاخره بايد تنبيه ميشد - به هر حال از نظر شرعي هم كه حساب كنيم - تنبيه زن يه وقتهايي لازمه - حالا من اين تنبيه رو در نظر گرٿته بودم - البته مطمئنم كه شما هم حق رو به من ميدين - مگه نه؟ خلاصه اونقدر عجز و ناله كرد كه زودتر از هميشه به اوج لذت جنسي رسيدمو به سرعت آبم اومد - منم ريختم تو سوراخ كونش - خيلي حال داد - خيلي ....... همينكه در آوردم - مادرشو گاييدم - ديدم سره كيرم اني شده - خاركسده انش قهوه اي بود - گٿتم ريدي رو كيرم - اونم با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن......(دلم واسش سوخت)ولي همينكه چشمم دوباره به كير اني شدم اٿتاد شاكي شدم مي خواستم به زور كيرم رو بكنم تو دهنش ساك بزنه - ولي............ ولي گٿتم خدا رو خوش نمياد و از مسلماني هم به دوره رٿتم به سمت حموم واسه نظاٿت و غسل جناب...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601060398272770?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601060398272770/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601060398272770' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601060398272770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601060398272770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601060398272770.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601042244439271</id><published>2006-08-19T10:59:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:00:22.573-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;من و منشي شركت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم كاملا واقعي هست و براي خود من اتفاق افتاده . من در يكي از شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه . يادمه اولين باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نيگا كنم ديگه چه برسه به اينكه... درباره ش فكر كنم . همون ابتدا درباره ش تحقيق كردم بچه ها گفتن كه طلاق گرفته و الان با پدر و مادرش زندگي مي كنه . بدجوري تو راگوزم خورده بود . واقعا دوستش داشتم و همش به اون فكر مي كردم . مدتها بود تو كفش بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ و گفت چند تا عكس منظره مي خواد كه پروژه خودش رو تزئين كنه . منم هر چي عكس منظره و گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها . و همه عكسها رو باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم . هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم نتونستم خيلي ترسيده بودم . روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم . چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و پيدا كنم . منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از من تشكر كرد . كم كم بهش نزديك شدم و روز به روز بيشتر باهم حرف مي زديم . روزي سه چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم . خيلي دلم مي خواست بدونم چرا از شوهرش جدا شده ولي مي ترسيدم بپرسم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با هيچكس رابطه اي ندارم . بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من فقط با اين خانم حرف مي زنم همين . بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت مي كنم . گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم . گفت اين خانم وقتي اومد تو اين اداره متاهل بود ولي با يكي از كارمندهاي اينجا رابطه نامشروع داشته وقتي هم كه شوهرش فهميد اونو طلاق داد . بعد از طلاقش هم چند بار گفتن كه با مردها رابطه داره . من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست . من نمي دونم چرا از شوهرش طلاق گرفته ولي مي دونم كه اينكاره نيست . گفت تو خيلي ساده هستي و همه چيز رو با چشم خودت مي بيني بعدش گفت اصلا يه چيزي خودت يه روز كه اينجا خلوت شد برو تو اتاقش و در رو قفل كنم ببين اون چيكار مي كنه . آن شب تا نصفه هاي شب همش به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا .... روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن كنم و همه چيز رو بهش بگم . اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه . نزديكهاي ظهر بود بهم زنگ و گفت رئيس نيست مي توني بياي منم سريع بلند شدم رفتم تو اتاقش و در رو قفل كردم . بهم گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل . تو چرا از شوهرت جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره همينو مي خواستم بپرسم . گفت شوهرم معتاد بود و هر كاري كردم ترك نمي كرد . گفتم تو خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم . وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد . منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم . خودش رو عقب كشيد و گفت خوب ديگه بلند شو برو الان همه مي فهمن تو اينجا هستي گفتم خوب بفهمن . بلند شد در رو باز كرد منم مجبور شدم برم بيرون . تا نصفه هاي شب خوابم نمي برد و همش به صحنه امروز فكر مي كردم با خودم گفتم كه واقعا اينكاره نيست چجوري منو راه داد تو اتاقش اجازه داد كه در رو قفل كنم . روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم . دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم . مستقيم رفتم پشت ميزش بوسش كردم و بهش سلام كردم . بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي كشيدي سلام كني ولي حالا ... منم تودلم گفتم كجاشو ديدي . آروم دست كردم مقنعه اش رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم . موهاي طلايي و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود . بهم گفت خوب ديدي حالا مقعنه ام رو بده گفتم نمي دم . صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوس كردم . دستام رو گذاشتم دور كمرش و محكم بغلش كردم بهش گفتم دوستت دارم . گفت ديووونه مي دوني اگه كسي بفهمه چي ميشه ؟ گفتم نترس هيچكس نمي فهمه . لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم . بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن . مثل تشنه ها لبام رو مك مي زد . دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي زدم . مانتوش رو در آوردم . واي چي داشتم مي ديدم ... بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم . كيرم داشت شلوارم رو سوراخ مي كرد دست گذاشتم رو شورتش از رو شورت كسش رو مي ماليدم لباش رو مي خوردم . گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم .كير شق شده ام رو از رو شورت ديد گفت اوووه چقد بهش فشار اومده . گفتم مي شه يه خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم .... اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد . يه جوري مي خورد انگار صد ساله كارش همينه . دقيقا حركاتش مثل فيلمها بود . اول همشو مي كرد تو دهنش بعد تند تند عقب و جلو مي كرد يا زيرش رو زبون مي كشيد . ديگه مطمئن شده بودم كه من در موردش اشتباه مي كردم . بهش گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم . روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش . آه و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه ... منم كيرم رو محكم فشار دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي كردم . كيرم رو كشيدم بيرون دوباره محكم فشار دادم داخل و شروع كردم به تملبه زدن . بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم . منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم . دوباره لباش رو بوسيدم بهش گفتم نمي ترسي حامله بشي ؟ گفت نه بابا مطمئن باش نمي شم . بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنمفرستنده: کیوان&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601042244439271?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601042244439271/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601042244439271' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601042244439271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601042244439271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601042244439271.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601030597822011</id><published>2006-08-19T10:57:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T10:58:26.133-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تعطیلات عید در سربازی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تحمل روزهای پایانی سال در دوره خدمت سربازی خیلی سخته. عده زیادی از بچه ها مشغول جمع و جور کردن اسباب و لوازمشون بودن و خودشون رو برای رفتن به خونه در تعطیلات نوروز آماده می کردند. ولی متاسفانه من و عده کم دیگری از هم دوره ای ها مجبور بودیم چند روز اول عید رو سرخدمت بمونیم و نیمه دوم تعطیلات به خونه بریم. این اولین باری بود که هنگام تحویل سال در کنار خانواده ام نبودم و از این بابت خیلی غصه میخوردم. البته من افسر وظیفه بودم و به خاطر رشته تحصیلیم موقعیت خوبی در پادگان داشتم و بهم بد نمی گذشت ولی دوری از خانواده در عید نوروز چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت.من با چند افسر دیگه با هم در یک آسایشگاه بودیم. یکی دو روز به آخر اسفند باقی مانده بود که یک سرباز به اسم فرشید رو به عنوان « امربر » به ما معرفی کردند تا کارهای آسایشگاه ما مثل نظافت و آشپزی و ... رو انجام بده. فرشید در همون نگاه اول به دل من نشست. پسر مودب و آرامی بود که صدایی نازک ، با هیکلی ظریف و پوست سفید و کم مو داشت و در یک کلام ظاهرش کمی دخترانه به نظر می رسید. فرشید منو حسابی جذب خودش کرد. بیچاره خیلی بدشانس بود که آخر سال به پادگان اومده بود. نمیدونم تحت تاثیر حس ترحم یا حس شهوتم یا شاید هم حس همشهری گری بود، که از افسر مربوطه خواستم که برخلاف امربر قبلی، فرشید در خوابگاه خودمون باشه و همونجا یه تخت بهش بدیم. افسر مافوق که احترام زیادی برای من قایل بود با تقاضام موافقت کرد. آسایشگاه ما زیاد شلوغ نبود و ما چند نفر افسر وظیفه بودیم که اونجا اقامت داشتیم، تازه الان نصفمون هم باید برای تعطیلات به مرخصی میرفتن، به همین خاطر اقامت فرشید میتونست ما رو از تنهایی در بیاره. تازه برای اونهم خوب بود، بجای اینکه به آسایشگاه سربازهای معمولی بره با ما در یک آسایشگاه پنج ستاره اقامت میکرد!فرشید رو به آسایشگاه بردم و به بقیه بچه ها معرفیش کردم. طفلکی کمی احساس غریبی و دلتنگی میکرد و در اون جمع همه امیدش به من بود. منهم ناخودآگاه بهش احساس علاقه میکردم. همون روز اول، من و فرشید دوستان صمیمی شدیم.روز28 اسفند بچه ها یکی یکی از ما خداحافظی کردن و به مرخصی رفتن و پادگان خلوت شد. دل همه ما گرفته بود و حوصله هیچ کاری نداشتیم. من تصمیم گرفتم بعد از ظهر به حمام برم تا شاید از اون حالت کسالت و رخوت بیرون بیام. وقتی مشغول آماده کردن لوازمم بودم فرشید هم حوله و لباسهاش رو برداشت و همراه من به حمام اومد. پیش خودم فکر کردم چون تازه وارده، میخواد با من بیاد تا راهنمائیش کنم. در راه بین آسایشگاه و حمام من قسمتهای مختلف پادگان رو بهش نشون دادم و چیزهایی که باید میدونست بهش گفتم. ولی فرشید در جواب من گفت که شاید او مدت زیادی اونجا نمونه و بعد از تعطیلات عید و تشکیل کمسیون پزشکی از سربازی معاف بشه. با کنجکاوی ازش پرسیدم مگه چه بیماری داری که میخوای معافیت بگیری؟ فرشید سکوت کرد و چشماش پر اشک شد. منهم دیگه چیزی ازش نپرسیدم. وارد حمام شدیم. پادگان خلوت بود و غیر از ما فقط دو سه نفر دیگه توی حمام بودن.به رختکن رفتیم و لباسهامون رو در آوردیم و داخل کمد مخصوص گذاشتیم. هیکل نیمه لخت فرشید رو که دیدم خیلی تعجب کردم. خیلی شبیه دخترها شده بود. بدنش موهای ریز کم پشتی داشت، دستهاش کمی از حالت عادی درازتر بود و سینه اش حالت برجستگی مخصوصی داشت. عجیب بود که شورتش اصلا" برجستگی کیر و بضه ها رو نشون نمیداد. ترسیدم اگه زیاد بهش نگاه کنم ناراحت بشه. سعی کردم خودم رو عادی بگیرم. به سمت حمام حرکت کردیم. چون حمام خلوت بود در نمره حمام رو باز گذاشتیم. زیر دوش که رفتم همش بیاد بدن فرشید بودم. طرز راه رفتنش عشوه خاصی داشت و بدجوری منو تحریک کرده بود. از بس در این مدت هیکلهای ضمخت و پشمالو دیده بودم حالا با دیدن بدن فرشید حسابی حشرم بالا زده بود. از درز بین آهن های دیواره نمره نگاهی بهش انداختم. یک آن تصور کردم در نمره بغلی دختری زیر دوش ایستاده! کم کم داشتم بین این ظاهر فرشید و معافیتش از خدمت سربازی ارتباطی رو کشف میکردم.دل به دریا زدم، لیفم رو برداشتم و به نمره بغلی رفتم. از آمدن من تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد. خودم رو به اون راه زدم و بهش گفتم ممکنه پشت و کمرم رو لیف بزنی؟ لیف رو از من گرفت، تماس دست لطیفش با نوازشهایی که به بدن من میکرد باعث شد حسابی شق کنم.مثل اینکه خودش هم بدش نیومده بود، چون غیر از کمر، همه جای بدن منو لیف زد! خیلی تحریک شده بودم. البته نیازی به گفتن نبود و او با دیدن کیرم که از توی شورت خیس میخواست بیرون بزنه همه چیز رو فهمید. احساس کردم فرشید هم توی حالت نرمال نیست و حسابی تحریک شده. حالا داشت سینه و جلوی بدنم رو صابون میزد، منهم خودمونی شدم و با دستام شونه و گردنش رو نوازش میکردم. یه دفعه همینطور که بدنم رو صابون میزد دستش رو به کیرم زد. نگران عکس العمل من بود...من با لبخند بهش گفتم: پس در نمره رو ببند تا کسی ما رو نبینه! انگار دنیا رو بهش دادن! در رو بست و جلو من ایستاد. همینطور که به چشمام نگاه میکرد کیرم رو از روی شورت توی دستش گرفت و میمالید. با دستم کمرش رو نوازش میکردم. بعدش کیرم رو از توی شورت آزاد کرد. مدتها بود که به این درازی ندیده بودمش! وقتی فرشید کیرم رو میمالید آهسته آه میکشید. خواستم منهم بهش حال بدم، دستم رو خیلی آروم توی شورتش بردم تا کیرش رو بمالم.ولی هرچی دستم رو توی شورتش حرکت دادم اثری از کیر نبود! یعنی چی؟...کش شورتش رو پایین کشیدم...خیلی تعجب کردم...فرشید کیر نداشت...زیر شکمش یک برآمدگی گوشتی با یک شکاف بود، بالای اونهم یه چیزی شاید بشه گفت شبیه کیر ولی کوچولوتر از هسته خرما، همین!با حیرت بهش نگاه کردم. فرشید سرش رو روی شونه ام گذاشت. با خجالت گفت علت معافیت من همینه. من پسر نیستم و مشکل کروموزومی دارم. خیلی دلم بحالش سوخت.از تن صداش فهمیدم داره گریه میکنه. ازش پرسیدم بالاخره تو پسری یا دختری؟ گفت هیچکدوم ... یه کیر کوچولو دارم که هیچ حسی نداره و فقط باهاش ادرار میکنم و یه اندام جنسی دخترونه هم زیرشه. دکترها گفتن با عمل جراحی پلاستیک میتونن درستش کنن، ولی اول باید معافیت سربازیم رو بگیرم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. بوسیدمش و بهش گفتم: انشاالله همه چیز درست میشه.حالا دیگه از کرده خودم پشیمون بودم. میخواستم از اونجا خارج بشم و به نمره خودم برگردم ولی فرشید دستم رو گرفت. متوجه منظورش نشدم. بهش نگاه کردم. با من و من گفت من به پسرها و کیرشون خیلی علاقه دارم و ازش لذت میبرم.. میشه بمن کمک کنی؟با خوشحالی گفتم هر کمکی بخوای درخدمتم! فرشید خودش رو بمن چسبوند و کیرم رو با شکمش لمس کرد بعد اونو بین پاهاش گذاشت و پاهاش رو محکم بهم چسبوند. کیرم رو بین پاهاش عقب و جلو کردم خیلی خوشش اومد. بعدش فرشید جلوی من نشست و کیرم رو با اشتیاق توی دهنش برد. احساس میکردم تمام خونم در سر کیرم جمع شده. ماهها بود که سکس نداشتم و بهمین خاطر خیلی زود آبم اومد و روی گردنش ریخت. هر دومون میخواستیم بیشتر حال کنیم و از اینکه به این زودی من آبم اومده بود ناراحت شدیم. از طرف دیگه ممکن بود کسی به حمام بیاد و برامون دردسر ایجاد کنه.توی رختکن از فرشید پرسیدم چطوری و با کجات حال میکنی؟ جواب داد با سوراخ جلوییم. دهنم از تعجب باز مانده بود. گفتم مگه تو سوراخ جلو هم داری؟ حوله رو از دور خودش کنار زد، برآمدگی گوشتی زیر شکمش رو با انگشت باز کرد... یک شکاف کوچک وسطش بود. بی اختیار ازش پرسیدم:یعنی میشه کرد توش؟! فرشید درحالیکه شورتش رو می پوشید با خنده گفت: بله،چرا که نه!!در راه بازگشت به آسایشگاه، فرشید برایم توضیح داد که او به یک نقص کروموزومی مبتلاست که در نتیجه ماهیت جنسیش بطور دقیق مشخص نشده. دکترها به او گفته بودن که در آینده با عمل جراحی، اندام جنسی او را تا حد امکان به یکی از دو جنس نزدیک میکنند. البته در آینده، فرشید چه مرد و چه زن بشود در هرصورت عقیم خواهد بود.با وجود اینکه شناسنامه اش را با اسم پسرانه گرفته اند ولی خود فرشید تمایل زیادی به زن بودن داشته و از حالا خودش را برای تغییر جنسیت آماده میکند. او برایم توضیح داد که گاهی با فرو بردن انگشت در سوراخ جلویش(که مثلا" کس بود!) خودارضایی میکند.با تردید ازش پرسیدم آیا تا قبل از عمل جراحی و روشن شدن آینده جنسیت، تمایل داری سکس کنی؟ و او با صداقت جواب داد که همیشه در آرزوی سکس با پسرها بوده و میخواهد زودتر آنرا تجربه کند.دیگه بهتر از این نمیشد. یک کس با پای خودش به پادگان اومده بود تا نوروز اون سال در سربازی به من بد نگذره! اول میخواستم خودم شبانه و تنهایی ترتیب فرشید را بدهم، ولی هر چی فکر کردم دیدم اینطوری کار پیش نمیره و بقیه اگر بفهمن برام دردسر درست میکنن. هر روز هم که نمیتونستم با فرشید به حمام برم! پس یک راه بیشتر باقی نمانده بود: تقسیم فرشید با بقیه بچه های آسایشگاه.البته ما از اوایل خدمت با هم در لویزان بودیم و به همشون اطمینان داشتم.همه اونها بچه های خوب و با معرفتی بودند. فقط یک مسئله بود: ما با هم کمی رودرواسی داشتیم و همین مسئله کار را مشکل میکرد.دیگه به نزدیکی آسایشگاهمون رسیده بودیم.از فرشید پرسیدم:از نظر تو ایرادی نداره که موضوع رو به بقیه هم بگم و آیا از اینکه توی آسایشگاه با من و بقیه افسرها سکس داشته باشی، ناراحت نمیشی؟او با خجالت جواب داد : هرجور شما صلاح میدونید ستوان!یک هفته ای میشد که سرباز امربر قبلی رفته بود و آسایشگاهمون حسابی بهم ریخته بود. فرشید همه جا رو تمیز و مرتب کرد و بعدش با ظرافت و هنری که فقط در وجود دختر خانمها دیده میشه برامون سفره شام رو چید. در کنار هم از خوردن شام لذت بردیم. بعد از شام من وضعیت فرشید رو برای بچه ها تشریح کردم و بهشون گفتم اگه آقاپسرهای مودب و آرامی باشید میتونید باهاش سکس کنید. فریاد شادی بچه ها بلند شد. انگار یادشون رفته بود که همه شون افراد تحصیل کرده و محترمی هستن! سیل بوسه بود که به سمت فرشید روانه شد! از همه طرف احاطه اش کرده بودن. به زور اونو از دست بچه ها خلاص کردم و بهشون گفتم خونسردیتون رو حفظ کنید و صبر داشته باشید! اول این موضوع باید بین خودمون پنج نفر بمونه و به جایی درز نکنه. دوم اینکه ما مجبوریم نیمه های شب و وقتی همه خوابیدن با فرشید حال کنیم، اونهم بصورت گروهی! این قدر شهوت زده شده بودن که مثل بچه مدرسه ایها حرف منو قبول کردن. دیگه کسی اجازه نداد فرشید سفره رو جمع کنه.دورش رو گرفتن و سعی کردن سرحالش بیارن. خودمون هم سفره رو جمع کردیم و ظرفها رو شستیم، انگار حالا دیگه ما پنج نفر «امربر » فرشید شده بودیم!ساعت خاموشی فرا رسید و ما سعی کردیم مثل همیشه به رختخواب بریم. قرارمون برای نیمه شب بود. مطمئن بودم هیچکس از ذوق خوابش نبرده! نیمه شب فرارسید. به نظر میومد که خواب همه پادگان رو گرفته. به آهستگی از روی تشک بلند شدم. همراه من پنج تا کله دیگه هم از روی بالش بلند شد! فقط فرشید بود که خوابیده بود. یکی از بچه ها بالای سرش رفت و خیلی آروم اونو از خواب بیدار کرد. امیر که ظاهرا" قبلا" هم تجربه سکس گروهی داشت، یکی از تختها رو وسط سالن کشید و به فرشید گفت روی تخت دراز بکشه. بعد رو به ما کرد و گفت: دیگه معطل نکنید، زودباشید لخت شید!کار مشکلی بود، لخت شدن جلوی چهار نفر که کیرهاشون شق کرده بود و با چشماشون حریصانه همدیگه رو نگاه میکردن! غیر از امیر، بقیه خجالت میکشیدن و جرأت درآوردن لباسهاشون رو نداشتن.امیر از این فرصت استفاده کرد و با شیطنت گفت: بسیار خب، اگه شما نمیخواید، خودم به تنهایی با فرشید جون حال میکنم!با شنیدم این حرف همگی دست پاچه شدیم، شرم و حیا و ادب و نزاکت و خلاصه همه چیز رو کنار گذاشتیم و کشیدیم پایین! عجب منظره ای بود.پنج تا کیر قد کشیده اطراف یک تخت! فرشید که از یک طرف احساس زنانگیش به شدت غلیان کرده بود و از طرف دیگه در تمام عمرش اینقدر کیر ندیده بود با چشمان از حدقه در اومده به ما نگاه میکرد.بچه ها دیگه معطل نشدن، امیر داشت ازش لب میگرفت، کامران سینه های فرشید رو میمالید، افشین هم بالای سرش رفته بود و کیرش رو دهن فرشید گذاشته بود، اون یکی هم پاها و ران فرشید رو نوازش میکرد.خلاصه همه مشغول بودند. منهم به پایین تختخواب رفتم. روی زانوهام نشستم و شورت فرشید رو پایین کشیدم. نور سالن کم بود و چیز زیادی دیده نمیشد. اول با انگشتم لایه گوشتی رو از هم باز کردم تا سوراخ وسطش معلوم بشه و بعد یواش یواش انگشتم رو وارد کسش کردم (البته اگه بشه اسمش رو کس گذاشت!). فرشید پاهاش رو از هم باز کرد. حالا دیگه وقتش بود...بچه ها عقب رفتند، همه با کیرهای افراشته داشتن منو تماشا میکردن! کیرم رو جلو بردم و به دستگاه تناسلی عجیب فرشید مالیدم.از تماس کیرم با بدنش خیلی خوشش اومد. پاهاش رو دورکمرم حلقه کرد... کیرم رو جلو بردم و آروم فشار دادم... سوراخش زیاد تنگ نبود و با کمی فشار، سرکیرم واردش شد.فرشید آه بلندی کشید. آهی از درد و توام با لذت. با دو دستش کیرهای امیر و کامران رو گرفته بود و میمالید. لباش رو از شدت درد دندون میگرفت.کمی مکث کردم. فرشید ازم خواست ادامه بدم. بیشتر فشار دادم. احساس عجیبی داشتم. کردنش لذت کردن کس واقعی رو نداشت، ولی شب عید و توی پادگان، همین هم غنیمت بود! خودم رو عقب و جلو کردم. حالا دردش کمتر شده بود و لذت بیشتری میبرد. فقط تونستم دوسوم کیرم رو وارد سوراخش کنم. احساس کردم که تهش مانعی وجود داره و بیشتر از این نمیشه واردش کرد. آهسته لگنم رو تکون میدادم. سوراخش خیلی خشک بود و هردومون اذیت میشدیم. به بچه ها گفتم: خیلی خشکه، یه کم کرم بیارید.افشین از توی کمدش یک قوطی کرم آورد، کیرم رو بیرون کشیدم، افشین با دستش کیرم رو چرب کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم کیرم رو دست یک مهندس الکترونیک بدم تا برام چربش کنه! بقیه بچه ها هم کیرهاشونو چرب کردن. دوباره کیرم رو وارد کردم. این دفعه خیلی نرم و راحت شده بود. کمی تلمبه زدم. دلم میخواست بیشتر ادامه بدم ولی بقیه عجله داشتن که زودتر نوبتشون برسه! کیرم رو بیرون کشیدم و بلند شدم. همه به سمت پایین تخت هجوم آوردن! امیر گفت به نوبت بکنید و قبل از اینکه آبتون بیاد جاتون رو به یکی دیگه بدید تا حسابی حال کنید. دو تا بالش زیر باسن فرشید گذاشتیم تا بتونیم ایستاده بکنیمش. افشین کیرگنده اش رو جلو برد.بهش گفتم: مواظب باش، کیرت خیلی گنده ست، همه اش رو فرو نکنی، بنده خدا جرمیخوره! بچه ها یکی یکی پایین تخت می ایستادن و فرشید رو میکردن و بعد جاشون رو به اون یکی میدادن و میچرخیدن. سکس باحالی بود. از دیدن منظره سکس گروهی خیلی لذت بردم.دقیقا" نمیدونم بار چندمی بود که میکردمش که احساس کردم میخواد آبم بیاد. با عجله کیرم رو بیرون کشیدم و با دست مالیدمش. آبم روی شکم فرشید ریخت. با دستش آبم رو پخش کرد. بلافاصله بعد از من افشین کیرش رو وارد کرد. دیگه صدای ناله فرشید بلند شده بود. برای اولین بار در عمرش به ارگاسم رسیده بود. بچه ها یکی یکی آبشون اومد. کارمون که تموم شد سینه و شکم فرشید مثل حوض آب شده بود! با دستمال سینه اش رو پاک کردیم. میدونستم کمرش درد میکنه. اونو برگردوندم و براش کمرش رو ماساژ دادم. وقتی میبوسیدمش فرشید بمن گفت: بچه ها ازتون ممنونم، شما بهترین لذت زندگیم رو بمن دادید.فردای اون روز هیچکس به فرشید اجازه نمیداد در آسایشگاه کار کنه، همه بهش میرسیدن، یکی براش میوه پوست میکند، اون یکی بهش شکلات میداد تا بدنش تقویت بشه و نیرو بگیره. خلاصه او تنها سرباز ارتش بود که پنج افسر « امربر » در اختیار خودش داشت!عید اون سال به برکت وجود فرشید، ما دوری از خونه رو احساس نکردیم. در واقع اصلا" دلمون نمیخواست به خونه برگردیم. اواخر فروردین بود که پرونده فرشید به کمیسیون پزشکی رفت و چند روز بعدش فرشید از سربازی معاف شد.لحظه خداحافظی از او برای همه مون سخت بود. در این چند هفته خیلی با هم صمیمی شده بودیم. چند ماه بعد سربازی من هم به پایان رسید و به خونه برگشتم. یک روز در بین لوازمم عکسی رو پیدا کردم که دست جمعی با فرشید گرفته بودیم. آدرسش رو داشتم، تصمیم گرفتم که به بهانه دادن عکس، به دیدنش برم.زنگ خونه شون رو که فشار دادم، دختر جوانی در رو بروم باز کرد. فکر کردم حتما" خواهرشه.بهش گفتم:من از دوستان دوره خدمت سربازی آقا فرشید هستم و براشون چیزی آوردم، اگه ممکنه صداشون کنید بیان دم در.با کمال تعجب دیدم که اون دختر خانم دست منو گرفت و به داخل کشوند و با صدای بلند گفت: مامان یکی از دوستام اومده! با تعجب و ناباورانه وارد خونه شدم. مادرش به استقبالم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به من که هاج و واج مونده بودم گفت: مشتاق دیدار شما بودیم، فرحناز از محبتهای شما خیلی برامون تعریف کرده ستوان! من که هنوز گیج بودم روی مبل نشستم و اونها برای من شرح دادن که فرشید بعد از معاف شدن از سربازی، یک عمل جراحی موفق داشته و حالا دیگه توی خونه فرحناز صداش میکنن!بعد از گذشت سالها هنوز هم باورکردنش برای من خیلی مشکله!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601030597822011?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601030597822011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601030597822011' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601030597822011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601030597822011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601030597822011.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601019063223072</id><published>2006-08-19T10:55:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T10:56:32.506-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;سکس با زن آقای مدیر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از نسوان اخراج شده بودم .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل پیشنهاد سکس می دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و ازشرکت اخراج شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد اوایل کار سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل سر و کار داشتیم .تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو تور کرد و دو روز بعد هم برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد شد.اول فکر کردم اشتباه اومده ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک های معروف لوازم ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه جوری باهاش ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه تون نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش مجبوره این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد وبیراه گفت !! من که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون چی کاره ن ؟ و ایشون گفت : مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس ...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !با اون خانوم گرم صحبت شدم و گفتم من هم توی یه شرکتی کار می کردم که به خاط ارتباط با یه زن اخراج شدم . اون خانوم پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که حسابی گیر می داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون کنیم ؟ پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می شن .ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه به خاطر سکس بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم ....خانومه که حسابی رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و اهل حالی هستی .و حیف از تو که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم ..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و رفت .یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه از سرم رفته بود بیرون.یه روز نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود .گفت سلام کارمند خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی فراموش کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو روشنک صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..روشنک ادامه داد من نزدیک مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست بهت بدم ...من هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی روشنک ....سوار یه ماشین بنز الگانس بود ..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی به اینجاها رسیده ..ببین این بنز رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی ماشین .روشنک خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون بود ولی یه نمه آرایش کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب سلام منو داد و گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته ؟ گفتم : 28 سال .روشنک گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی ..گفتم ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و جایی هم نگو منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه دنده کرد تو کون ماشی و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی و خوش اندامی و باحالی داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می شن ...روشنک گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی ...روشنک که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من دوست می شی ؟ من هم گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این موقعیت شغلی ایشون که اصلا نمی شه ...روشنک گفت : اره چه فایده ..من هم از یه را های دیگه توی مضیقه هستم ....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی توجه کنی برو طبقه بالا ..من هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و چن دقیقه بعد توی همون اپارتمان بودم .روشنک از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان رو باز کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟ روشنک رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا لیوان شربت البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی ..راستش یه کم ترسیده بودم ..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه .عطر فرانسوی روشنک بسیار تحریک کنند بود ..فکر کنم اون داشت منو می کرد !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه های پشمین من !! بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد بماله و گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم که اروم باش روشنک خانوم ....روشنک با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می ری زن می گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم که داره انتقام اقا ی مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم تصمیم گرفت حسابی زنش رو بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم رو از توی دهن روشنک در اوردم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس روشنک رو دراوردم ....حالا روشنک لخت لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم و معطر این لعبت اسمونی رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن زن رییس کجا ؟ اروم رفتم سراغ چوچوله ی روشنک و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق خوش بو ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ روشنک رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم ..گفتم چه خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم چشم فقط من خیلی محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام .... زود باش ...اروم سر کیرم رو گذاشتم در کوس روشنک و محکم تا ته فشار دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی کنم مهندس به اون خوب یمی تونست کوس بکنه ..روشنک داشت جیغ می کشید و خودش رو این طرف و اون طرف می انداخت ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد ... و فهمیدم ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود باش قمبل کن .روشنک قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم ..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از درد می مرد و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن حقیقت گیرم اومده بود ..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های روشنک رو گرفتن و شروع به کون کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که مدت ها بود کیر نخورده بود ..روشنک گه حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم ..بکن کیرت توی کوسم ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر گفت بکن که تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی حال افتادم روی تخت ....روشنک از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس پیروزی می کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور...&lt;br /&gt;فرستنده: رامین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601019063223072?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601019063223072/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601019063223072' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601019063223072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601019063223072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601019063223072.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115601002639850510</id><published>2006-08-19T10:49:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T10:53:46.713-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;همجنس بازان کنگان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت پرطرفدار آویزون من رو حتما میشناسید اسم من هانی هست که یکی از داستان های من که با ام البنی داشتم رو براتون نوشتم من در شهر کنگان در استان بوشهر سکونت دارم امروز یکی از داستانهای من که میشه اونو همجنس بازی نامید رو براتون مینویسم خیلی داستان کوتاهیه فکر نمیکنم خیلی بشه داستان همیشه باید کوتاه باشه خوب داستان من با یه پسری هست که اسمش مهدی هست ماجرای ما از اینجا شروع شد یه روز که رفته بودم خونه مهدی اونا هم چندتا دعوت کرده بودن آخه خونشون خالی بود ما یه پنج تایی میشدیم .مهدی رفت یه فیلم سوپر از تو کمد کتاباش در اورد اومد گذاشت تو ویدئو سی دی و بزن وبکوب شروع شد یکی از دوستامون که کیر و ارضا و چطوری بچه بوجود میاد رو نمی دونست واقعا داشت از هوش میرفت نمیدونست که چه خبره اون از این چیزا هیچی نمیدونست اون توی خانوادشون جوری بار اومده بود که فرهنگ ضعیف خانوادش اجازه ی همچین کاری رو نمی داد که بدونه تو دنیا چه خبره . خلا صه یکی بچه ها که که شده بود ساقی محل که خوب کون میداد تا که این رو شنید جا خورد چون اون دوست نافهم ما کیر سفید بزرگی رو داشت . خلا صه اون کونیه نتونست خودش رو بگیره سریع رفت کیرش رو گذاشت تو دهنش براش با مهارت خاصی ساک میزد اونم که تا حالا ارضا نشده بود یه طور عجیبی کیف میکرد فکرهم نمیکردم که اینقدر اب دوست ما زیاد باشه خوب دهنش پر اب کیر شد خیلی لذت بخش بود وقتی این صحنه تحریک برانگیز رو میدیدی . ما چهار تاییمون مال اون کون ده رو کردیم اون شب تموم شد مهدی که من و یه جور دیگه ای تصور میکرد و فکر میکرد من از همون بچه مذهبهیه هام کا سرم تو نماز و دعاست اونم اونشب که فیلم سوپر اورد گذاشت می خواست منو امتحان کنه ببینه اهلش هستم یا نه بعد از چند روز تلفن زنگ خورد. عصر بود و خونه هم خالی. خونه هم حال میداد و مهیا بود واسه حال کردن و همجنس بازی . تو تلفن به من گفت می خوام بیام خونتون نماز نشون بدی . گفتم باشه قدمت روی چشم . صدای در زدنش اومد سریع رفتم درو باز کردم اره مهدی بود با چندتا سی دی . ازش پرسیدم این سیدی ها چیه گفت که اینا سی دی اموزش نماز شب هست اومدم با حضور خودت بهم یاد بدی . مهدی یه بچه ی ناز تپلی و سفیده که تا میبینیش اب از لب و لوچت جاری میشه . اومد تو خونه همینطور که میرفتیم دستی زد به سر کیرم و کیرم رو گرفت و زود ول کرد نمیدونم من رو می خواست تحرک کنه؟ دلیلش از این کارم نفهمیدم چی بود شاید این دوست ما اونقدر شهوتی شده بوده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره . سی دی رو گذاشتم تو دستگاه اولی خوب سی دی اموزش نماز بود بد بخت راست گفته بود. بهش گفتم این چیه اوردی. گفت که مگه پای تلفن بهت نگفتم . گفتم چرا ولی من یه چیز دیگه فکر میکردم مرتب نگاه کردیم سی دی تموم شد تو تلویزیون نوشته بود لطفا سی دی دوم را بگذارید دست کرد تو جعبه سی دی ها یه سی دی در اورد گذاشت همین گذاشت . دو تا پسر همجنس باز رو نشون میداد که حدود شونزده هیفده سال بیشتر نداشتن به صورت زنا باهم حال ملکردن سوراخ کون همدیگه رو لیس میزدم تخمای همدیگرو می خوردن خلاصه کلی کار دیگه . ما هردوتا مون به نهایت شهوت رسیده بودیم . بهش گفتم این سی دی دومش نه؟ . گفت : اره. خب بقول اون یارو که میگفت : چون اخرین دکمه پیرهن باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. به شکم خوابوندمش و همون کارهایی رو که تو همون فیلم میکردن ما با هاش کردم . نمیدونین که مهدی چه کون قلبه ای داشت صاف ، بدون مو ،خوش تراش، تنگ ، همه ی ویژگی های یه کون لذت بخش رو داشت . نمی دونین از لب گرفتن باهاش چه کیفی میکردم وای وای وای وای . مثل یه دختر چاره ساله تازه هم بلوغک زده بود و سینه هاش شده بود مثل سینه ی دختر چارده ساله اون سینه رو جوری میخوردم مثل اینکه لوله ابه و دارم ازش اب می خورم . خوب به کمر خوابوندمش . دیگه کیرم داشت می ترکید . کیرم رو گذاشتم تو دهنش تا خوب چرب و لیس کنه من چون کیر بزرگی داشتم دیگه دهنش طاقت کیرم رو نداشت دهنش رو داشت پاره میکرد حتی نفس به سختی می کشید . در همین لحظه مامانم اومد تو خونه ما از خجالت داشتیم اب میشدیم مامانم از دیدن این صحنه سخت متعجب شده بود بهمون گفت که این کارت رو تموم کن هانی ولی دیگه انجام نده . با شنیدن این حرف ما هر دو یه نور امید تو دلمون بوجود اومد کیرم طوری در سکوت بسر میبرد که دیگه نمیتونست حرف بزنه اما یه لحظه جونی گرفت بلند شد مامانم رفت وما دو باره دست به کار شدیم . کیرم رو گذاشتم تو دهنش و خیس خیسش کرد به شکم خابوندمش و گفتم که می خوام کونت رو پاره کنم اجازه میدی ؟ اون از دیدن کیر من ترسیده بود گفت که نه من فقط لا پام رو می فشارم بزن همون جا . من که ناراحت شده بودم گفتم باشه . این لا پا خیلی حال نداد و قهر کردم ونشستم اومد گفت : تو خودت به کیرت نگاه کن اگه بره تو کون من چی میشه . محلش نذاشتم . بعد اومد گفت که بیا مشکلی نداره فقط تا سرش بیشتر نکن تو من هم جون دو باره ای گرفتم و رفتم کیرم رو با ژل لیس کننده خیس کردم کذاشتم دم سوراخ کونش کمی فشار دادم نرفت چون که خودش رو خیلی سفت گرفته بود بعد بهش گفتم : خودت رو شل کن تا بره تو همین کارش باعث شد که سر کیر من در کوره ی داغ مهدی فرو بره یه کمکی جلو عقب کردم صدا داد وجیغ کشید بعد آروم آروم در دقیقه شش تا هفت تا تلمبه بیشتر نمی زدم . تا اینکه هی سریعترش کردم دیگه روون شده بود و جا کرده بود ولی نه به خوبی هنوز کونش پاره نشده بود از فرط درد داشت صدا میداد فریادش تا فلک میرفت داشت دیگه التماس میکرد تمومش کن ولی این اسپری لعنتی نمی ذاشت تخمام درد گرفته بود دیگه داشت ابم می اومد گفتم که چرا کونش رو پاره نکنم اخه اون نمی ذاشت کیرم تا ته بکنم تو بهش گفتم داره ابم میاد کیرم محکم تا ته فشار دادم تو. یه جیغ بلندی گشید کیرم اوردم بیرون گذاشتم تودهنش اشکش در اومده بود نمیدونست گریه کنه یا لذت ببره . ابام رو همش ریختم تو دهنش حکمش کردم که همش رو بخوره اخه من از خوردن اب کیر خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه ماله خودم باشه بد بخت همش رو خورد فکرمیکنم تا یادشه دیگه کون نده. فردای اون روز ممانم بهم گفت چیه باهم دعوا میکردین زدین سر همدیگه رو شکستین گفتم واسه چی ؟ گفت که آخه رو ملحفه تخت خون زیادی ریخته بود . گفتم اره دعوامون شد، البته به شوخی یه چشمک زد و گفت خدا رو شکر که تو سالمی سرت نشکسته. بعد از اون روز خیلی بهم پا میداد دیگه سوراخ کونش شده بود مثل کس زنی که بیست ساله داره کس میده. دیگه گاییده شده بود . حتی دستمم توش میرفت. .اینم از داستان امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه . منتظر داستان های دیگه باشین &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115601002639850510?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115601002639850510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115601002639850510' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601002639850510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115601002639850510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115601002639850510.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115600976990792611</id><published>2006-08-19T10:48:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T10:49:31.040-07:00</updated><title type='text'>سارا</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;سارا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حدوداً یکسال پیش بود که دوستم ازدواج کرد. زنش یه دختر لوند و خوش هیکل بود. یکی دو بار اول که خونشون رفتم سینه و کپلش خیلی چشمم رو گرفت. من با دوستم و خانمش ارتباط دوستانه و رفت‏وآمدی خوبی داشتیم و کلاً با هم راحت بودیم. دوستم به اقتضای کارش مجبور بود ماموریت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها می موند. یکی از دفعاتی که دوستم ماموریت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبایلم زنگ زد و گفت بوی گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ایراد پیدا کرده؛ من که از حموم اومدم بیرون متوجه شدم. گفتم پنجره‏ها رو آروم باز کن و هیچ وسیله برقی رو روشن نکن تا من خودم رو برسونم. من تازه از سرکار برگشته بودم و می‏خواستم برم دوش بگیرم. سریع لباسهامو پوشیدم و رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک می کرد. بوی شامپو تو فضای خونه پیچیده بود و رایحه زیبائی داشت. یه تاپ آستین کوتاه تنگ پوشیده بود و برجستگی سینه‏هاش از زیرش مشخص بود. یه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهای زیباش رو نمی پوشوند. تو تخیلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. باهاش دست دادم و سریع رفتم آشپزخانه. بوی گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبی به مشام می رسید. سریع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با یه بررسی متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتی دارد. فلکه گاز رو پیدا کردم و بستمش. به سارا گفتم من میرم تا شلنگ بخرم و بیام. نیم ساعت بعد برگشتم. سارا هنوز همون لباس خونگی تنش بود. ده دقیقه‏ای طول کشید تا من شلنگ رو عوض کنم. دیدم بساط شام رو روی میز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. بهش گفتم خوب این درست شد. مشکلی نداره و می تونی غذات رو بپزی. اگه با من دیگه کاری نداری من برم. یه مقدار خستم و باید دوش بگیرم. با حالتی شاکی گفت من برای شام تدارک دیدم و باید حتماً شام بمونی. ضمناً اینجا هم حموم می تونی بری. من برات حوله و لباس زیر می‏زارم. یالا زودباش معطل نکن. خب وقتی خودش اصرار می کرد من چرا باید مقاومت می کردم. برام حوله و شورت و زیرپوش آورد و من رفتم حموم. نمی دونم یادش رفته بود یا عمداً اینکار رو کرده بود که شورت و کرست خیسش رو تو حموم جا گذاشته بود. رفتم تو و لباسامو درآوردم. دوش رو باز کردم تا آب تنظیم شود. چشمم به تیغ اوفتاد و دیدم که خیسه. مشخص بود که تازه ازش استفاده شده و باهاش موی کس و کون و ساق پا زده شده. من هم با افکار حشری، تیغ رو برداشتم و پس و پیشم رو زیر آب گرم تراشیدم و صاف و صوف کردم. انصافاً کیرم خوردنی شده بود. سر و تنمم شستم و خوشبو کردم. شورت و زیرپیراهنی که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. لباس پوشیدم و اومدم بیرون. تو آشپزخانه داشت شام رو تهیه می‏کرد. شورت تنگ بدجوری به کیرم و تخمام فشار می آورد. بهش گفتم می تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روی دراوره. اتاق خواب طوری بود که از لای درش می‏شد آشپزخونه رو دید. رفتم داخل اتاق و درو نیمه باز گذاشتم. گفتم تا فرصت هست بزار شورتم رو عوض کنم چون بدجوری عذابم می‏داد. پشت به در گوشه اتاق شلوارم رو درآوردم و سریع شورت رو از پام کشیدم بیرون. زیرپوشم هم به زیربغلم فشار می‏آورد اون رو هم خواستم عوض کنم. دکمه‏های پیرهنم رو که داشتم باز می‏کردم یکهو درب رو باز کرد و اومد تو. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متری من با تعجب داشت نگاه می کرد. چند ثانیه‏ای خشکمون زده بود. بالاخره از خجالت دستم رو جلوی کیرم گرفتم و با لکنت گفتم که شورت خیلی تنگ بود و اذیتم می کرد و گفتم بیام و عوضش کنم. با آرومی درب اتاق رو بست و اومد طرف من. گفتم الان یه سیلی تو صورتم می خوابونه. اومد جلو و تو چشام نگاه کرد. برق شیطنت رو تو چشاش می شد خوند. جلوی پام زانو زد و دستم رو کنار زد. از ترس کیرم خوابیده مونده بود. با دستش کیرم رو گرفت و بازی داد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. الان لباسم رو می پوشم و می رم. بدون اینکه چیزی بگه زیر کیرم رو بو کرد. یه آهِ عمیق کشید و من رو به سمت تخت هدایت کرد. هیچ مقاومتی نمی کردم چون بدم نمی اومد حالی با سارا برده باشم. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لای پام. کیرم دیگه بلند شده بود و آماده خوردن بود. اول سر کیرم و بعد تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد با سر و صدا به خوردن. تو کیرخوری آماتور بود و گاهاً دندوناش کیرم رو اذیت می‏کرد. خیلی می چسبید. موقع خوردن سینه هاش رو از روی تاپش بازی می دادم و خوشش می اومد. در یک آن بلند شد و تاپ و دامنش رو درآورد. نه کرست تنش بود نه شورت پاش. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. خیلی حشری شده بودم و به سختی خودم رو نگه داشته بودم. نیم خیز شدم و رفتم پشتش طوریکه کونش بطرفم باشه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سینه اش رو بده پائین و کونش رو بده بالا. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تمیز و بی مو بود و آماده خوردن. کسش از فرط هیجان کمی خیس شده بود که حرارت آدم رو بالا می برد. شروع کردم به اشتیاق دوروبر کونش رو خوردن. همچین آه و ناله می کرد که حکایت از لذت فراوانش رو می داد. اصلاً بوی بد از لای پاش و کونش نمی اومد و در عوض خیلی هم خوشبو و خوشمزه بود. از همون جا گاهی نوک زبونم را به کسش هم می زدنم. کس سفیدی داشت که رنگ صورتی ناب لبای داخلی کسش هر کیری را بیتاب می کرد. حالت سرم رو 180 درجه عوض کردم و زیر کسش قرار گرفتم. چقدر نرم و لطیف بود. کیر توی اون کس چه احساسی که پیدا نمی کرد. یه مقدار کس و کونش رو خوردم و نوازش دادم که دیگه داشت با جیغ و داد ناشی از لذت بیحال می شد. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. آب از سر کیرم جاری بود (البته آب اولیه) و سر کیرم حسابی لزج شده بود. طوری چمباتمه زده بود که کیرم مقابل سوراخ کونش بود. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. سریع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. بکن تو کسم. منم از خدا خواسته با دست سر کیرم رو کمی پائین تر جلوی کسش قرار دادم و با یک فشار کم تا ته تو رفت. کسش حسابی لزج شده بود و کیرم خیلی راحت عقب و جلو می رفت. حدود 10 دقیقه ای تلمبه زدم که دیدم با تکونهای عجیب و غریب و آه و ناله به ارگازم رسید. من هم معطل نکردم و کیرم رو درآوردم و ریختم رو کمرش. عجب کیفی کردم. انگار تو دنیا نبودم و رو ابرا پرواز می‏کردم. نمی‏دونم چند دقیقه بیحال روی تخت افتاده بودم. به خودم که اومدم دیدم سارا لباس پوشیده جلوم وایستاده و با خنده داره نگام می کنه. گفت شام آماده‏اس بیا شام بخوریم که شب درازی رو در پیش داریم و بایستی تجدید قوا بکنیم. با زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتیم تا شام بخوریم و برای ادامه اون شب نیروی کافی رو ذخیره کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115600976990792611?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115600976990792611/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115600976990792611' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115600976990792611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115600976990792611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115600976990792611.html' title='سارا'/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115600964807915593</id><published>2006-08-19T10:46:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T11:12:23.386-07:00</updated><title type='text'>ژاله دختر همسایه</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ژاله دختر همسایه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راستش ما يه همسايه داشتيم که دو تا دختر داشتن با يه پسر که اين دخترا يکيشون ۲۸ ساله و يکي ديگه شون ۲۳ ساله ومن هميشه تو کف اون دختر بزرگه بودم و هميشه تو عالم مستي به يادش جلق مي زدم گذشت تا اينکه اين دختر بزرگه ( ژاله ) نامزد کرد و ما ديگه خيلي کم مي ديديمش و من هميشه افسوس مي خوردم که چرا هيچ کاري نکردم و اين داستانها ! از خصوصيات اين دختره براتون بگم که قدي حدود ۱۷۰ داشت با هيکلي تو پر و سينه هاي بزرگ که وقتي با لباس تنگاش اونو يواشکي ديد مي زدم منو ديوانه مي کرد و از خصوصيات رفتاريش هم بگم که چادري بود و خيلي محجبه بازي در مي ياورد ! بعد از گذشت ۶ ماه از عقدشون نامزد اين دختره تصادف مي کنه و مي ميره و تا دو ماه بعد از اين ماجرا من ديگه بي خيال اين قضيه شده بودم و مي گفتم ديگه هيچ کاري نميشه کرد تا اينکه يه روز که از خونمون بيرون اومدم و منتظر تاکسي بودم که ديدم اون هم اومد کنارم و منتظر تاکسي موند تا يه تاکسي اومد کنارمون ايستاد و از شانس من دوتا مرد جلو نشسته بودن و يه پيرزن چاق که نصف صندلي پشت رو اشغال کرده بود رو صندلي پشت نشسته بود و من و ژاله ( از اين به بعد با اسم غير واقعي ژاله ) رو صندلي پشت نشستيم و نشستنمان طوري بود که از مچ پاها تا بازوهامون جفت هم بودن و من تو يه عالم ديگه بودم و اين تاکسي هم تو اون ترافيک هي ترمز مي زد و حس ما رو جالبتر مي کرد تو ماشين همينطور مشغول صحبت بوديم و من هي خودم رو بيشتر به اون جفت مي کردم به طوري که ديگه کيرم شق شق شده بود و ديگه داشت شورت وشلوارم رو پاره مي کرد و اون هم هي زير چشمي يه نگاه به شلوار باد کرده ما مي کرد و يه لبخند مشتي ميزد و ما هم افه معرفت اومديم کرايه رو حساب کنيم که ديدم دست من رو گرفت و گذاشت رو پاش و گفت نه اينکار رو نکن و من هم چون نمي خواستم دستم از روي پاش تکون بخوره ديگه بي خيال حساب کردن کرايه شديم تا اينکه رسيديم به مقصدمون ، بعد از پياده شدن از ماشين موقع خداحافظي به من گفت از ديدنت خيلي خوشحال شدم و به ما سر بزن ! ما با اين شق دردمون بعد از رسيدن به کارامون اومديم خونه و يه جق مشتي زديم و هميشه تو کفش بوديم تا اينکه يه روز اينها يه سيستم مي خرن و ما رو هم مي برن براشون بازي و چند تا نرم افزار درست کنيم و ما هم رفتيم و کارشون رو راه انداختيم و موقع برگشت به خونه ژاله گفت بايد بياي کار با کامپيوتر رو به من ياد بدي و من هم گفتم هر وقت خواستي زنگ بزن ميام ۳ روز بعد ديدم زنگ زد و گفت من تنهام ، مياي يادم بدي و من هم گفتم چشم و برقي لباس پوشيدم و ( قبلش از تو وسايل داداشم يه کاندوم گرفتم و به کيرم پماد ليدوکائين هم زدم تا اگه به ما پا داد زود پنچر نشيم ) زود رفتم در خونشون اون هم در رو باز کرد و من رفتم تو ! تنش هم يه دامن بلند و يه پيراهن معمولي و با روسري بود بعد از رفتن به سراغ کامپيوتر گفت من امروز يک کارت اينترنت گرفتم و چون بلد نيستم از تو خواهش کردم بياي و رفت کارت آورد من هم مشغول ساختن يه Connecttion شدم و ژاله رفت شربت بياره و من تو همين اوضاع تو اين فکر بودم که برنامه رو چجوري رديف کنم که چيزي نصيبمون بشه که ژاله اومد و يه صندلي آورد و نشست کنارم و گفت تمومش کردي يا نه هنوز ؟! منم بعد از رديف شدن همه چي وارد اينترنت شدم و بهش گفتم دوست داري تو چه سايت هايي بريم و گفت نمي دونم منم بهش گفتم در چه زمينه اي باشه علمي ورزشي سياسي جوک سکسي و اين برنامه ها و ژاله گفت چه سايتهايي به نظرت خوبن و من باز هم پرسيدم در چه زمينه اي و اون گفت سکسي ( من تو دلم گفتم ديگه رديفه ) و رفتم تو سکاف و گفتم اين سايت خيلي با حاله و من هميشه داستاناشم مي خونم و گفت يکي از داستاناش رو بزار و من هم يه داستان براش گذاشتم و اون همونطور که مشغول خوندن داستان بود يه نگاهي هم به کير صاحب مرده ما هم مي انداخت و يک دفعه دستش رو گذاشت رو کيرم و پرسيد دلت مي خواد اين داستان براي ما هم اتفاق بيفته من هم گفتم چرا نه و هميشه منتظر اين لحظه بودم ، ژاله گفت پس صبر کن من الان ميام و من هم رفتم رو تختش نشستم و ميگفتم چجوري و از کجاش شروع کنم که ديدم بايه شورت وکرست سفيد در اتاق رو باز کرد و اومد توي اتاق واي داشتم ديوانه مي شدم تا چند لحظه اصلا مات و مبهوت بودم که گفت مگه نمي خواي شروع کني و من هم با يک صداي لرزان گفتم چرا و بلند شدم رفتم پهلوش و دو تا دست رو از زير بغلش بردم ولي اون دستم رو رد کرد وگفت لباسات رو در بيار و من هم سريع شلوار و تي شرتم رو در آوردم و با يه شورت رفتم پهلوش وقتي کير باد کردم رو ديد گفت چه شود ! من به پشت سرش رفتم و مشغول نوازش مواهاي سرش شدم واز پشت بهش جفت جفت شدم بطوري که کيرم رو بين خط سوراخ عقبش مي مالوندم و اون سرش رو برگردوند و من لبام رو بردم به سمت لباش و اون لبهاي که براي من مثل قند بودن رو شروع کردم به خوردن و من لب پايينش رو مي خوردم واون لب بالاي من رو من رفتم سراغ گردنش و شروع کردم به بوسيدن وليسيدن گردنش ديدم آتيشش خيلي تنده هنوز هيچي نشده رفت سراغ کيرم و آخو اوخش در اومد ومن هم رفتم پشتش و کرستش رو باز کردم و سينه هاش رو آزاد کردم عجب چيزي بودن سفيد مثل برف وبا نوکهاي قهوهاي روشن و من مشغول خوردن سينش شدم و هر وقت يکي از سينه هاش تو دهنم بود با دست ديگم نوک سينش رو فشار مي دادم نوک سينه هاش به اندازه يک بند انگشت متورم شده بودند و اون گفت تحملم ديگه نموم شده و بزار تو ديگه ( هم من از کس ليسي بدم ميومد و هم اون از ساک زدن ) گفتم بشين رو تخت و دراز بکش و شورتش رو در آوردم و با يه کس خوشگل و بدون حتي يه خال رو به رو شدم ، کسش خيس خيس بود سريع شرت خودم رو هم در آوردم وبهش گفتم خشک که نميشه گذاشت تو ! گفت صبر کن و از ميز کنار تخت يه کرم نيوا آورد و مالوند به کيرم و گفت بزار تو ديگه ! من هم ازش پرسيدم که تو کدوم سوراخش بزارم ؟! ( آخه هنوز عروسي نکرده بودن و بعد از فوت نامزدش نصف مهريه اش رو گرفته بود ) کيرم رو بردم سمت کسش و ديدم هيچ عکس العملي نشون نداد و من (تازه به ياد کاندوم افتادم ) و يکدفعه بلند شدم و رفتم سراغ شلوارم و گفتم اصل کاري رو فراموش کردم و کاندوم رو از جيب پشت شلوارم در آوردم و گفتم بکش روش و اون هم گفت بدون کاندوم ! ما هم گفتيم خطريه ها ! گفت اشکالي نداره مواظب باش ! کاندوم رو پرت کردم يه گوشه و دو تا پاش رو رو با دستام بلند کردم گذاشتم رو شونه هام و کيرم رو با يه فشار کوچک کردم تو کسش و يواش يواش فشار مي دادم تا کيرم خوب بره تو کسش که يک دفعه اختيار از دستم خارج شد و محکم فشار دادم ديدم جيغ کشيد و گفت يواش کسش تنگ تنگ و داغ داغ بود داشتم ديوانه مي شدم همينطور يواش يواش عقب جلو ميکردم و وقتي ديدم ديگه راحته ، رفت و برگشتم رو تندتر کردم و همينطور تلمبه مي زدم و اون با صداي آخو اوخش حشر من رو بيشتر مي کرد تا اينکه ديدم آخ و اوهش خيلي زياد شد و من سرعتم رو کمتر کردم که گفت تندتر تا ته بگا و من سرعتم را خيلي تند کردم و ديدم يه دفعه بدن خودش رو با چند تکون شل کرد و من متوجه شدم به ارگاسم رسيده ولي من هنوز آبم نيومده بود گفتم مي تونم بزارم تو کونت گفت نه گفتم چرا گفت نه ديگه ومن هم بي خيال شدم و به گاييدن کسش با شدت بيشتري ادامه دادم تا احساس کردم آبم داره مياد و سريع کيرم رو از کسش کشيدم بيرون و تمام آبم رو رو سينه هاش خالي کردم و خودم رو انداختم تو بغلش و گفتم ازت متشکرم ، اونم گفت همچنين ! اين اولين و آخرين باري بود که ژاله رو گاييدم چون دو هفته بعد با خانواده اش به محل ديگري اسباب کشي &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115600964807915593?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115600964807915593/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115600964807915593' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115600964807915593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115600964807915593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115600964807915593.html' title='ژاله دختر همسایه'/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115600948159843338</id><published>2006-08-19T10:41:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T10:44:41.803-07:00</updated><title type='text'>ماجرای من و ام البنی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ماجرای من و ام البنی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت پرو پا قرص سایت اویزون .اسم من هانی هستش میخواستم یه داستانی رو براتون تعریف کنم که مال اولین سکس زندگی من با یه دختر هستش چون من اصولا یه پسری هستم میتونم خیلی با دخترا جور زندگی کنم ولی از حرف زدن با آنها تا انجان دادن سکس بیشتر لذت میبردم نمیدونم که چرا اینهمه صحبت کردن باهاشون رو به سکس ترجیح میدادم .ولی یک روز که ما باهم در کلاس بودیم اخه من در شهرمون کلاس میرم و ام البنی به کلاس می اومد ما در یکی از شهرهای استان بوشهرزندگی میکنیم که اسمش کنگان هست خونمون هم نزدیک به هم از اونجایی که میخواستم در دوستی رو باهاش باز کنم یه روز که در کلاس بودیم بهش چشمک زدم اونم کوتاهی نکرد و با یه زبونک جواب داد از اونجا بود که ما با هم دوستی رو اغاز کردیم وقتی که کلاس تموم شد به بهونه ی گرفتن دفترش جلو رفتم و اون هم که خودش میدونست علا قه ای به دفترش ندارم و برای چی اومدم به من داد و رفتیم خونه .تو کوچه دیدمش وبهش سلام کردم وجوابم رو داد و کلی احوال پرسی بهش گفتم یه روز می خوام دعوتت کنم خونمون که بیایی که یه جایی از دفترت رو گیر کردم ونمیتونم بخونمش. خلا صه اونم قبول کرد چون این خانم سبزه هست و یه قد بلندی داره یه کونی داره که اگه بهش نگاه کنی سریع ابش راه می افته . ازبس این کون بزرگه کن میشه توی اون چادر زد و تعطیلات رو اونجا گذروند خیلی به حاشیه نرم در موقع عید بود که خانوادم رفته بودن مسافرت من هم شدم بودم خونه پا .یه روز که دیدمش دعوتش کردم به خونمون کلی اصرار کردم اونم کلی بهونه اورد گفت که نمیشه ناجوره باباتینا خونن من هم سریع بهش گفتم که خونمون خالیه اونم با کمال میل قبول کرد. چهرش یه چیزی دیگه میگفت ولی میدونستم که چقدر کفه. بلاخره ظهر شد نهار هم از بیرون سفارش داده بودم . نهار خوردیم همه چیز بدون هیچ حرفی پیش میرفت که نهار تموم شد و با هم سفره رو جمع کردیم و در بین راه که سفره رو میبردیم یه در کونی بهش زدم خودش رو به نفهمی زد. بعد اومدیم تو پذیرایی نشستیم و گفت که کار داشتی باهام گفتم اره رفتم دفترش رو اوردم و یه جایی که برام نا مفهوم بود بهش نشون دادم یه جورایی حرف میزد که من رفته بودم تو حس بعد رفتم کنارش نشتم و خودم رو بهش چسبوندم و اون اول خودش رو کشید کنار بعد من ول نکردم و رفتم دوباره خودم رو بهش چسبوندم و بهش کفتم واسه چی اینقدر به خودت آزار می رسونی لباسات رو درار تا راحت باشی قبول نکرد و با کلی اصرار فقط رو سریش رو در اورد . مو های نرم و خیلی بلندی داشت . خیلی شرم میکرد ولی بعدا براش عادی شد. ماهواره روشن کردم بهم گفت یه کانال فیلم بگیر تا نگاه کنیم گفتم چه فیلمی ، گفت که فکر بد نکنی یه فیلم ایرانی بگیر تا نگاه کنیم .فیلم رو واسش گرفتم همینطور که فیلم نگاه میرد خوابش برد من که دیدم خوابه از موقعیت استفاده کردم و یه کانال سوپر رو گرفتم و صداش رو بلند کردم چه اخ و اوخی تو خونه راه افتاده بود بعد از گذشت نیم ساعت که فهمیدم بیدار شده و خودش رو الکی به خواب زده رفتم طرفش یه لبی ازش کرفتم وای باور نمیکنید دیگه داشتم غش میکردم که چه لبی داشت اولین لب زندگی ام بود چه لب غنچه ای داشت یه نیش خند زد و چشماش رو باز کرد اون به من گفت چیه شیرینه ، گفتم اره حتی شیرینتر از قند . کانال سوپر رو گرفتم یه تو کس زنی هم بود . خلاصه اون کف کرده بود مانتوی کوتاش رو در اورد بهم گفت بقیش رو خودت در بیار یه تاپ مشکی تنگ و قشنگی تنش بود که سینه های هندونه اش رو توی اون به وضوح میشه دید که چه حالی بهم دست داد بزرگترین لذت زندگیم رو داشتم تجربه میکردم سینه های بزرگش رو تو مشتم گرفتم اونا رو فشار دادم تاپش رو در اوردم یه کرست آبی تنش بود کرستش رو در اوردم سرش رو لیس زدم داشتم چه کیفی میکردم جاتون خالی .سینه هاش رو مثل بستنی لیس میزدم شلوار لی تنگ رو پوشیده بود که هر جنبنده ای رو به وجد می اورد شلوار رو در اوردم شرت پاش نبوش وایییییییییییییییییییییی که نمیدونین که اون کون خوشتراش رو دیدم طاقت نیوردم چشمام نمتونست بزرگی و عظمت کون رو تو خودش نگه داره ای وایی چقدر لذت داشت کون یه سبزه بدون مو هیچی لذتبخش تر ازاین نیست که شلوار یه دختر پایین بکشی مو نداشته باشه . سریع رفتم سراغ کسش مال فیلم سکسی غرق اب شده بود اباش رو عجیب میخوردم . بعد رفتم سراغ چوچلش که تا زبونم رو روش گذاشتم و لیس زدم مثل مار به خودش پیچید . همینطور ادامه میدادم که دوباره ارضا شد تمام ابش رو ریخت تو دهنم چقدر خوشمزه بود همش رو قورت دادم . بعد بهش گفتم همین جا بمون تا بیام رفتم بیرون اسپری 30 دقیقه ای زدم اومدم تو دیدم به شکم خوابیده با یه خیار خودش رو اماده میکنه به خودم نیوردم تو نرفتم تا وقتی کارش تموم شد اسپری حسابی بی حس کرده وای نمیدونین کیرم گذاشتم تو دهنش از شدت شهوت کیر بی حس من پا ش دو باره به شکم خوابوندمش کونش رو ژل لیس کننده پر کردم همین که کیرم رو کذاشتم لای کونش سریع رفت تو چقدر گرم بود اونقدر گرم که میشد باهاش کتری رو به جوش رسوند . اولش دردش اومد چون کیرم خیلی بزرگه بعد یواش یواش تلمبه زدم دیگه عادی شده بود داشت مثل خر کیف میکرد . اون که حشری شده بود گفت بیا تو کسم بذار منم کوتاهی نکردم کمیش رو گذاشتم چون میدونستم پرده داره خیلی نکردم تو از تو کسش بیرون اوردم کردم تو کونش این دفعه با یه طرح وحشتناکی تلمبه میزدم که جیغ بلندی کشد فهمیدم کونش رو جر دادم وداره ازش خون میاد این خونا بیشتر منو تحریک کرد بهش گفتم داره ابم میاد گفت خب بریزش تو منم که از شهوت زیاد ابم اومد و اونو ریختم تو کونش چه اه و اویی میکرد نزدیک به 10 دقیقه فقط کیرم بعد از اب اومدنش تو کونش بود بعد که کیرم رو بیرون اورد چقدر اب از کونش اومد بیرون من دو باره همونجا ارضا شدم دوباره ابم اومد ایندفعه ریختم رو سینش به من گفت بابا تو دیگه کی هستی با دیدن این صحنه ابت اومد بعد ازش لب حسابی گرفتم و با هم رفتیم دوش گرفتیم . اونجا هم باهاش حال کردم . بعد از اون خیلی سکس داشتم ولی به مزه اولین سکس با ام البنی حال نداد.امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه. منتظر داستان های بعدی باشینفرستنده: &lt;a href="mailto:clipalfa@yahoo.com"&gt;هانی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115600948159843338?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115600948159843338/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115600948159843338' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115600948159843338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115600948159843338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_19.html' title='ماجرای من و ام البنی'/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115500245991263834</id><published>2006-08-07T18:55:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T19:01:00.003-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اون شب چی شد عسل؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره.&lt;br /&gt;پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من.&lt;br /&gt;تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما!&lt;br /&gt;من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند.&lt;br /&gt;نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم.&lt;br /&gt;مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا.&lt;br /&gt;خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود.گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش. ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!!اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهشگفتم تو لباسات رو در نمی آری؟&lt;br /&gt;يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم!&lt;br /&gt;گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم.&lt;br /&gt;آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی.&lt;br /&gt;يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ... اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم.&lt;br /&gt;اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟&lt;br /&gt;گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم! گفتم خيلی کسکشی! گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد.&lt;br /&gt;آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی.&lt;br /&gt;اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد.&lt;br /&gt;لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم. کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور. ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!!باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود.&lt;br /&gt;همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده.&lt;br /&gt;که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديدميگفت دوست داری نه؟&lt;br /&gt;گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد.&lt;br /&gt;داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم .&lt;br /&gt;آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی.&lt;br /&gt;گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه.&lt;br /&gt;گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش.&lt;br /&gt;من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل.فرستنده: عسل&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115500245991263834?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115500245991263834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115500245991263834' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500245991263834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500245991263834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115500245991263834.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115500187967404329</id><published>2006-08-07T18:47:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T18:51:19.786-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;خاطره علیرضا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اسم من علیرضا و 26 سال سن دارم بچه تهران ( جنوب تهران ) هستم. و مجرد. از اینکه اسم محل رو نمیگم ببخشید ولی اینقدر اینو بدونین که اگه اسم محل رو بشنوید صد در صد یاد شر و شور و زرنگ بودن بچه های اونجا میوفتید. من بی تعارف سکس های زیادی داشتم . اعم از زیدهای خودم کس های فراری دختر همسایه و. . . ولی یکی از این سکسها بقدری برام جالب بوده که تصمیم گرفتم این سوگلی رو براتون بنویسم . من پسری هستم که از لحاظ چهره خدا رو شکر بدک نیستم و همین حسن هم خیلی تو زندگیم تاثیر گذاشته و کارمند یک سازمان دولتی هم هستم. داستان از این قراره که من برای خودم یک مغازه کامپیوتری زده بودم و کار و کاسبی میکردم و هنوز کارمند دولت نشده بودم و از اونجایی که مغازه تو محلمون بود دوستان زیادی همشیه پیشم بودن و تا دلتون بخواد هم زید برای خودم تور کرده بودم که این همه از برکات مرکز پیش دانشگاهیه بالاتر از مغازم بود. یه چند ماهی از افتتاح مغازه گذشت و یه شب که من توی مغازه تنها بودم که کمتر اتفاق میوفتاد که من تنها باشم یه مشتری اومد داخل مغازه که یه دختر بچه 10 ساله بود که یه وی اچ اس رو میخواست تبدیل به وی سی دی کنه و گفت خواهرم گفته اینو تبدیلش کنین لطفا منم گفتم که برای فردا ظهر آمادس بیا ببر خلاصه شب گذشت و فردا صبح من اومدم در مغازه و اولین کار تبدیل فیلم بود من فیلمو گذاشتم و چند دقیقه اولش شو بود که من گذاشتم و از رو بیکاری نشستم به نگاه کردن فیلم که یکدفعه شو قطع شد و یه فیلم سوپر که از قضا فقط پسرها همدیگرو میکردن شروع شد فیلمش خیلی نایاب بود چون پیر زنها و پیرمردها بچه ها و حتی شاشیدن تو دهن هم و خیلی چیزهای دیگه توش بود من همرو برای خودم روی هارد ذخیره کردم تا ظهر که یه خانمی که قد بلند و با یه بچه تو بغلش بود وارد مغازه شد و واقعا به قول معروف تیکه پدر مادر داری بود وارد مغازه شد و خیلی جدی گفت ببخشید فیلم ما آمادس خواهرم دیشب آوردهمن اول موندم چی بگم ولی دلو زدم به دریا و گفتم ببخشید فیلم آمادس ولی فکر کنم اشتباهی شده و فیلمو اشتباهی آوردین . گفت چطور مگه گفتم آخه . . . که یکدفعه حرف منو قطع کرد و گفت میشه بزارین ببینم . منم گفتم باشه ولی مسئله اینه که روم نمیشه که دوزاریش افتاد و گفت آهان پس شو نبود گفتم چرا ولی وسطش قطع میشه و . . . فیلمو بهش دادم و گفت پس فردا براتون فیلم اصلی رو میارم منم گفتم باشه و بعد رفت . این داستان گذشت و اونم دیگه نیومد تا دوباره انگار خدا میخواست یه حالی به ما بده دوباره من تو مغازه تنها بودم که سرو کله این حوری پیدا شد . باور کنین تا اون روز برای مخ زدن این کس هزار و یک نقشه کشیده بودم که هیچ کدوم عملی نشد به غیر از نقشه غیر قابل انتظار اینم بگم مخ زدن این کس مدیون یک جمله بود که رفقام بران فرستاده بودن تو موبایلم منم چون جالب بود برای یکی از زیدام روی کاغد آ5 پرینت گرفته بودم تا وقتی از جلو مغازه رد میشه بهش نشون بدم تا یه کم بخندیم و اون جمله این بود که (( بزرگترین آرزوی دخترها اینه که بتونن بشاشن به دیوار )) این رو میز بود که ناگهان این شاه کس اومد تو مغازه و در حین صحبت کردن با من این جمله رو خوند و زد زیر خنده و گفت حد اقل اینو از جلو چشم بر دارین منم چون خیلی از این حرفش شاکی شده بودم گفتم ببخشید دیگه ساعت 11 شبه و من اگر اجازه بدین داشتم میرفتم در ضمن اگر میخواستم همه اینو بخونن میزدم پشت شیشه در ضمن از فیلمی که شما داده بودین که بدتر نیست . این اتفاقا و این حرفا باعث شد که جو مغزه عوض بشه و یه چیزایی لو برهخیلی راحت و بدون تعارف گفت شما که بدتون نیومد و انگار که یکی از خازنهای مغزم ترکیده باشه تو چشاش نگاه کردم و واقعا قفل کردم و ناخداگاه گفتم کیه که بدش بیاد و لی اون نوعش جالب نبود . اول یه کم ساکت شد ولی بعد شروع کرد و گفت من خودم کارت گرافیکی ورودی دار دارم ولی طرز استفادشو بلد نیستم میشه رو کاغذ بنویسین چی کار کنم تا بتونم خودم فیلمارو وی سی دی کنم . منم گفتم راستش من نمیدونم کارت شما چیه و طرز کارشو باید از نزدیک ببینم بهتره بیاریدش اینجا تا یادتون بدمالبته اینم بدونین که ته دلم راضی نبودم که بهش یاد بدم چون اول دیگه ممکن بود این کس طلا دیگه در مغازه نیاد و دوم اینکه اگه یادش میدادم دیگه خودش همه کارارو میکرد و چیزی جیب ما نمیرفت به هر حال اون شب هم گذشت تا یه روز ظهر. . . اون روز من شب قبلش حسابی نئشه کرده بودم و یه کس سیر با رفقا کرده بودیم و بی حال روی صندلی مغازه نشسته بودم تو خیال خودم غوطه ور که یکدفه کس طلای داستان ما وارد شد البته ایندفه با دو تا از رفقاش که اوناهم الحق بد چیزی نبودن من با اینکه دیشب هم کس کرده بودم ولی با دیدن اینا قلب آقا کیره به تاپ تاپ افتاد و یه جورایی به ما زور گفت کس طلا گفت اگر میشه شما یه ساعت دیگه تشریف بیارین خونه ما و و طرز استفاده کارت گرافیکی رو به ما یاد بدین تا دوباره ابرومون جلوی شما نره. منم گفتم باشه واسه ساعت 3 میام و درستش میکنم اونا هم آدرسو دادن و رفتن. توی این یکی دو ساعت داشتم به این فکر میکردم وای اگر جور بشه کس دومم افتادیم به خاطر همین رفتم یه بسته پسته خریدم و همرو سریع خوردم که یه وقت اگر پا داد کم نیاریم هر چند میدونستم که خیلی دیر شده تا معده کون گشاد ما بفهمه اینا چین و کمر ما رو پر کنه خلاصه تو همین فکرا راه افتادم خونه یارم و زنگ خونشون که یه خونه 4 طبقه بود رو زدم و در باز شد و ما هم رفتیم تو که یکی داد زد بیایید طبقه چهارم ماهم رفتیمهمینکه از در وارد شدم دیدم اون دو تا رفیقش اونجان با 2 تا بچه که با دیدن اونا تا مغز کونم آتیش گرفت و از اینکه 500 تومان پول پسته داده بودم کونسوزیم میگرفت رفتم تو اتاق کامپوتر و نشستم روی صندلی پلاستیکی روی میز که یکدفعه پایه صندلی تا شد و مثل گوه وا شدم رو زمین هر سه تا زنا زدن زیر خنده و منم که حسابی بد آورده بودم بلند شدم و چند تا فحش به شانس کونیه خودم دادم و دوباره با احتیاط نشستم رو صندلیبعد از اینکه کارت گرافیکی رو نصب کردم کس طلا رو صدا کردم تا براش توضیح بدم که در همون حین یکی از اون کسا بچه هارو برداشتو رفت. بعد هردو کسا اومدن تو اتاق و منم شروع کردم به توضیح دادن واسه این دو تا خنگ . یه یه ربعی طول کشید تا اینکه همون فیلم اونروز رو آوورد و گفت حالا یه لطفی بکن همون قسمتای سوپر فیلمو بریز روی هارد من انگار داشتم خواب میدیدم شکه شده بودم از اینکه اینقدر بدون رو دروایستی حرفشو زده بود و میخواستم بگم که من اینو رو سیستم در مغازه دارم که یکدفعه افکار شیطانی اومد سراغم انگار یکی گفت کسخل این فیلم سوپره بزار اینا ببینن شاید یه فرجی بشه از یه طرف هم با خودم میگفتم اگر بخوام اینو بکنم پس اونیکی چه گوهی بخوره و اصلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه هر دو رو با هم بکنم چون تا حالا 2 تا کس تو یه مکان بامن تنها ندیده بودماونم کس هایی که واقعا هر یه دونشون کافی بود تا منو پشت و رو کنهبه هر حال فیلمو گزاشتمو صدای اسپیکر رو هم کمی زیاد کردم و مونیتور رو هم چرخوندم سمت این دو تا کس گفتم حالا باید صبر کنین تا تموم بشه جونم براتون بگه که این فیلم رسید به جاهایی که دیدم این دوتا حتی پلک هم نمیزنن و اصلا منو آدم حساب نمیکنن که انگار منم اونجام و داره کم کم چشاشون ژاپنی میشه دیگه اینجا بود که باید از تجربه هام استفاده میکردم . سریع رفتم و نشستم روی تخت پشت سر کنار اونها و کیرم که توی شلوارم مثل لوبیای سحر آمیز رشد کرده بود رو به طور موزیانه به اونها نشون دادم بدونه اینکه اونها خیال کنن از قصدیه تو همین لحظه با خودم فکر کردم که اینا صد در صد با نقشه منو اووردن خونه و کسو کون اینا کلا میخاریده رفتم کنار اون کس طلای اولی و گفتم راستش من روم نمیشه با شما این فیلمو نگاه کنمالبته این رو برای این گفتم که اونا احساس کنن من امل هستم و هر کاری دوست داشته باشن میتونن با من بکونن منم صدام در نمیاد و درست زده بودم به هدف با گفتن این حرف یه دفعه هر دو تا شون گفتن آآآآآآآآآ بچمون خجالتیه و بعد اونیکی کسه که انگار کلا منو شبیه کیر میدید اومد و از پشت به من چسبید و پاهاشو از بغل رون پای من به پایین تخت انداخت وای داشتم با کمرم کس گرمشو احساس میکردم منم دستمو بردم پشت کمرم و اروم اروم کسشو از رو شلوار میمالوندم در همین حین کس طلا که اسمش سولماز بود اومد و جلوی من نشست جوری که من وسط این دو تا بودم و با دست دیگم کس جلویی رو هم میمالوندم ولی از زیر شورتش همین کار باعث شد که تمام دست من خیس بشه و چسبناک یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت من گفتم من گرمم شد که مثل وحشیا لباسای منو در آووردن و من کون برهنه روی تخت افتادم و انتظار میکشیدم اول کودوم رو میکنم باور کنین احساس میکردم این واقعیت نیست و الان در حسی هستم که هر لحظه ممکنه ازش بیام بیرون ولی این واقعیت بود با خودم گفتم آخه تا کی فقط تو فیلمهای سکسی یه مرد 2 تا کس بکنه و منم نگاه کنم با کنه بازی لباسهای سولماز و در آووردم و بعد هم لباسهای لیلا رو منظورم کس دومیه وای چه بدن های خوشگلی با اینکه تمام پرده های خونه کشیده شده بود و فقط نور مونیتور بود که اتاقو روشن کرده بود ولی بدن اونا برق میزد مخصوصا بدن سولماز که یه هیکل کشیده سفید با کون توپر و سینه های سیخ که به سختی میشد اونارو بهم بچسبونی. سولماز اومد که کیرمو بخوره نگاه بهم کرد و گفت تمیزه ؟با ناراحتی نگاش کردم گفتم شما رو این کیر کثیفی میبینید بعد شروع کرد خوردن انگار اولین بارش بود ساک میزد چون دندوناش میخورد به سر کیرم و من قلقلکم میومد خوب دست خودم نبود لیلا هم همچنان رو تخت منتظر بود تا نگاش کردم خوابید رو تخت و یه جوری که انگار آمادس برای خوردن به من نگاه کرد من تا اون موقع کس هیچ کسی رو نخورده بودم اول یه کم با دماغم کسشو اینور اونور کردم بعد با کف دستم آبهای اونو تمیز کردم و شروع کردم چوچولشو خوردن یه کم شور بود ولی کم کم نمکش اندازه شد و خوشمزه من چونکه به سمت بغل خم شده بودم و داشتم کس لیلا رو میخوردم کمرم درد گرفت به سولماز گفتم تو هم بیا رو تخت بعد من هر دو رو خوابوندم بغل هم و شروع کردم سینه های هردو رو خوردن اول لب و لوچم که احساس میکردم کثیفه با سینه های سولماز پاک کردم و بعد لیلا رو مجبور کردم برام ساک بزنه من چون هنوز نئشه بودم هر چند دقیقه یه بار کیرم کلا قش میکرد و باید یکی میخوردش همین قضیه برای اونا خیلی جالب بود و ته دلشون حال میکردن از اینکه یه نفرو پیدا کردن با کمر فولادین به هر حال تو موقعیتی قرار گرفتم که باز مجبور شدم با تمام اکراه کس سولماز رو هم بخورم دیگه قید زندگی پس از کس رو زده بودم هنوزم که هنوزه احساس میکنم یه روز لبو لوچم کنده میشه میوفته یه جایی. خوب هر کسی یه اخلاقی داره دیگه به هر حال تایم بخور بخور تموم شد و لیلا اونقدر کیرمو خورده بود که تمام رژ لبش در اومده بود رو کیرم و تمام کیرم توی اون نور کم قرمزیش معلوم بود. ( دیگه ببینید چقدر آرایش کرده بود ) من سولمازو خوابوندم و چون همیشه دوست داشتم اونو بکنم اول اونو انتخاب کردم اینم بگم کیر من مورد پسند زنهاست یعنی نسبتا کلفت و دراز ولی در حد مورد تحمل . به هر حال کیرمو از ته بغل تخمام گرفتم و همینجوری که تخمام دم سوراخ سولماز بود و سر کیرم هم بین ناف و شاشدونش بود همینجوری بالا و پایین میکرد که وقتی دیدم که کم کم داره دیونه میشه کیرمو کردم تو سوراخش و یه آهی کشید که من داشتم دیوونه میشدم دیدم لیلا بیکاره راستش کاری دیگه با اون نداشتم چون داشتم اینو میکردم خدا پدر این فیلم سوپرهارو بیامورزه اگر چند تا از اونا ندیده بودم نمیدونستم با لیلا چه کنم بهش گفتم اومد توریکه مقابل من بود و کونش جلوی دهن سولماز بود روی سینه های سولماز نشست کم کم بهش گفتم اومد قشنگ نزدیک من شد و من اونو بقلش کردم یعنی دو تا کس جلوی من بود من لیلا رو بقل کرده بودم و ازش لب میگرفتم و اونم با کس خودش ور میرفت ولی این کیر زبون بسته ما هر چند دقیقه یه بار میخوابید و لیلا مجبور بود ننه خودشو بگاد تا اون بلند شه بعد از 7 الی 8 دقیقه دیدم سولماز داره داد و بیداد میکنه خفن فهمیدم که داره آبش میاد من پاهاشو چسبوندم به هم و شروع کردم تند تند کردن تو این حالت زن خیلی درد میکشه ولی دوبله حال میکنه منم به تلمبه زدن ادامه دادم یهو دیدم که کیرم تو کس گرم سولماز خیس آب شده با خودم گفتم حالا نوبت لیلا ست لیلا رو دمر خوابوندم لب تخت جوری که کس قلمبه و باد کردش از پشت لاپاش زده بود بیرون وای چه صحنه ای کیرمو که کردم تو کسش روتختیو گاز میزد آروم آروم عقب جلو کردم انگار نه انگار که دارم کس میکنم سولماز از پشت منو بقل کرده بود همین گرمیه سولماز و سینه هاش باعث شده بود که کیرم نخوابه به همین منوال 5 یا 6 دقیقه هم لیلا رو کردم ولی قدرت من خیلی بیشتر بود من انگار اصلا آبم نمیخواست بیاد به لیلا گفتم بیایید یه کاری کنید من خسته شدم آبم نمیاد که سولماز گفت بزار من بیارمش و کیرمو کرد تو دهنش و تند و تند میک میزد بعد در میاورد و برام جق میزد یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت احساس کردم دیگه وقتشه و برعکس همه که وقتی آبشون میاد میکشن بیرون من کردم تو کس لیلا که وقتی ارضاء شده بود همونجوری روتخت ولو شده بود و الحق هر چی پسته خورده بودم آب کیر شده بود و همرو خالی کردم تو لیلا و بعد تو همون حالت که کیرم تو کس لیلا بود افتادم روش و سولمازم افتاد رو من بعد آروم دم گوشم گفت که بابا واقعا که مردیا الان 45 دقیقس داری میکنی تا اینو گفت یهو یادم افتاد فیلمه یک ربعه تموم شده ولی دیگه حالشو نداشتم تا اون لحظه احساس میکردم که زنا جلوی هم روشون نمیشه کس بدن ولی حالا فهمیدم که جلوی شهوت زن هیچ کس نمیتونه وایسته مگر ارضا بشه یا بمیره به هر حال تجربه شیرین و موندگاری بود هیچ وقت یادم نمیره هنوزم که هنوزه وقتی سولماز و لیلارو میبینم باهاشون قرار میزارم دو تایی ولی هیچ وقت جور نمیشه اون روز استثنایی بود&lt;br /&gt;علیرضا از تهران&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115500187967404329?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115500187967404329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115500187967404329' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500187967404329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500187967404329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/26.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115500146482030480</id><published>2006-08-07T18:35:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T18:44:24.906-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;سکس و سکس و سکس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو بخار سيگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی مهمونی چيه و با کی می رقصی. اينا همش يعنی تابستون. يعنی مامان و بابا ياد مشرق و مغرب بيافتن و دائم يا جماعت الاف خونت ولو باشن يا تو خونهاشون. شمال و استخر و... يعنی مدرسه نداری. يعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه قيمتی؟ خدا می دونه!می رقصيدم با يک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب خورده بودم که می تونستم خود به خود آتيش بگيرم. خوب بعد از مشروب چب می چسبه سيگار. معلوم نيست اينهمه سيگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ يکی از يکی مزخرف تر! دستای يکی که با زور می ديدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم بخوابم؟ اگه يکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نيشگون يکی تمام مستی از سرم پريد. برگشتم يک تو دهنی به اين متجاوز بزنم. جاخالی داد. شايد منتظر بود.-هوو؟گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با ميدون اشتباه گرفتی!!(( البته خودم بارها اين مهمونيها را با جاهای مختلف مقايسه کرده بودم))- تو کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت.- اه تو خواهر فلانی هستی . تا همين چند وقت پيش رو پامون می شستی برامون شعر می خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چريدن! و حالا اومده بودن به نيابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. يک ماهه ديگه از موندنش نمونده بود. ياد رفيق رفقای قديم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از برادر بزرگم خيلی بيشتر می خورد!نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای دختر مثل من يک جور انتقال نفرت بود! (( اينا را گفتم بگم تا بفمين منظور بعضی کارامو ))مثلا اينکه طرف روتون بالا و پائين می ره عرق می ريزه. التماس می کنه. يک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد. اينکه چقدر مرد می تونه ظعيف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو يخچال !!!))به هر حال سرم کم و بيش گيج می رفت. حوصله وراجيشم نداشتم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشيدم.گفت: خسته ای.گفتم آره؟ چيه می خوای برام لالائی بگی؟خنديد. خنده عصبی.- بريم تو تختت؟- گفتم به گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زير خنده. شايد خنده مستانه! و شايدم حساب شده.- گفت بريم خونه من.- گفتم ماشينتو بزن بيرون . منم برم به يکی از اين آقايون بگم خونه نيستم!!برادر بزرگم رو پيدا نکردم کوچيکه مشغول ور رفتن با هنگامه بود يک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه يکی!!! حوصلم رو نداشت گفت خوب.بعد يکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش چيه.گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حياط. دم در خونه بود.- حاضری؟- آره.- گفتی بهشون .- آره!!- هيچی نگفتن؟- چی بايد بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطيله! چی دارن بگن؟سوار ماشين شدم. خوشحال بودم از اون جنگل می رم بيرون. ديگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و مرده بود. حتی ايست بازرسی هم نبود. وارد پارکينگ شديم. وارد آسانسور. طبقه چندم؟ يادم نيست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه!گفت: حسابی مستيا!- تو نيستی؟- آخه تو ۱۷-۱۸ سالت بيشتر نيست!!! تو دلم خنديدم!! چيزی نگفتم. بايد بود می گفتم بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقيه اش؟ شقيقه هاش موی سفيد داشت. يک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم. روسريمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زير چونه هام. نگاهش می کردم.گفت: چشمات ترسناکن! خنديدم!!- عادت نداری نگاهت کنن؟گونه هامو بوسيد. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کيرش داشت شلوارشو پاره می کرد. زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پريد عقب.گفتم چيه؟گفت: دختر! خجالتی؟ چيزی؟خنديدم. گفتم بايد خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بيشتر خجالت می کشی؟!! و باز خنديدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کير داغش بازی می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کير و بيضه هاش بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خيس بود. دامنمو زدم بالا و نشستم رو کيرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می ماليدم. باز بهش شک وارد شده بود.يک لحظه ديگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته بود. يک آن نگاهم کرد.- چشماتو ببند.- چرا؟- نگاهت داغه منو می سوزونه!گفتم دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه.خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشيدن.گفت: خوبه.- آره. بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. يواشکی نگاهش می کردم. از هيجان می لرزيد.در گوشم گفت: برم کرم بيارم؟گفتم: کرم؟ برای چی؟- خوب از پشت بکنم. خشک درد می گيره.گفتم: چرا از پشت؟ جلوم بازه!!! دوباره ساکت شد. شايد شوک آخر!- چی؟- آقا جون باکرده نيستم. دختر نيستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ويرجين نيستم!- آخه...- آخه داره مگه؟بعد بلند شدم.- می خواهی يا نه؟ منو کشتی که .بغلم کرد.- نه عزيزم نرو. مطمئنی.گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم.باورش نشده بود برای همين منو که می بوسيد و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبيم می کنه. آخ و اوخم بلند شد. کيرشو با دست گرفتم و ماليدم به سوراخم. ايندفعه رفتم روش. کيرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس نداشتم. بعدم خيلی گنده و شق بود.- آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از نگاهش فهميدم ترسيده. يعنی که من باکره بودم و ... بيشتر نشستم. کمی بالا و پائين کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ريخت. افتاد روم. حالت حيوانی. بالا و پائين می رفت. منم آخ و اوخ می کردم.در گوشم گفت: تو رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کيرش تو کسم می مونه. داشت آبش در ميومد. ديگه می فهميدم. در آورد. به پهلو خوابوندم. از پهلو کرد توش. اينطوری حال برای اون بيشتر بود و درد برای من زياد تر. آخ و ناله های جفتمون زياد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن.- بريز توش ديگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابيدم. راحت راحت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115500146482030480?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115500146482030480/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115500146482030480' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500146482030480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500146482030480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115500146482030480.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115500079265614596</id><published>2006-08-07T18:31:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T18:33:12.756-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آشفتگی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از بودن تو بغلش لذت می بردم. وقتی صدام می کرد و کونه هام را می بوسيد و آخ که چقدر می بوسيد و خوب می بوسيد. چيکار برات کنم عزيزم. ؟ نمی دونم!&lt;br /&gt;حالت بدی بود. نه اينکه نخوام . شايد بيشتر از هر چيز تو دنيا اون لحظه می خواستم. می ترسيدم. ترس از بهم خوردن دوستی خوب و صميمی مون.&lt;br /&gt;دوست خوب و مهربون با چشمهای درشت و مشکی و مژه های برگشته. دلسوز با محبت.&lt;br /&gt;و حالا پيش اومده بود. يعنی شهوت پاشو وسط گذاشته بود.&lt;br /&gt;خوب می ترسيدم. حسابی هم. نمی خواستم از دستش بدم. اگه اتفاق نمی افتاد. حتی اگه ازدواج می کرد. دوست بوديم. شريک غم و شادی و رازدار هم. ولی اينطوری.&lt;br /&gt;دلم می خواست با صدای بلند و های های گريه کنم. باعثش خودم بودم؛ فقط خودم.&lt;br /&gt;نياز به يک شونه گرم و مهربون نه فقط برای سکس بلکه برای التيام روح. همين. در واقع اگه دخترم بود همين کارو می کردم. و اون وقت بوسه اين ميون خودشو انداخته بود وسط و . آتيش داغ شهوت.&lt;br /&gt;بوسه؛ بوسه؛ و غرق در بوسه .&lt;br /&gt;و تاپم که خيلی راحت در اومده بود.&lt;br /&gt;حيونکی از ديدن قيافه ام وحشت زده شده بود چی شده بود که من وراج دهنم کليد شده بود. شايدم نشده بود. توضيحی نداشتم بدم. نمی تونستم چجوری بايد بگم که با تمام وجود دوستش دارم. دوستی اش را احوال پرسي هاشو و تقسيم حرفای روزانه و رازها رو.&lt;br /&gt;تلفنهای هر شبشو که می دونستم فقط برای شکستن تنهائی منه و صدای مردونه اش رو و اينکه حرف زدن باهاش بهم ثابت می کنه که هنوز زنده ام.&lt;br /&gt;معدود کسی که فارسی خالص حرف می زنه و اصراری به لهجه کاذب انگليسی (( برای کلاس )) نداره . افتخار به ايرانی بودنشو . ساده بودن و معيارهای قديمی دوستی . و قلب پر از محبت و اماده به خدمت برای کمک به همه.&lt;br /&gt;تا فارسی يادم نره. تا يادم نره که خوبی هنوز کامل نمرده. تا يادم نره کجا بزرگ شدم و از هيجان پريود شدم. بيشتر عصبی شدم. نمی دونستم چيکار کنم. می ديم رنج می کشه ولی خودشو نگه می داره. و منم خوب.&lt;br /&gt;اوضاع دخترا فرق می کنه کافيه يک داستان بد را مجسم کنن! تمام شهوتشون از بين می ره!&lt;br /&gt;سعی می کرد يادش بره. بخوابيم. می دونستم عوارض داره ظاهر می شه. دل درد. سر درد.&lt;br /&gt;حالا ديگه روم نمی شد بگم پريودم شدم!&lt;br /&gt;زدم زير گريه! عين روانيا! عزيزم! باشه عزيزم. اشکال نداره! چی شده؟ بهم بگو. چشمامو می بوسيد! باشه کاری نمی کنم! به خدا برای اين نيومدم پيشت!&lt;br /&gt;و من می دونستم برای اين نيومده. با تمام سلولای وجودم می دونستم.&lt;br /&gt;تشويقم می کرد بخوابم. نمی تونستم. داغون ار از اين حرفا بودم&lt;br /&gt;عقربه های ساعت از روی شماره ها با تنبلی می گذشتن! ۱ و ۲ و ۳ و ۵!&lt;br /&gt;هنوز حشری بود! در واقع کیر راست مونده بود! درد می کشيد ولی هيچی نمی گفت!&lt;br /&gt;بسه! نه! ديگه نمی تونم! بغلش کردم. . نه عزيزم نمی خواد. مهم نيست. دستمو آروم کشيدم روی دلش. آخ.&lt;br /&gt;با خجالت در حالی که دامنم در مياوردم گفتم. پريود شدم. دلش برام سوخت! مهم نيست. کاندوم آوردم. خنديد. خنديدم.&lt;br /&gt;تو بی نهايت بوسه ها به ابد می رسيدم . منم بوسيدمش. بدن مرتبشو. تا به حال بدنی به اين مرتبی نديدم. تعريفش سخته. همه چی جای خودش و اندازه ای که بايد باشه! سفت و محکم! از ديدن کیرش جا خوردم. ۵ ساعت همين اندازه مونده بود. بزرگ و راست! و واقعا کشيده!&lt;br /&gt;از خودم بيشتر بدم اومد. عين ساديسميها عمل کرده بودم. تمام مدت در ميون بوسه ها بازی با موهام. گوشام. يک لحظه نبود که نپرسه خوبی؟&lt;br /&gt;برای دختر اين خيلی مهمه٬ خيلی.&lt;br /&gt;هنوز منگ بودم. منی که هميشه مهار سکس و در اختيار می گيرم و طرفمو به بازی. نمی دونستم در برابر اين دريای محبت چيکار کنم.&lt;br /&gt;کار آخر را انجام بدم؟&lt;br /&gt;بايد سوال می شد؟ تا به حال اينو تجربه نکرده بودم. با تکون دادن سر گفتم آره. کرد تو. دوست داشتم از ته دل جيغ بزنم با وجود ژل روی کاندوم و خيسی حاصل از پريود. کاش پنجره باز نبود. چقدر داغ؛ سفت و بلند بود.&lt;br /&gt;وجود در وجود حل می شه.&lt;br /&gt;آبمو بريزم.&lt;br /&gt;آره.&lt;br /&gt;داشتم ارضا می شدم. دوست داشتم با هم آبمون بياد. و داغی آب را از روی کاندم تو اعماق وجودم حس کردم.&lt;br /&gt;وقتی چشمامو تو بغلش بستم. دور از نگاهش اشک ريختم. می دونستم ديگه دوستی بين ما وجود نداره.فرستنده: ستاره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115500079265614596?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115500079265614596/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115500079265614596' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500079265614596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500079265614596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115500079265614596.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115500035550594695</id><published>2006-08-07T18:11:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T18:25:56.456-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شیما , من و مانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;موضوع برای چند روز پیش (اولین جمعه دی)مانی یکی از دوستان دوران سربازیم چند وقتی بود که از یه خانومی صحبت میکرد که تازه تورش کرده بود. دختره اسمش شیما بود و به گفته مانی ارزش کردن داشت ولی بدیش این بود که هر سری 20.000 تومن می گرفت. اون روز طبق معمول از خواب که بیدار شدم دیدم که حشمت خان(کیرمو میگم)از من زودتر بیدار شده بود و داره به دنیای اطرافش صبح بخیر میگه ...&lt;br /&gt;بعد از احوال پرسی با حشمت زنگ زدم به مانی که ببینم کجاست جمعه رو که ما هم مثل بقیه آدمها خونه بودیم رو به بهترین شکل برنامه ریزی کنیم تا علاف نباشیم(البته بماند که مفید ترین کارمون تو جمعه ها استخر رفتن ...)&lt;br /&gt;بعد از کلی زنگ خوردن مانی با صدای خواب آلود جواب داد:&lt;br /&gt;-هان.. -سگ پدر تو هنوز خوابی؟! -به توچه .. -امروز چی کاره ای؟ -الان که خوابم... 2-1 ساعت دیگه بیا دنبالم من الان آریاشهرم... -اونجا چه گهی میخوری؟ باز خونه کدوم بدبختی چتر شدی؟ -خونه شیما م... ماشین هم ندارم به جون علی نا تکون خوردن هم ندارم...-گه خوریاتو تنها تنها میکنی ما هم که رانندتیم دیگه؟!!! -نه به جون علی. میدونستم نمی یای بهت زنگ نزدم ... میای پاشو بیا اینجا... -نه حاجی من از این پول ها خرج نمیکنم. یه چیزی بخورم میام دنبالت... -کون لقت خواستی راه بیفتی زنگ بزن ....&lt;br /&gt;از جام که بلند شدم ساعت 11 بود.طول هفته هر روز 6 بیدار میشم جمعه ها هم که بیکارم بیشتر از 11 نمیتونم بخوابم...&lt;br /&gt;صبحانه رو که آماده میکردم متوجه حشمت شدم که هنوز تمام قد بیداره وحرفایی برای زدن داره . 1 ماهی هم میشد که شرمندش بودم نتونسته بودم از خجالتش در بیام... یاد مانی افتادم که دیشب تا حالا حداقل 4-3 مرتبه از خجالت کیرش در اومده. یه جورایی انگلولک میشدم که برم خونه این دختره و یه حالی به خودم بدم ولی یاد پولش که افتادم کلاً موضوع رو بیخیال شدم. بعد از صبحانه لباس پوشیدم و راه افتادم سمته آریا شهر. باز دوباره فکر اینکه برم و یه حالی به خودم و حشمت بدم داشت انگولکم میکرد(البته پولش مهم نبود. مهم این بود که تا حالا پول برای کس نداده بودم برای همین برام سنگین بود). زنگ زدم به مانی که آدرس رو بگیرم :&lt;br /&gt;... -هان من راه افتادم کجا بیام؟ -بیا اول آل احمد نرسیده به پمپ گاز یه خیابونه اسمش... اونو بیا پائین کوچه... پلاک.... ط2 رسیدی اینجا زنگ بزن -مانی این بنده خدائی چه جوریاست؟ با ما هم راه میاد؟ -آره چرا نیاد از پول که بدش نمیاد -مشکل اینجاست که من نمیخام پول بدم نمیشه این سری رو مرامی حساب کنه؟ -چیه آمپرت زده بالا؟!! -نه فقط میخوام ببینم این چه جوریاست که تو دلت میاد پول خرجش کنی؟ -تو که راست میگی!! اونجای آدم خالی بند!!! بیا تو پشیمون نمیشی.... -ببین منو. تو با هاش حساب کن من یه جور دیگه باحات حساب میکنم. نمیخوام من بهش پول بدم -باشه بیا فقط سیگار بگیر که بد جور تو کفم! -ببین بگو دوش بگیره که الان بو گه میده!!-اون الان داره دوش میگیره تا تو برسی کارش تموم میشه ....&lt;br /&gt;آدرسی که داده بود رو پیدا کردم . یه آپارتمان نوساز 4 طبقه. ماشین رو روبروی ساختمون پارک کردم. مثل همیشه تو چنین موقعیتی خایم شد قدر خایه قورباغه(خوب حق بدید مکانی که تا حالا نرفتم) ایفون تصویری داشت. زنگ که زدم بدون اینکه کسی جواب بده در ساختمون باز شد... رسیدم ط2 در آپارتمان رو مانی باز کرد. با قیافه داغان. زیر چشماش هم یه حاله سیاهی افتاده بود. موهاش بهم ریخته فقط شورتش پاش بود... -چه کار کردی با خودت قیافت بد جور ریخته بهم... یه لبخندی زد و گفت: تو هم اگه جای من بودی بهتر از الان من نبودی... سیگار گرفتی؟-آره داشتم... شیما کو؟ -شیما خانوم!!خوشت میاد یکی ناموستو اینجوری صدا کنه؟!!! خودش خندش گرفت... -الان میاد داره موهاشو خشک میکنه... -چند راه رفتی؟ -3 بار. کمرم بیشتر جواب نداد... در یه اطاقی باز شد خانوم پیداش شد... اومد سمت من که سلام کنه. از جام که بلند شدم (یادم رفت که بگم یه دست راحتی تو حال بود که تا من نشستم شیما اومد مجبور شدم از جام بلند شم) طفلک جا خورد! نسبت به من خیلی ریزه بود(تو داستان قبلی توضیح دادم که من چه هیکلی دارم) -سلام! من شیما -سلام من هم علیمیه نگاهی به مانی کرد و گفت : نگفته بودی اینقدریه !! اینجا از شیما براتون بگم : حدود 165 قد 80 یا 85 سینه داشت سر بالا که من از پشته تیشرتش میدیدم یه جورایی میشدم!! کون گنده موهای کوتاه هایت لایت کرده قیافش هم که جیغ میزد شمالیه رویه هم رفته بد نبود... یه تیشرت مشکی تنش بود با یه شلوار که تا یه مقدار پائین تر از زانوش بود. پاهاش تمیز بود نوید اینو میداد که کس تمیزی داشته باشه... بعد از برانداز کردن من تعارف کرد که بشینم... پرسید که صبحانه خوردم یا نه من هم که مشغول روشن کردن سیگار بودم با کله جوابشو دادم. صبحونه رو که آماده کرد مانی بلند شد رفت آشپزخونه که یه چیزی بخوره... تو این فاصله من مشغول بر انداز کردن خونه بودم نمیخورد اینجا تنها باشه در هر صورت با حشمت داشتیم لحظه شماری میکردیم که زودتر صبحونه اینا تموم شه و به من بگه بیا تو اطاق. ولی خیلی سعی میکردم خودمو خونسرد و راحت نشون بدم صبحانشون که تموم شد جفتشون اومدن تو حال پیش من نشستن...&lt;br /&gt;مانی در حالی که داشت سیگار روشن میکرد شروع کرد از من تعریف کردن : که آره علی از بچه های نیک روزگاره. خوار و مادر معرفت رو نموده . تو کار خودش اوستاست ..... از این کسشعرا. البته حق هم داشت دیشب حسابی دلی از عزا در اورده بود الان هم تخمش نبود که من تو چه وضعیته هولناکیم... بعداز چند دقیقه ای چرت و پرت گفتن مانی به شیما اشاره کرد که دیگه باید به من هم برسه... شیما از جاش بلند شد و رو به من: تشریف میارید در خدمتتون باشیم؟!...-خدمت از ماست... من هم خدا خواسته از جام بلند شدم و همراه شیما رفتم سمت اطاقی که ازش اومده بود بیرون(البته خیلی سعی میکردم که خودمو راحت نشون بدم) اطاقش خیلی کوچیک و ساده بود یه پنجره که رو به کوچه باز میشد . با یه پرده حریر سفید پوشونده شده بود که نور قشنگی افتاده بود تو اطاق. یه تخت 2 نفره چوبی خیلی ساده پتو رو تخت هم یه گوشه جمع شده بود نشون میداد که اینجا چه خبر بوده!! نشستم رو تخت و زیر ورو اطاق رو نگاه میکردم. رو میز توالتش یه عکس از یه عروس و داماد بود پشتم یخ کرد بلند شدم رفتم سراغ عکس. عروس هیچ شباهتی به شیما نداشت پرسیدم این کیه؟گفت: آزاده دوستمه اونم شوهرش رضاست عکس برای ساله پیشه ... چهار زانو نشسته بود رو تخت نشستم کنارش نمیدونستم چه جوری شروع کنم!! حقیقتش فکر این که قراره بعد از 1 ماه کار بد بد کنم بد جور افکارمو ریخته بود به هم! ولی باز با این منوال خودم رو آخر خونسرد نشون میدادم داشتم به مخم فشار میوردم که الان باید چی بگم که صداش در اومد: تو بر عکس مانی چراانقدر گنده ای؟! ....-چراشو نمیدونم ولی خوب شما ایندفعه رو ببخشید... -حتماکیرتم از مال مانی خیلی گنده تره!!! -نمیدونم کیر مانی رو تا حالا ندیدم!خودمو بهش نزدیک کردم و دستمو داخل موهاش بردم هنوز یه مقدار موهاش مرطوب بود که حس خوبی بهم دست داد .&lt;br /&gt;صورتمو بردم نزدیک صورتش خودشو بهم نزدیکتر کرد. گونشو بوسیدم بعد رفتم سراغ گردنش تنش بوی حموم میداد بوی بدی نبود ولی خوشم نمیومد... بعد از اینکه گردنشو یه مقدار لیس زدم شروع کردم گوش سمته چپش رو خوردن ... نفس عمیقی کشید و با 2 تا دستش شروع کرد با موهام بازی کردن بعد از چند ثانیه سرشو کشید کنار که گوشش از تو دهنم بیرون بیاد صورتشو اورود نزدیک و شروع کرد به خوردن لبام ... چشمهامو بسته بودم و سعی میکردم به خودم بقبولونم که داره خیلی بهم حال میده ولی حقیقتش اصلا حال نمیکردم... یه مقدار سرمو کشیدم عقب و چشمامو که باز کردم دیدم اونم داره منو نگاه میکنه ... نمیدونم چرا حس بدی بهم دست داد یه جورائی دلم به حالش میسوخت... ولی به هر حال راهی بود که خودش اونو انتخاب کرده بود... این دفعه من بودم که شروع کردم به لب گرفتن ... در همون وضعیتی که دو تامون روبروی هم نشستیم داشتم لبشو میخوردم...با دو دستم شروع کردم سینه هاش رو از روی تیشرت لمس کردن. سینه های سفتو سر بالایی داشت که این یکی رو واقعا دوست داشتم...دستمو کردم تو تیشرتش و از روی سوتیئن با سینه هاش ور رفتن... تیشرتشو زدم بالا که سینه هاشو در بیارم خودش هم کمکم کرد که زودتر در بیاد ... سوتینش سفید بود که روی پوست سبزه اش خودنمائی میکرد...دستمو بردم پشتش و سوتیئنشو باز کردم... سینه هاش که از اون جای تنگ در اوده بود یه لرزش کوچیکی پیدا کرد! تنها صحنه ای که من تو سکس دوست دارم ... نوک سینه هاشو با 2 انگشت گرفتم و شروع کردم سینه هاشو به چپ و راست بازی دادن. با این کار من شروع کرد به غر زدن که آی درد میگیره ...نکن ... آخ کندیش ... من که تو این شرایط اصولا گوشهام نمیشنوه همین جور به کار خودم ادامه میدادم تا اینکه دلمو زد ... دوباره شروع کردم لباشو خوردن در همین منوال آروم آروم هلش دادم که رو تخت دراز بکشه. خودم هم روش دراز کشیده بودم ... دستشو برد سمته حشمت ( اینجا باید یه مو ضوعی رو براتون بگم: اونم اینه که حشمت تو این جور موارد به جز ضایع کردن من کار دیگه ای نمیکنه. منظورم اینه که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده به صورت تمام قد خودشو تو موضوع دخیل میدونه... (خوب هر کی یه ایرادی داره ایراد من هم اینه)از روی شلوار لی شروع کرد دست کشیدن به سر و صورت حشمت خان... بهش گفتم که بلند شه و شلوارشو در بیاره... از جاش بلند شد رو تخت ایستاد شلوارشو در اورد. شورتش صورتی بود با گلهای ریز سفید (آرزو به دلم موند برای یکبار هم شده یکی جلوم لخت بشه که شورتش با سوتیئنش ست باشه!!!)دستمو دراز کردم و شورتشو کشیدم پائین. دستشو گرفت جلو کسش که یعنی دارم خجالت میکشم و من تو نجابتش شک نکنم!!!! البته اینو بگم که من هم کلاً تو نجابت هیچ کس شک نمیکنم!!!چند لحظه ای همون جوری وایساد و منو نگاه میکرد بعد بدون اینکه من حرفی بزنم خودش اومد سمت سوشرتی که تنم بود بدون هیچ اجازه ای از تنم در اورد بعد رفت سمت شلوارم که با اینکه خیلی هم تنگ نبود یه بر جستگی دیده میشد که باعث آبروریزی ... شلوارمو که در اورد از رو شورت شروع به گاز گرفتن حشمت کرد با اینکه درد داشت ولی خیلی حال میداد پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید ... دو تا دستشو روی لبه شورت گذاشت و آروم شورتمو کشید پائین ... حشمت رو که دید انگار هیولا دیده باشه چشماش گرد شد و گفت : این چیه؟!! پدرم در میاد که این به من بره ... بعد گرفت دستش شروع کرد مثل این دخترهای که برای اولین بار کیر میبینن به مطالعه تمام جزئیات حشمت ... یه نگاهی به من کرد و لبخندی زد که نمیدونم از روی ترس بود یا ...&lt;br /&gt;با اشاره من یادش افتاد که باید یه حرکت دوست داشتنی با حشمت انجام بده ... شروع کرد به میک زدن سر حشمت خان بعد یواش یواش سعی کرد که حشمتو تو دهنش جا بده که تا کمرش بیشتر نتونست... بعد از چند دقیقه ای کیرمو از دهنش در اورد شروع کرد رگ زیرشو لیس زدن ... بعد سراغ تخم هام که واقعا حرفه ای کارشو انجام میداد... بعد از این موارد حرکتی انجام داد که واقعا لذت بخشه آقایونی که دارن این داستانو میخونن پیشنهاد میکنم که حتما این کار رو بگید براتون انجام بده ... بعد از اینکه از لیس زدن حشمت و دم دستگاه زیرش خسته شد با زبونش شروع کرد دور سواخ کونمو لیس زدن که واقعاً لذت بخشه .... من که آمپرم بد جور زده بود بالا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم از روی لذت شروع کردم به داد زدن .... بعد از این حرکت فضائی از جام یه تکونی خوردم و شیما رو به پشت رو تخت خوابوندم و رفتم سراغ خوردن سینه هاش ... نوک سینه هاشو که میک میزدم ذره ذره برجسته شد و کل سینه هاش مثل سنگ سفت شده بود... از خودش یه صداهای در می اورد که یعنی داره یه جورائی حال میکنه .. با اینکه میدونستم داره فیلم بازی میکنه ولی همون صداها حالمو خراب تر کرد ....بعد از اینکه از سینه هاش سیر شدم ... بلند شدم و نشستمبهش گفتم که کاندوم داره ... اصلا تا اون لحظه به یاد کاندوم نبودم ... بلند شد و از کشوی میز توالتش یه بسته کاندوم آورد ... کاندوم های بود که هفته پیش خودم برای مانی گرفته بودم (چون روش نمیشه بره داروخانه و بگه که کاندوم میخواد همیشه من براش میگیرم) این کاندوما خودش لیدوکائین دار بود و این موضوع کلی شادم کرد ...&lt;br /&gt;یه دونه کاندوم از تو بستش در اورد و باز کرد و کشید روی حشمت خان ... به سختی تونست حشمت رو اونتو جا کنه...&lt;br /&gt;یه پشت روی تخت دراز کشید. من هم خودمو کشوندم روش. پاهاشو یه مقدار باز کردم حشمت رو از کمر گرفتم و سرشو به روی کسش میکشیدم ... بعد از چند بار تکرار این کار سرشو آروم گذاشتم تو.... یه مقداری از سرش که تو رفت ... باز شروع به سر وصدا کردن کرد ... چندین بار سرشو در اوردم و دوباره تو گذاشتم این کار باعث میشد که بیشتربهش حال بده... اینو از سر وصداهایی که میکرد میشد فهمید...این دفعه تصمیم گرفتم که تا اونجائی جا داره بزارم تو . یه مقدار که رفت تو صداش بلند شد که :آآآآآآآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... من که کلی حالم گرفته شده بودبه ذهنم خطور کرد که تو این شرایط بهترین روش برای کمتر شدن درد اینه که من دراز بکشم و اون بیاد و روش بشینه ... به شیما گفتم اونم جواب داد که :هر کار میکنی زود باش ... ( دلم به حالش میسوخت آخه طفلک نمیدونست که حشمت به این زودیا ارضا نمیشه) در هر صورت من به پشت خوابیدم و اون اومد و نشست روی پام.بعد با دستش حشمت رو از کمر گرفت و آروم در حالی که داشت میشست رو پام حشمت رو به داخل میفرستاد. این سری تونست حشمت رو تا آخر تو جا کنه ... با بالا و پائین رفتن روی حشمت سینه هاش تکون میخورد که طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم... چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت تا اینکه خودش خسته شد و از حرکت ایستاد. با اشاره من از جاش بلند شد و من خودمو به پشتش رسوندم. یکی از بالشهای تخت رو زیر شکمش گذاشت و کونش رو بالاتر قرار داد. پاهاشو بیشتر باز کردم که همین موضوع باعث شد که کسش باز شه ... واقعا دیدن چنین صحنه ای برام عذاب آور بود ... حشمت رو از کمر گرفتم وآروم سرشو روی کسش قرار دادم. با یک فشار کوچیک سرش رفت داخل ... بعد آروم بقیشو هم جا کردم ... کنار کونشو با دستهام گرفتم و با تکیه به اونا خودمو عقب و جلو میکشیدم ... هر سری که حشمتو عقب میکشیدم بیرون میوردم و دوباره میفرستادم سر جاش ... تازه یه جورایی داشت بهم حال میداد ... شیما صداش در نمیومد خودمو ولو کردم روش و با دسته راستم شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ... حدود 5-4 دقیقه ای به همین منوال گذشت البته سرعت داخل و خارج کردن حشمت خیلی کم بود ... و میدونستم با اینکه داره درد زیادی میکشه به خاطر کلفت بودن حشمت واینکه تمام کسشو پر کرده لذت زیادی هم داره میبره...همین که از روش بلند شدم خودشو رو تخت ولو کرد. من هم پشتش دراز کشیدم. دست راستم هنوز بین سینه هاش بازی میکرد ... بعد از بازی با سینه هاش کشیدمش سمته خودم .البته پشتش به من بود. پای راستشو رو بردم بالا و حشمت رو کسش گذاشتم و دوباره فرستادمش تو ... اینجوری برای اونهم بهتر بود آخه کمتر غر میزد که دردش میاد واین حرفها... بعد از چند دقیقه ای آروم در گوشش گفتم که از عقب هم راه داره ؟! جیغش در اومد : نننننننننننننه... پاره میشم آخ!!! عین مال آدمیزاد که نیست ....!!!من هم خیر عقب گذشتم ... کسش رو تنگتر کرد همین کارش باعث شد که بیشتر بهم حال بده ... همین که داشت آبم میومد بی اختیار سرعت تلمبه زدنم هم بیشتر شد ... برای خودم عجیب بود که چه زود دارم ارضا میشم ... ولی دیگه کنترلم از دستم خارج شده بود .... همین که آبم در حال خروج بود خودمو کشیدم عقب و سریع خودمو رسندم روش ... کاندوم رو از سر حشمت کشیدم بیرون بر خلاف جا افتادنش خیلی راحت در اومد... چند لحظه آخر رو با دست زحمتشو کشیدم ... آبم پاشیده شد رو سینه هاش ... بیحال افتادم کنارش دقیقا مثل یه جنازه ... بعد از چند دقیقه ای که به خودم اومدم دیدم داره با دستمال کاغذی شاهکشار منو از رو خودش تمیز میکنه ... از جام بلند شدم بدون اینکه حرفی با هم بزنیم من شورتمو پوشیدم از در اطاق اومدم بیرون ... مانی رو دیدم که روی راحتی دراز کشیده و داره با موبایلش ور میره ... سراغ دستشوی رو گرفتم ... اشاره کرد که کنار در ورودی ....&lt;br /&gt;من زودتر اومدم بیرون ماشین رو که روشن کردم مانی هم اومد نشست تو ماشین ... -این بدبختو چیکارش کردی؟!!-کاریش نکردم... -کلی فحشم داد که این پدر منو در اورد دیگه راش نمیدم و این حرفها .....-ولش کن ناهار چیکار کنیم؟!! -من که دیگه پول ندارم. هر گلی زدی به سر خودت زدی....-بریم خونه من دوش بگیرم بعد بریم سراغ ناهار .... -زنگ بزنم شیما هم بیاد ..... !!!!!!!!&lt;br /&gt;فرستنده: شمس&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115500035550594695?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115500035550594695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115500035550594695' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500035550594695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115500035550594695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115500035550594695.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499915899112504</id><published>2006-08-07T17:59:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T18:05:59.156-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شیدا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يکی از روزهای ماه رمضان پارسال بود و چون من اينترنت شبانه گرفته بودم پس از سحری خوردن ديگه نميخوابيدم و مشغول کارکردن با اينترنت ميشدم . ديگه ساعت نزديک ۷ شده بود ؛ در يکی از اين سايتها به دنبال پروفايل دخترهائی ميگشتم که با اخلاق و روحيات من جور در بياد ؛ چشمم به اسم دختری به نام شيدا افتاد که Online هم بود ؛ پروفايلش را باز کردم ديدم چيزهائی که از خودش نوشته مورد پسند من هست و چيزهائی که از دوست پسرش انتظار داره خيلی با من جور درمياد ؛ سريع به نوشتن نامه برای اون کردم تا قبل از ساعت ۸ صبح جوابمو داد و ازم خواست تا توضيحات بيشری از خودم براش بدم من هم زود دست به کار شدم و توضيحاتی را که خواسته بود براش نوشتم و ارسال کردم ؛ ديگه وقت اينترنت شبانه ام تموم شده بود ؛ ساعت ۱۰ بود که با Account ديگری که برای اين جور وقتها خريده بودم به اينترنت وصل شدم و ديدم که جواب ديگری از اون برام اومده و قبول کرده بود که با من دوست بشه و گفته بود که اگر من هم سئوالی در مورد اون دارم ميتونم ازش بپرسم ؛ من هم سئوالاتی مثل اين که در چه مقطعی درس ميخونه و از چه چيزهائی خوشش مياد و از چه چيزهائی بدش مياد و ... ازش پرسيدم ولی ديگه اونروز جوابی ازش نيومد تا فردا صبح که ايميلم رو چک کردم و ديدم نوشته که دانشجو است ؛ من هم چون خودم دانشجو بودم خيلی خوشحال شدم چون حداقل معلوم بود از اين دخترهای جلف تو خيابون نيست ؛ روزی يکبار به هم نامه مينوشتيم و دل ميداديم و قلوه ميگرفتيم تا اينکه يک روز جواب ايميلم رو نداد با خودم فکر کردم حتما توی نامه قبلی چيزی گفتم که ناراحتش کرده ؛ بارها و بارها نامه خودمو خوندم ولی به نتيجه ای نرسيدم مرتب و پشت سر هم براش نامه مينوشتم و ازش ميخواستم بهم جواب بده و دليل نامه ننوشتنش رو برام بگه ولی دريغ از يک جواب ؛ تا اينکه بعد از ۷ يا ۸ روز جوابمو داد و گفت که مسافرت بوده و نميتونسته ايميل بزنه ولی من ميدونستم که دروغ ميگه چون هيچ کس در موقع درس مسافرت نميره اون هم يک هفته ؛ ميدونستم که ميخواسته امتحانم کنه و ببينه پا پس ميکشم يا نه ؛ در هر صورت با هم قراری گذاشتيم که اگه قرار بود چند روز به هم نامه نديم قبلش با يک ايميل به هم اطلاع بديم و تعداد روزهای غيبتمون رو هم بگيم . هر روز که ميگذشت علاقه من به شيدا و همينطور علاقه شيدا به من بيشتر ميشد ؛ عکسهامون رو هم برای هم فرستاده بوديم و يک دل نه صد دل عاشق هم شده بوديم . ماه رمضان که تموم شد با هم تصميم گرفتيم که قراری بذاريم و همديگر رو ببينيم چون ديگه وقتش بود با هم از نزديک آشنا شويم ؛ قراری با هم گذاشتيم و قرار شد روز جمعه در همون پارکی که من جمعه ها فوتبال بازی ميکردم همديگر رو ببينيم ؛ قرار ما ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه بود به خاطر همين اونروز زودتر يارکشی کرديم تا قبل از ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه فوتبالمون تموم بشه ساعت ۱۱:۱۵ دقيقه بازی تموم شد و من با عجله لباس عوض کردم و به محل قرار در پارک رفتم ؛ ساعت از ۱۱:۳۰ دقيقه گذشت و شيدا نيومد خيلی نگران شدم که نکنه نياد ولی بالاخره با يکربع تاخير آمد و گفت که کمی تو خونه مشکل داشته تا بتونه بياد بيرون ؛ با هم رفتيم يک آبميوه فروشی با حال و لبی تر کرديم و با هم صحبتهای عاشقانه ميکرديم ؛ خيلی از ملاقات اون روز راضی بودم واقعا همون جور که ادعا ميکرد پاک و ساده بود ؛ اون همون دختری بود که هميشه ميخواستم باهاش دوست باشم نه از من توقع مالی داشت و نه توقع داشت وضع ظاهريم رو عوض کنم و جِلف بشم من هم که ديدم اينجوريه از هيچ چيزی براش کم نميگذاشتم ؛ دوستی ما هر روز محکمتر و محکمتر ميشد هر روز به هم ايميل ميزديم و هفته ای يکبار جمعه ها همديگر رو ميديديم چون روزهای ديگه هر دو دانشگاه ميرفتيم و وقت آزاد نداشتيم . يک روز تصميم گرفتم ببرمش گردش به خاطر همين ماشين رو از برادرم قرض گرفتم و رفتم دنبالش ؛ بردمش در جاده های خارج شهر برای گردش بعد يک جای خلوت نگه داشتم و شروع کرديم به صحبت کردن ؛ صحبتمون بالا گرفت و کم کم از مسائل عشقی به عاطفی- سکسی تبديل شد کم کم من هم ديگه حشرم زده بود بالا و نميتونستم جلوی خودم رو نگه دارم دست راستمو به طرفش بردم و دور گردنش انداختم و خواستم ازش لب بگيرم که خودشو عقب کشيد من هم ناراحت شدم و گفتم تو مگه منو دوست نداری گفت خب آره گفتم پس چرا نميخوای با هم لب بگيريم گفت آخه.. آخه ؛ گفتم ديگه آخه نداره صورتش رو به طرف خودم کشيدم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم ؛ خيلی خوشحال بودم چون ديگه رومون به هم باز شده بود . از اين به بعد هر دفعه با هم بيرون ميرفتيم اگه فرصت دست ميداد يه حال مختصری با هم ميکرديم ؛ روزها از پی هم ميگذشت و علاقه ما به هم بيشتر ميشد ولی اين عشق و علاقه باعث شد اون ترم تو دانشگاه مشروط بشم و کلاً از درس و دانشگاه بيفتم ولی ارزشش رو داشت چون دوستی گيرم اومده بود که به هيچ کس جز من فکر نميکرد و کاملا به من وفادار بود و همين برای من بس بود.۱۳ خرداد امسال بود. خانوادگی تصميم گرفته بوديم به دو شهر مسافرت کنيم ؛ پس از رفتن به شهر اول مجبور بوديم برگرديم خونه و پس از آن به شهر دوم سفر کنيم ؛ وقتی به خانه رسيديم من به بهانه های مختلف از رفتن به سفر امتنا کردم ؛ اين بود که پدرم هم تصميم گرفت به سفر نرود و پيش من بماند ولی با هزار دليل و برهان اون رو هم قانع کردم که همراه بقيه به سفر برود ؛ پس من ماندم و يک خانه خالی ؛ سپس تلفن رو برداشتم و به شيدا زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت تا گفتم سلام صدام رو شناخت و گفت اشتباه گرفتيد ؛ حدس زدم حتما کَسی پيشش بوده و نتونسته صحبت کنه ؛ صبر کردم تا خودش زنگ بزنه ؛ ۱۷ دقيقه بعد تماس گرفت و وقتی دليل کارش رو پرسيدم ديدم که حدسم درست از آب درآمده چون پدرش نزديک او بوده و نميتونسته صحبت کنه ؛ بهم گفت پدر و مادرش رفتند بيرون و فقط اون و خواهرش توی خونه هستن ؛ جريان رو بهش گفتم و ازش خواستم که به خونه ما بياد ؛ اون هم با کمی دودلی قبول کرد ؛ رفتم تا بساط پذيرائی رو آماده کنم ؛ سيمی رو هم که قبلا برای اتصال کامپيوتر به تلويزيون آماده کرده بودم به تلويزيون وصل کردم و منتظر شدم تا بياد ؛ حدود ۲۰ دقيقه ای طول کشيد تا خودشو به خونمون رسوند و زنگ زد ؛ رفتم و در رو براش باز کردم و با احترام اون رو به داخل راهنمائی کردم . رفتيم همون اتاقی که تلويزيون و کامپيوتر بود ؛ قبلا چند تا شوی مشتی گلچين کرده بودم و از طريق تلويزيون داشتم نگاه ميکردم؛ رفت و روسريشو درآورد و توی کيفش گذاشت و بعد پيشم نشست ؛ با هم نشستيم و گپی زديم و شوها رو نگاه کرديم . بعد از مدتی سر صحبت رو به مسائل سکسی کشوندم ؛ من قبل از اين که اون بياد يک شيطونی کرده بودم و اون اينکه آخر شوها يک فيلم سوپر هم Add کرده بودم که بعد از آخرين شو نوبت اون بود که نمايش داده بشه ؛ حالا من فقط به اندازه ۵ دقيقه وقت داشتم تا جو عاطفی حاکم بر خانه را به جو سکسی تبديل کنم و کم کم هم موفق به اين کار شدم ؛ ۳۰ ثانيه قبل از اينکه شوی آخر تمام بشه به بهانه آوردن قهوه اتاق رو ترک کردم تا وقتی فيلم سوپر شروع ميشه من داخل اتاق نباشم ؛ ۲ دقيقه ای معطل کردم و با سينی قهوه وارد اتاق شدم ؛ شيدا محو تماشای فيلم شده بود چون من قبلا فيلم را Edit کرده بودم تا وقتی فيلم شروع ميشه از صحنه حشرانگيزی آغاز بشه ؛ شيدا هم غرق در تماشای فيلم بود و به طور نامحسوسی يکی از دستهاشو به زير مانتوش برده بود و کُسشو داشت ميماليد ؛ با ورود من يکم دست پاچه شد و خودشو جمع و جور کرد ؛ قبل از اينکه اون حرفی بزنه بهش گفتم فيلمش خيلی باحاله آخه اصولا فيلم سوپرهای ژاپنی يه حال ديگه ای ميده ؛ رفتم و کنارش نشستم و کم کم خودمو به اون نزديک کردم و دستم رو به دور گردنش انداختم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم بعد ازش خواستم مانتوش رو دربياره بعد خوابوندمش روی زمين و روش افتادم و شروع کردم لب و گردنش رو بوسيدن ؛ پيرهنم رو درآوردم و پيرهن و کرست شيدا رو هم از تنش درآوردم ؛ دو خورشيد در يک دشت پر از برف يکدفعه در خونمون طلوع کرد و گرمائی به خونمون بخشيد ؛ واقعا که سينه و پستونهای نازی داشت شروع کردم به مک زدن و گاز گرفتن نوک پستوناش ؛ جيغهای کوتاهی از شادی ميکشيد و لذت ميبرد دامنش رو از تنش بيرون کشيدم و چند لحظه ای به شرت سفيدش خيره شدم مانده بود که بعد از اين مرحله با چه چيز حيرت آوری روبه رو خواهم شد ؛ بالاخره شرتش رو هم بدون هيچگونه مقاومتی از جانب شيدا از پاش درآوردم ؛ وای که چه کُسی بود مثل يک گل سرخ که درميان انبوهی از برف پنهان شده باشه ؛ شروع به ليسيدن کُسش کردم هرچه ميگذشت شيدا حشری و حشری تر ميشد از من خواست تا من هم لباسامو کامل درآورم ولی من با خودم گفتم بذار چند دقيقه ديگه هم تو کف بمونه تا حشری تر بشه و به حرفش اهميت ندادم ديگه شيدا فريادهاش به هوا بلند شده بود و از درد حشر داشت ميمرد ؛ من هم شلوار و شرتم را درآوردم و ازش خواستم تا کيرمو ساک بزنه اول با کمی اکراه ساک ميزد ولی بعد خوشش اومد و تا آخر کيرمو تا حلقش فرو ميکرد ؛ خوب که از خوردن کيرم سير شد کيرمو از دهنش درآوردم و ازش خواستم تا کونش رو واسه گائيده شدن آماده کنه ؛ اون يک لحظه ترسيد چون ميترسيد دردش بياد به خاطر همين رفتم کمی کرم آوردم و داخل سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد با يک انگشتم کونش رو انگشت کردم تا گشاد بشه و بعد انگشتم رو درآوردم و شصتم را داخل کونش کردم و برای اينکه مطمئن بشم حسابی گشاد شده بعد از چند لحظه شصتم رو درآوردم و دو تا از انگشتام رو وارد کونش کردم ديگه حسابی کونش آماده گائيدن بود من هم که قبل از اومدن شيدا از اسپری لیدوکائین استفاده کرده بودم و مطمئن بودم حالا حالا ها آبم نمياد ؛ برای اينکه شيدا نترسه ازش خواستم خودش سر کيرم رو به سوراخ کونش نزديک کنه و اونو وارد کونش بکنه ؛ وای که وقتی کيرم توی کونش رفت داشت آتيش ميگرفت بس که کونش داغ بود ؛ آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم و آخ و اوخ شيدا هم بلند و بلند تر ميشد کم کم ريتم تلمبه زدنم رو تندتر و تندتر ميکردم ؛ خيلی حال ميداد ديگه کونش داشت جر ميخورد ؛ کيرم رو بيرون کشيدم و ازش خواستم رو کيرم بشينه ؛ بعد دراز کشيدم و اون هم آمد و خودش سر کيرم رو وارد کونش کرد بعد ازش خواستم خودش رو بالا و پائين ببره ؛ اول براش سخت بود ولی بعد ريتم کار دسش اومد ؛ با يکی از دستهاش هم کُسشو ميمالوند و هی آخ و اوه ميکرد من هم همراه با بالا و پائين رفتن شيدا کيرم رو به بالا و پائين حرکت ميدادم تا کيفش بيشتر بشه شيدا هم همينطور به سرعت مالوندن کُسش اضافه ميکرد که ديدم بدنش سُست شد و لرزيد من هم چون فهميدم چه خبره برای اينکه از حال درنيام بيرون به سرعت حرکت دادن کيرم اضافه کردم و بالاخره آبم رو تو کونش خالی کردم و بدون اينکه کيرم رو از کونش دربيارم شيدا رو خوابوندم زمين و روش دراز کشيدم و شروع کردم صورت و گردنش رو ليسيدن ؛ وقتی که کيرم کم کم آب رفت کيرمو بيرون کشيدم و از شيدا لب گرفتم معلوم بود که شيدا هم مثل من کاملا ارضا شده بود بعد با هم رفتيم حمام و يه حال ديگه ای تو حمام با هم کرديم و بالاخره خودمونو خوب شستيم و اومديم بيرون خودمونو خشک کرديم بعد که ديدم شيدا ديرش شده چون بقيه با ماشين رفته بودن سفر موتور رو برداشتم و تا نزديکی خونشون رسوندمش . هنوز هم مزه اون سکس زير زبونمه.&lt;br /&gt;فرستنده: ستاره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499915899112504?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499915899112504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499915899112504' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499915899112504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499915899112504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115499915899112504.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499854768321125</id><published>2006-08-07T17:47:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:55:47.686-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.irancover.com/index.php?q=aHR0cDovL2F2aXpvb24uY29tL3BlcnNpYW4vYXJjaGl2ZXMvMDAwMDE5Lmh0bWw%3D"&gt;مامان و پسردایی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با سلام به همه بچه ها من پويا هستم 18 سالمه يک چيزي براتون تعريف مي کنم فقط فکر نکنيد من بي غيرتم!!من چون داستان رضا رو خوندم خواستم اين خاطره رو بنويسم که بخونين . سيزدهم عيد بود يعني همون سيزده بدر خودمون رفته بوديم شمال اطراف شهسوار اونجا يه خونه داريم که از پدر بزرگم به پدرم ارث رسيده خونه بزرگي و با باغ بزرگي هست خلاصه رفتيم اونجا پسر داييم که سربازه اومده بود تهران خونه ما که روز سيزدهم با هم بريم شمال و مي خواست روز چهاردهم برگرده پادگان.خونه داييم اينا رامسر هستش. خلاصه رفتيم شمال. شب دوازدهم بود رسيديم و گرفتيم خوابيديم.صبح من زود پا شدم رفتم بيرون چند تا حلقه فيلم عکاسي گرفتم که بيام با پسر داييم عکس بگيرم چون اون مي خواست فرداش بر گرده پادگان .اومدم خونه ديدم بابام مي گه پويا آماده شو بريم رامسر دنبال داييت.گفتم باشه دو تا خواهرام هم پيش بابام بودن خواهر کوچيک 14 سالشه بزرگه 22 يادم اومد که اين پسر داييه يکم شيطونه اگه خواهرم تنها بمونه يه موقه جو مي گيرتش ميره سروقت خواهرم.چون از خواهرمم يه تيکه قبلا ديده بودم بيشتر شک کردم به پدرم گفتم پس اين دوتا هم بيان با ماپدرم گفت آخه داييت اينا تو ماشين جا نميشن يکي نبايد بياد من گفتم خوب من نمیام شما سه تا برين پدرم قبول کرد خواهرم بلند داد زد به مامانم گفت منم دارم مي رم پدرم اينا رفتن منم رفتم تو اطاق بالا که دوربين و بردارم بيام با پسر داييم عکس بگيرم رفتم دوربین و آماده کردم رفتم دنبال پسر داييم ديدم نيستش رفتم تو باغ دنبالش داشتم باغ و مي گشتم که ديدم مامانم با پسر داييم دارن با هم شوخي ميکنن مامانم پسر داييم رو حول ميداد پسر داييم مي افتاد مامانم که می خواست بره پسر داييم پاهاشو ميگرفت مامانم زمين مي خورد.منم ديدم دارن با هم شوخي مي کنن گفتم جو نرم چون اون مامانمه پسر داييم خجالت مي کشه و نشستم رو چمن و داشتم نگاشون ميکردم پسر داييم هي به مامانم ميگفت عمه جون فرحناز خانم زود باش دير ميشه ها من طاقت ندارم صبر کنم مامانمم مي گفت باشه حالا وقت هست من فکر ميکردم پسر داييم گرسنه هست داره ميگه که مامانم غذا رو زود درست کنه!! آخه بابام گفته بود که مامانم غذا زود درست کنه که تا اومدن نهار بخوريم.مامانم پسر داييم رو هول داد پسر داييم خورد زمين مامانم خواست فرار منه پسر داييم پاهاشو گرف مامانم بد جوری زمين خورد که کمرشو گرفت و گفت آخ کمرم قلنج کرد!!!پسر داييم گفت پاشو وايسا دستاتو بگير پشت سرت تا قلنجشو بگيري!مامانم بلند شد و اون کارا رو کرد پسر داييم دستشو قلاب کرد زير دستاي مامانم بلندش کرد و قلنجشو گرف و گذاشتش زمين ولي همون طوري دستشو نگه داشته بود ديدم داره از لپ مامانم تند تند بوس ميکنه!! هي ميگفت عمه جون خودمي بعد يهو لبشو گذاشت رو لب مامانم با مکس زياد بوس کرد که حتا صداشو منم شنيدم يکم بهم بر خورد ولي گفتم خوب عمشه اونم پسر داداششه اگه چيزي بود حتما مامانم گير ميداد بهش دو سه بار همين طوري بوس کرد و گفت عمه بخدا من ديگه طاقت ندارم الآن همه ميان هنوز کاري نکرديم!!! مامانم گفت خب باشه فقط زود!!! منم که با خياله راحت داشتم تماشا ميکردم و به حرفاشون گوش ميدادم فکر ميکردم دارن در باره غذا حرف ميزنن مامانم با يه شلوار بود و يه کت زنانه سفيد يهم ديدم مامانم شلوارشو درآورد جا خوردم برگشت دستاشو گذاشت رو ديوار باغ دولا شد پسر داييم هم شورت مامانمو داد کنار شروع کرد به ليس زدن کسش باورم نمي شد حسابي جا خوردم بعد چند دقيقه به مامانم گفت بيا کيرمو بخور مامانم گفت خوشم نمياد پسر داييم!گفت حالا بخور خوشت مياد مامانم گفت من کير شوهرمو نخوردم واسه تورو بخورم پسر داييم گفت فقط بکن تو دهنت ميخوام خيس بشه مامانم خوابيد رو زمين پسر داييم نشست رو سينش کيرشو کرد تو دهنش من يهو چشمم به دوربين افتاد گفتم بذار چندتا عکس بگيرم ازشون بعدا بدرد مي خوره يه عکس گرفتم دوربين کامرا ديجيتال ال جي بود راحت مي تونستم از نزديکتر هم بگيرم مامانم بلند شد و دولا شد دستاشو گذاشت رو ديوار پسر داييم لخت شد کيرشو کرد تو کسش و صداي آخ و اوخ مامانم بلند شد منم عکس مي گرفتم بعد چند دقيقه مامانم دراز کشيد رو زمين و پاهاشو بالا برد و پسر داييم کت مامانمو از تنش در اورد و سر پستوناشو ميک ميزد اونا کار خودشونو ميکردنو منم عکس مي گرفتم که پسر داييم بلند شد کيرشو گذاشت لاي پستوناي مامانم و آبش اومد و ريخت رو پستونا و سرو صورت مامانم بعد با کت مامانم صورت مامانمو پاک کرد و دوباره کيرشو کرد تو کسش و مي کرد و لب مي گرفت به مامانم گفت مي خواي آبمو بريزم تو کست حامله بشي مامانم گفت نه نمي خوام!!! گفت کسي که نمي فهمه تو شوهر داري اگر شوهرت گفت کي حامله شدي بگو خودت اون شب ريختي آبتو!!مامانم گفت نه نمي خوام ديگه بچه دار بشممنم داغ کرده بودم به خودم مي گفتم برم نرم چه خاکي تو سرم بريزم که صداي ماشين بابام رو شنيدم مامانمو پسر داييم زود بلند شندن و لباساشونو پوشيدن و رفتن تو ساختمان منم دوربين و بر داشتم رفتم تو اطاق خوابيدمپسر داييم اومد تو اطاق گفت پويا تو نرفتي باهاشون گفتم نهگفت از کي اينجايي گفتم يک ساعت خوابيدم اگه بذاري بازم مي خوام بخوابم گفت نمياي عکس بگيريم گفتم عکاسي بسته بود من فيلم ندارم برو بيرون مي خوام بخوابم رفتشو اون روز گذشت تا تابستون خواهرم دانشگاه ميرفت خواهر کوچيکم ميرفت مدرسه منم رفته بودم پيش يکي از دوستام اومدم خونه رفتم دنبال مامانم گشتم ديدم نيست رفتم بالا ديدم از تو حموم صدا مياد ديدم مامانم باز با پسر داييم ميخوان حال کنن زود رفتم از پايين هنديکم رو بر داشتم اومدم از تو دستشويي پنجره رو باز کردم ازشون فيلم گرفتم يهم تلفن زنگ زد رفتم اونو جواب بدم رفتم بالا دوباره فيلم بگيرم ديدم پسر داييم و مامانم دارن ميان پايين بدون اينکه به اونا توجه کنم رفتم تو اطاقم درو بستم و عکسها و فيلم رو ريختم تو کامپيوتر اين داستانو نوشتم که بگم به هر کسي اعتمادنکنين چند تا از عکسايي که از مامانمو پسر داييم گرفتم رو با کمي سانسور ميفرستم که ببينين . بعد از جريان مامانم و پسر داييم مامانمو با يکي دو نفر ديگه هم ديدم با يکي از ماموراي برق که اومده بود قبض برق و بده و سوپر مارکت محلهمون که پدرم خونه نبود اومده بود پيش مامانم که حال کنن از همشون عکس گرفتم و يه روز تمام عکسا رو به پدرم نشون دادم و پدرم حسابي جا خورد و از مامانم شکايت کرد و عکسا رو نشون قاضي داد.آخر شهریور بود که پدرم مامانمو طلاق داد من به بابام گفتم من مادر جنده نمي خوام پدرم تو دادگاه به قاضي گفت من زن جنده نمي خوام که بخاطر همين حرفش يه هفته باز داشت شد و مادرم و پسر داييم 2 سال حبس براشون بريدن 70 ضربه شلاق و صد هزار تومان جريمه نقدي .&lt;a href="http://www.irancover.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy54dHJvY2FzaC5vcmcvYmFiZXMvdHJhY2sucGhwMz9jPWlyYW54aXJhbg%3D%3D"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.irancover.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5jYW5kaWRjbGlja3MuY29tL2NnaS1iaW4vZW50ZXIuY2dpP2hvdGZyaWVuZCZpZD1tYXR1cmU%3D"&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.irancover.com/index.php?q=aHR0cDovL2lyYW45LmNvbS9kYXRpbmcvaXJhbl9zaW5nbGVzLmh0bQ%3D%3D"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.irancover.com/index.php?q=aHR0cDovL2JyaWRlLnJ1Lz9icmlkPTMxMzY1"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرستنده(داستان و عکسها): پویا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499854768321125?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499854768321125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499854768321125' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499854768321125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499854768321125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/18.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499787312329922</id><published>2006-08-07T17:43:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:44:33.126-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ثریا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من ثريا هستم 34 سالمه شوهرم 42 سالشه ديابت داره و هميشه برادرش با خانوادش ميان خونمون به شوهرم سر ميزنن برادر شوهرم دوتا دوختر داره با يه پسر که پسره هيجده سالشه يه روز که اومده بودن خونمون من هم اسهال داشتم هر ده دقيقه به ده دقيقه ميرفتم توالت اون شب من باره ششمم بود که ميرفتم توالت و يه شلوار و یه پيراهن مردانه تنم بود . توالت خونمون قسمت بالاي ساختمونه و يک اطاقکي هم کنارش هست که آبگرم کن و يه سري خرت و پرت ريختيم اون و اون اطاقک کناره توالت هستش و يک دريچه و يه پنره کوچيک داره اون شب من نشسته بودم دستشوئي ميکردم که احساس کردم يکي داره دريچه رو بر ميداره اول ترسيدم فکر کردم جن يا دزدي اومده وقتي دستسو آورد دريچه رو بر داره دستشو ديدم و فهميدم که پسر برادر شوهرمه چون ساعت موچي اي که شوهرم براش خريده بود دستش بود من سرمو انداختم پايين گفتم آخه اين مي خاد کجاي منو ديد بزنه از تو دريچه از نيم تن به بالا رو فقط مي شد ديد منم که لباس جم و جور تنم بود صداي آه آهش ميومد که مطمئن بودم که داره جق ميزنه ولي براي چي رو نمي دونم دلم براش سوخت گتفم اين بد بخت فقط داره صورتمو مي بينه و جق ميزنه دکمه هاي پيرهنمو باز کردم و سينه هامو در آوردم که ببينه و جقشو بزنه که وقتي من اين کارو کردم اون داشت از خوشحالي مي مرد صداش ميومد که مي گفت دمت گرم خلاصه اونشب اون جق زد و منم هر وقت نگاهش ميکردم که زل زده بود به سينه هاي من بهش مي خنديدم . فردا شبش که اومده بودن ديدم که داره لحظه شماري ميکنه که من برم توالت منم بيکار نبودم که الکي برم اونجا اون جق بزنه يه لحظه با خودم فکر کردمکه شوهرم که ديابت داره و فقط با کاندوم با هام حال ميکنه برم ببينم اگه کيرش دورست و حسابي بود با اون يه حالي کنم اين با شلوار کرده بودم با همون پيرهن مردونه رفتم تو توالت شلوار و شورتمو در آوردم و آورزون کردم به جا حوله اي رفتم نشستم تو توالت و منتظر شدم بياد دريچه رو بر داره وقتي اومد و دريچه رو برداست اون هم منتظر شد من پيرهنمو در بارم که جق بزنه حدود يک ربع منتظر شد ديد که هيچ خبري نيست گفت اح دي بيار ديگه من که صداشو شنيدم بلا فاصله پيرهنمو در آوردم و اون داشت منو نگاه مي کردو جق ميزد من پاشدم وقتي که پاهاي لختم ديد و کسم داشت نگاه ميکرد دست از جق زدن برداشت فقط نگاه کرد هي ميگفت جون بخورمت منم رفتم جلوي دريچه سينه هامو کردم تو دريچه اونم تا اين صحنه رو ديد سر سينه هامو کرد تو دهن شو تند تند ميک ميزد چند دقيقه اي با سينه هام ور رفت اومدم ببينم کيرش چطوريه تا سرم از دريچه رد کردم دستاشو گذاشت رو لپم سريع لب گرفت کيرشو ديدم کيرش رو گرفتم تو دستم نرم و کلفت بود ولي يه کم کوتاه بود کلي لب گرفت پسر خوشگلي بود لباي نرمي داشت وقتي لب ميگرفت ازم خودم هم خوشم ميومد ولي بگم بيست دقيقه داشت لب ميگرفت کلافت کرد خودم خسته شودم صورتمو کشيدم عقت گفت يه لحظه دهنتو بيار جلو نميدونستم چيکار ميخواد بکنه دهنمو بردم جلو گفت بازش کن باز کردم زبونشو گذاشت تو دهنم با لباش لبامو بست و ميک ميزد دوباره صورتمو کشيدم کنار برگشتم کونمو کردم به سمت دريچه اولش يکم با دستش کسمو مالوند بعد کيرشو گذاشت و فشار داد رفت تو منم که بدنم داشت از شهوت مي لرزيد ارضا شدم همين که من آبم اومد اونم گفت زود باش بر گرد بر گشتم کيرشو گذاشت رو سينه هام آبشو ريخت رو سينم سرشو آوردم اينور باز ازم لب گرفت گفتم بسه بابا الآن که گمدش در بياد زود برو تا منم بيام اون رفت منم با دستمال کاغذي آبو پاک کردمو کسمو شستمو رفتم خلاصه از اون شب به بعد هر موقع ميومدن من ميرتم توالت اونم از تو اطاق من ميکرد يه روز انسورين شوهرم تموم شد انسورين يه آمپوليه که براي بردن قند تو سلولا بکار ميره و براي مريضاي ديابتي هستش شوهرم حالش بد بود زنگ زدم داداشش اومد بردش بيمارستان من پسرم با اونا رفت و دخترم که 8 سالشه موند پيش من ساعت هشت شب بود زنگ زدن درو باز کردم ديدم مجيد پسر برادر شوهرم با يکي ديگه اومدن تو اوني که با مجيد بود موند تو حياط مجيد اومد تو گفت زن عمو کسي که خونتون نيست گفتم نه گفت ميذاري منو رفيقم يکم باهات حال کنيم گفتم مگه اينجا جنده خونس که تو هر کي رو ميبيني بر ميداري مياري اينجا من بخاطر خودم ميام باهات تو دستشوئي ديگه قرار نيست هرکي که مياد روئ برداري بياري گفت تورو خدا ضايع نکن همين يهبار گفتم خيلي خب بگو بياد ول دفعه آخرت باشه کسي رو مياري پسره اومد تو رفتيم تو اطاق مجيد ده دقيقه کرد زود تموم شد آبش اومد پاشد رفت بيرون که اگه کسي اومد خبر بده پسره اومد تو اطاق انگار تا حالا کس نديده بود بدون اين که لخت بشه کيرشو در آورد کرد تو کير کوشيکي داشت من انگار هيچي حس نميکردم بعد نيم ساعت آبش اومد باشد از رو لبم گاز گرفت و رفت منم پاشودم رفتم کسمو شستم رفتم پيش مجيد گفتم ديگه با کسي نيايا گفت باشه يهو پسر اومد زد تو کونم گفت خب شمارتو بهم بده گفتم براي چي گفت بابام رفته يزد از يزد بياد ميخام با بابام بيايم اينجا بهش گفتم همين يه باري که باهات اومدم بسته اونم بخاطر مجيد بود برو ديگه اينورا پيدات نشه اونا رفتن منم اومدم تو خونه دخترم گفت مامان با اون دوتا رفتين اون تو چيکار کردين تعجب کردم گفتم هيچي آبگرمکن خراب شده بود اومدن درست کردن تا يه هفته بعد مجيد هر روز ميومئ خونمون بي هم حام کيرديم يه شب جمعه بود مهمون زياد داشتيم من داشتم غذا آماده ميکردم دستشوئيم داشتم ولي کارمو ول نکردم تو اين حال مجيد هي ميرفت ميومد ميگفت بريم ديگه حالا تو آشپز خونه شلوغ بود اين هم اعصابمو خورد ميکرد اومد دمه گوشم گفت جنده خانم زود باش بريم ديگه کيرم ميخواد کستو جر بده اين و که گفت بهم بر خورد کارو ول کردم رفتم تو توالت اون هم اومد گفتم اون حرفي که دمه گوشم گفتي رو دوباره بگو گفت جنده خانم کيرم مي خواد کستو جر بده هيچي نگفتم دامنمو دادم بالا شورتمو دادم پايين دولا شدم گفتم بکن گفتم تو مگه ديدي من جنده گيري کنم که بهم مي گي جنده گفت آره ديگه حالا خوبه دارم الآن ميکنمت داشتم با کيرش حال ميردم که دستشوئي هم داشتم گفتم بذار حالمو بکنم حساب شو ميرسم آبش اومد ريخت رو رونام انگشتشو گذاشت رو سوراخ کونم گفت سري بعد ميخوام اينجا رو جر بدم گفتم چرا سزي بعد الآن جر بده گفت باشه فقط جيق نزنيا گفتم خب کيرشو گذاشت دمه کونم چنان کيرشو فشار داد که آشکم در ومد دستشوئي داشتم که کنترلمو داشتم از دست ميدادم که همه رو بريزم بيرون گفتم اول ليس بزن بعد کن گفت باشه سوراخمو ليس زد گفتم پايين تر گوشه هاي کسم گاز مي گرفت و ميکشيد گفت اينو باياد جر داد گفتم امروز چي گفتي بهم گفت گفتم جنده خانم باز گفت ثريا جنده زن عمو جنده مي خوام با کيرم جرت بدم منم خيلي زورم اومد هر چي ان تو کونم بود رو ريختم تو صورتش برگشتم ديدمش تمام صورتشو ان برداشته بود هيچي نمي تونست بگه بهش گفتم تخم سگ چند بار ديدي من برم به همه برم که بهم ميگي جنده اولا من بجاطر اين که داشتي جق ميزدي اومدم باهات دوما چون شوهرم مريضه هم خاستم يه حالي تو بکني يه حالي هم من بکنم گفتم يه باره ديگه حرفي بهم بزني بيچارت ميکنم رفتم کونمو کسمو شستمو رفتم اونم خودشو تميز کردو رفت از اون روز به بعد يک ماهه ميگذره هر روز مياد ميگه بيا بهم بده ميگم برو گم شوميخام بگم که اگه به مرده هم رو بدي ميرينه تو کفنش فرستنده: ثریا&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499787312329922?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499787312329922/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499787312329922' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499787312329922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499787312329922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/34-42.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499779543979626</id><published>2006-08-07T17:38:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:43:15.543-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;مادرزن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من و همسرم حدود دو سال است كه با هم ازدواج كرده ايم. از ابتداي شروع ازدواج مان سكس بسيار داغي داشتيم . هر دوتايمون بسيارحشري و پراز هيجان و شور بوديم.از همان آغاز طوري برنامه هايمان را تنظيم كرده بوديم كه هر لحظه و در هركجا بوديم برايمان فرقي نداشت با ولع خاصي به هم مي چسبيديم و به همديگر لذت مي داديم .از اولين روز قرار گذاشتيم هركداممان كه دلمان خواست به نوعي خواسته اش را بيان كند مثلاُ او وقتي دلش مي خواست يكي از سينه هايش رو بيرون مي ذاشت يا يواش مي اومد و يواشكي كيرم را مي گرفت يا دامنش كوتاهش رو در مي آورد و با شورت پيشم مي اومد و من هم همينطور يواشكي در آشپزخانه يا در هرجاي خانه از پشت بغلش مي كردم و گردنش را مي بوسيدم.ما به هيچ وقت به همديگر نه نمي گفتيم چون اين خواستنها غير مترقبه بيشتر حال مي داد . يادم مي آد يه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود كه من آمدم خانه ديدم با يه پيرهن نازك مشغول كار است سريع لخت شدم و كيرم كه داشت راست مي شد به سراغش رفتم يواش بغلش كردم آروم كيرم را وسط كونش ماليدم ابتدا متوجه لختيم نشد چون پشتش به من بود وقتي سرش را برگردوند و ديد كه من لخت و آماده هستم گفت: اوف عزيزم داشتم تو ذهنم باهات حال مي كردم آروم كونشو عقب داد و گفت عزيزم خيلي دوستت دارم, درست اون زماني كه مي خوامت پيشمي.دامنشو بالا زدم ديدم وسط شرت قرمزش خيس خيس هستششورتو كه كنار زدم ديدم كس خوشگلش خيس و نمناك آماده استبهش گفتم اجازه استبا يه حالت شهوتناكي گفت زود باش دارم مي ميرم و من هم از همان پشت آروم سر كيرم را گذاشتم روي كسش. آروم خودشو به من چسبوند.كم كم شروع كردم به عقب و جلو كردن. سينه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب با دستام مي مالوندم.اونم دستاشو گذاشته بود رو دیواره اجاق گاز و بيشتر از من حال مي كرد.بعد كه از اين حالت خسته شديم روي فرش آشپزخونه دراز كشيديم. اون اومد روم. خوب مي دونست چيكار كنه! ديگه داشتيم به اورگاسم مي رسيديم بهم گفت حيف كه تو اين حالت اون تو نريزي... نمي دونيد وقتي آبم با فشار داخل كوسش شد يه حالي به هردوتايمون داد که تا يه ربع جون بلند شدن رو نداشتيم.ناهار آن روز را دو ساعت ديرترخورديم. كه اين باعث شد كه جريان اصلي كه میخوام برايتان بگم شروع بشه...ساعت 3 بعدازظهر بود. تازه شروع كرديم به كمك هم ناهار رو آماده كردن. يه ساعت بعد تازه ناهار رو تمام كرده بوديم كه زنگ در به صدا در اومد. معمولا" بعداز اتمام سكس ما ديگه لباس كاملي نمي پوشيم شايد يه شورت بپوشيم آن هم به خاطر ترشحاتي كه ممكنه بيرون بياد آن لحظه هم من و همسرم فقط يه شورت تنمون داشتيم.وقتي زنگ خونه رو شنيديم دستپاچه شديم. از پشت آيفون صداي مادرشو كه شنيديم . مادر همسرم با من اختلاف سني كمي داشت. زني ميانسال بسيار خوش اندام و خوشگل بود البته زنم هم خيلي خيلي خوشگله عين مادرش.تا با آسانسور بالا بياد ، زنم يك شورت توري و یه پيرهن بسيار نازك پوشيد و فقط يكي از دگمه هاش رو بست.من هم از يه طرف دنبال شلواركم و پيرهنم بودم و از يه طرف از ديدن اين حالت زنم كيرم داشت راست مي شد.بهش گفتم يكي طلب من تلافي مي كنم!!!! خنده هوسناكي كرد و با چشم خمارش به شلواركم اشاره كرد كه باد كرده بود و گفت: بابا مامانم داره مي ياد يه كم مواظب باش زشته. گفتم اگه خودتو ببيني به من حق مي دي.اگه بچه كوچكي هم ما رو تو این وضعیت مي ديد متوجه مي شد كه چه خبره!!!در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسيده بود. به هر ترتيب بود سعي كردم خودم را عادي نشون بدم.مادرش همين كه اومد تو دخترش رو ديد و با چشمهاي گردشده بهش نگاه كرد! يه نگاهي هم به من كه كيرم تازه داش آروم مي شد انداخت.سلام و احوال پرسي كرديم اومد و روي مبل کنار دخترش نشست. سرخی رانهاي سفيد زنم و خيسي شورت سفيدش و نوك پستانهاش كه از زير پيراهن نازكش بيرون اومده بود می گفت كه اينجاچه خبره!!!از هواي اتاق هم بوي شهوت و سكس و هوس مي باريد.مادرش با لبخند معني داري گفت انگاري بد موقعي مزاحم شدم . اگه اجازه بدين برم بعدا مي یام.همسرم با لحن هوس آلود و با ناز تحريك كننده اي گفت نه مامان جون تازه داشتيم گرم مي شديم در ثاني شما كه غريبه نيستيد من و شما كه هميشه با هم بوديم الانم عزيز دلم (به من اشاره كرد) به جمعمون اضافه شده، ما بايستي از شما كمك بگيريم تا بتونيم بهتر از هم لذت ببريم.مادرش در حالي كه مي خنديد به من گفت دخترم واقعاُ قوي هستش ولي مي بينيم شما از پسش براومدي. رو به زنم كردم و گفتم: به به عجب حرفهاي جالبي مي شنوم!!! يعني چي كه هميشه باهم بودي؟مادر زنم گفت: راستش مي دونيد وقتي دخترم با شما ازدواج نكرده بود و در خانه خودمان بود هميشه به همين وضع بود! آخه منو و آون كمي با هم شيطنت مي كرديم! البته دور از چشم باباش. با هم حموم مي رفتيم با هم لخت مي خوابيديم و از سكس با هم لذت میبردیم!گفتم: خوب منهم تو بازيتون هستم! وضعيت منو مريم كه معلومه! مي مونه شما كه اونم با اين توصيفات دلم مي خواد شما هم با ما باشید!بعد رو به زنم كردم و گفتم نميخواي از مادرت پذيرايي كني؟در حالي كه داشت بلند مي شد كه به آشپزخونه بره گفت تا من مي آم شما شلوغ نكنيد ها!!!من راست راست كرده بودم و هر دو تايشان متوجه اين موضوع شده بودند دلم مي خواست حسابی دلي از عزا دربيارم!!!مادر زنم شروع كرد حرف زدن. دستاش داشت روي رونها و پاهاش حركت مي كردند و من از خجالت نمي توانستم نگاه مستقيم كنم!هم داشتم از شدت شهوت مي مردم و هم از خجالت نمي دانستم چه كنم كه يهو زنم از آشپزخانه صدام كرد و گفت: يه لحظه مي توني بيايي . من هم از خدا خواسته بلند شدم. يادم رفته بود كه كيرم راست شده به خاطر همين وقتي بلند شدم انگاری در شواركم يه خيمه زده شده!درست در همين لحظه مادرزنم داشت به من نگاه مي كرد و يه لبخند هوسناكي كرد و گفت برو ببين چه كارت داره، زود بيايين منتظرتون هستم. سريع خودم رو به آشپزخانه رسوندم ديدم زنم بالاي صندلی رفته و تنها دگمه بسته پيرهنش رو باز كرده, شورتش رو در آورده و با پاهای باز آماده نشسته، بهم گفت: يالا زود باش كه جيگرم داره آتش مي گيره سريع زيپ شلواركم رو بازكردم! كيرم از كنار شرتم افتاد بيرون. آهسته گذاشتمش روي كسش و يواش به تو هل دادم. به آرومي تو رفت.يهو زنم با يه صداي نازكي و دوست داشتني شروع به آه و اوه کردمن شروع كردم به تلمبه زدن و در این حين بهش گفتم مادرت گفته زود برگردين!.زنم گفت: يكم ديگه مي خوام!!ديدم داره ميلرزه. احساس كردم داره ارضا ميشه ولي من آبم نيومده بود. خوشحال بودم و تو دلم نقشه هاي ديگه اي رو می كشيدم.زنم گفت اگه نمي خواي آبت بياد مسئله اي نيست! نيروت رو نگه دار بعدآ به دردمون مي خوره...زود خودمونو جمع كرديم. اول من بعد همسرم سيني شربت و شیرینی به دست وارد پذيرايي شديم.مادرزنم انگار كه در كنار ما بوده گفت ببينم با اين عجله كه آدم نمي تونه كاري بكنه مگه نه؟ سرم را انداختم پايين!زنم گفت راست مي گي مامان! از كجا فهميدين؟مادرش خنده اي كرد و گفت از گردن قرمز شده ات!!!زنم در حین حرف زدن مادرش اومد و كنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم و دستم را دور گردنش انداختم و خودمو بهش چسبوندم.يه نگاه به سينه هاش كردم و يه نگاه به مادرش متوجه شدم يكي از دگمه هاي پيرهن مادرش از بالا باز شده و سينه سفيدش اومده بيرون . ديگه كيرم حساب شق شده بود يواش يواش دستم رو بردم روي سينه هاي زنم گذاشتم و اون هم دستم رو گرفت و محكم روي پيستونهاش فشارداد. مادرش گفت بچه ها انگار من تو خونه نيستم برين راحت باشين منهم اينجا میشینم و تماشا می کنم. منو ميگي از اين فرصت استفاده كردم و دگمه پيرهن زنم را باز كردم دو تا پستون سفيد خوشگل مثل هلو بيرون افتاد. مادرش داشت حسابي از اين موضوع لذت مي برد و با سينه هاش ور مي رفت.من هم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع كردیم به لب گرفتن.لباشو با ولع خاصي مي خوردم. يكي از دستهامو رو بردم داخل شرتش و كس خيس و نمناك و شهوت ناكش رو لمس كردم و آروم بازيش مي دادم. در همان حالي كه بوديم زنم شلواركم و پايين كشيد از رو شرتم شروع به مالیدن كيرم کرد. پستونهاش سفت سفت شده بودند. درحالي كه داشتم گوشش رو مي خوردم به آرامي بهش گفتم مادرت رو نگاه كن!مادرش داشت با دستاش كسش می مالوند و با چشماش كاملاً شهواتناكش عشق بازي ما رو تماشا مي كرد.با يك حركت پيرهن همسرم رو در آوردم!!!بلند شد و شورتش را درآورد. لخت لخت جلوي من و مادرش وايستاد. همان جوري كه ايستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوي كس ناز و خوشگلش شروع كردم به ليس زدن و خوردن.عجب طعمي داشت! كاملاُ‌ مادرشو از ياد برده بوديم . داشتم زبانم رو در داخل كسش مي چرخاندم. از شدت هيجان مي لرزيد. طاقت ايستادن رو نداشت يواش بر روي مبل نشست. رفت به سمت مادرش كه پاهاي لختش رو بروي مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال مي كرد. مادرشو بوسيد و گفت اجازه مي دين كار رو تموم كنيم من ديگه تحمل شو ندارم. مادرش با حالت شهوتناكي گفت عزيزم آخه بايد اول شوهرت رو لخت كني بعداً !!!زنم انگاری تازه متوجه شده بود كه من هنوز لباس بر تن دارم اول پيرهن سپس شلوارکم رو درآورد با يه شورت جلوي اونا ايستاده بودم. يهويي گفت يك دو سه و شورتم را پايين كشيد! انگار كيرم از زندان در آمده باشه راست و سيخ وايستاد!! هر دو تاشون انگار كير نديده بودند.انگار زنم همين نيم ساعت قبل همان كير را نخورده بود! شروع كرد كير منو بوسيدن و آروم داخل دهنش برد.شروع كرد خوردن و ساك زدن من داشتم ديوانه مي شدم . ناگهان مادرش بلن دشد و اومد جلو و گفت عزيزم اينجوري نه صبركنيد بهتون نشون مي دم!!!!منو بغل كرد و آروم روي مبل نشوند و سرش رو آورد زير و شروع كرد ليس زدن واي چقدر ماهرانه داشت ليس مي زد داشتم خالي مي كردم كه زنم گفت: یاد گرفتم اجازه بده حال نوبت منه!ولي مادرش نذاشت تنها بمونه و دو تايي افتادن به جون کیرم!!!من که داشتم ديوانه مي شدم گفتم: آخه مادر جون اينجوري كه نمي شه يه لحظه اجازه بدين. رو به زنم كردم و گفتم كمكم كن تا لباسهای مادرخوشگلت رو در بياوريم!!!زنم از پشت مادرشو بغل كرد و شروع كرد به مالوندن پستوناش!من هم دو تا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع كردم دگمه هاي پيرهنشو در‌آوردن! كرست كرم رنگ خوش دوختي پوشيده بود.سينه هاش بزرگ و ديوانه كننده بودند. زنم از پشت بند كرست رو باز كرد و منم كرست رو در آوردم. بعدش بند دامنشو باز كرد و زيپشو پايين كشيد. دامنش خودبخود پايين افتاد!!واي چقدر شهوتناك بود اين صحنه مادرش با يه شورت در وسط و من و اون روي دو زانو نشسته بودیم. دستم رو روي يكي از پستوناش گذاشتم.از شدت هوس میلرزید!زنم ديگه تحمل ديدن اين صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت به مادرش چسبوند. دستاش كس مادرش و كير منو گرفته بودند. منهم نميدانستم از كجاي بدنش شروع كنم. زنم سرشو آورد جلو و لبامون رفت روی هم. با دستاش من ومادرشو مالش مي داد و دستهاي من كس و پستونهاي مادرزنم رو. مادرزنم گفت بچه ها من ديگه طاقت ندارم!!دخترم اجازه مي دي شوهرت منو بكنه. دخترش گفت البته كه اجازه هست دراز بكش! نمي دوني شوهرم چقدر قوي و زيبا آدم رو مي كنه!!! من از کردن اون سير نمي شم!!!!با اين حرفها مادرشو به پشت رو زمين خوابوند بعد كنارش به پهلو دراز كشيد و شروع كرد مالیدن کسش.ديگه كيرم داشت منفجر مي شد. آروم به پهلو كنار مادرش خوابيدم دستمو گذاشتم روي كسش. خيس و نمناك و لزج بود!خيلي نرم بوسيدمش سرم رو بالا آوردم ديدم زنم صورتش رو نزديك آورده لباشو بوسيدم. بهش گفتم اجازه هست برم روش؟لبخندي زد و گفت آره عزيزم برو ولي بعدش منم هستم!!بعد رو به مادرزنم كردم و گفتم دوست داريد يا نه اجازه هست؟ با يك آه و ناله حشري جواب منو داد!!! يواش يواش رفتم روش!زنم از عقب كيرم رو روي كس مادرش داد.به چشماي مادرزنم زل زده بودم. احساس كردم زنم داره كير من و كس مادرش رو با هم ليس مي زنه!!!كمي فشار دادم كيرم آروم توي كسش رفت.آخ و اوخش در اومد. كم كم شروع كردم بالا پايين كردن.زنم داشت پستانهاي مادرش رو مي خورد كم كم حركاتم تند و تندتر شد. مادر زنم ديگه داشت ديونه مي شد. ميگفت: بكن تا ته بكن! جرم بده! اين كس مال تو هستش! بكنش بكنش!با تمام وجود احساس لذت مي كردم.مادرزنم هم حسابي لذت مي برد و زنم كير منو و كس مادرش رو باهم ليس مي زد!كم كم داشت آبم مي آمد گفتم من دارم تمام مي كنم!زنم گفت نه ترا خدا من هنوز موندم!بعد به مادرش گفت: بسه حالا نوبته منه!اومد و روي شکم مادرش دراز كشيد و من از عقب يواش كيرم رو داخل كسش جاي دادم. دو تا كس روي هم افتاده بودند بعداز مدتي كيرم رو درآوردم و توي كس مادرزنم كردم! و دوبار از اون درآوردم و توي كس زنم كردم، ديگر داشتم تمام مي كردم. بهشون گفتم من دارم تمام مي كنم! اونا ناي حرف زدن رو نداشتن!من بلند شدم و كيرم رو جلوي صورت آنها گرفتم هر دوتاشون كيرم رو گرفتن!با دوتا حركت كوچك تمام صورتشون رو با آبم مني شستم!ديگه داشتم پس مي افتادم از هر دوتاشون لب گرفتم و روي مبل پهن شدم اونا هم داشتن همديگر و بوس مي كردن.با اينكه كاملاُ تخليه شده بودم ولي از ديدن عشق بازي اونا باز هم داشتم تحريك مي شدم.مادرزنم گفت بچه ها بلندشيد بريم حموم.آب گرم حمام که بهمون خورد دوباره حالمون تغيير كرد!مادرزنم كيرم رو گرفت شروع كرد به ساك زدن!زنم هم كس مادرش رو مي خورد و من هم از زير كس زنم رو مي خوردم.دوباره آبم داشت ميومد!بهش نگفتم يهو تمام آبم رو توي دهنش خالي كردم مادر زنم همه اش رو خورد و با خنده گفت: ناقلا اين كار رو بايستي تو كس زنت بكني!با اين حرفش زنم جيغي از شهوت كشيد و گفت من كير مي خوام همین الان!!!مادرش سريع از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا، مادرش پستونهاي زنم را از پشت گرفت و شروع كرد به مالیدن!!! آروم كيرم رو گذاشتم روي كسش.به مادر زنم گفتم نگاه كن چطور كيرم رو تو کس دخترت می کنم! وحشیانه زنم رو می کردم و مادر زنم با خودش ور می رفت تا هرسه با هم به ارگاسم رسيدیم. تمام آبم رو توي كس زنم ريختم. كيرم رو كه كشيدم بيرون آب مني ام با فشار اومد بيرون مادرش با انگشتاش داشت اون رو مزمزه مي كرد و با چوچوله دخترش بازي مي کرد... هر سه خسته از حمام اومديم بيرون . تا ساعت 7 عصر خوابيديم . عجب روزي بود آنروز . من و زنم و مادرم هرچند وقت يكبار با هم هستيم. البته قرارگذاشتيم كه هيچ وقت من و مادرش بدون دخترش با هم نباشيم! ولي يكبار نتونستيم جلوي خودمونو بگيريم آن هم وقتي بود كه زنم براي بدنيا آوردن بچه اي كه در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود در بيمارستان بود!&lt;br /&gt;فرستنده: هادی&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499779543979626?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499779543979626/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499779543979626' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499779543979626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499779543979626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115499779543979626.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499744432415705</id><published>2006-08-07T17:36:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:37:24.330-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پیام و مریم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حدود 8 سال پیش بود که از ارومیه رفتیم بندر عباس ... یه تغییر مکان خیلی شدید!&lt;br /&gt;به خاطر شغل بابام بود که مجبور شدیم کوچ کنیم! اون موقع من می رفتم اول دبیرستان ...&lt;br /&gt;به خاطر تغییر جا خیلی ضد حال خوردم ... چون جایی که رفته بودیم از هر لحاظی با ارومیه 180 درجه فرق داشت!&lt;br /&gt;هم از لحاظ آب و هوا ٬ هم از لحاظ برخورد مردم ٬ هم از لحاظ فرهنگ ٬ هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ شکل ظاهری!&lt;br /&gt;با اینکه همه جا شایعه که ترکها با غیرتن اما من اصلا همچین چیزی رو به این شدت ندیدم! توی شهر خودمون همه چیز واسمون عادی بود! حتی منی که 15 سال داشتم خیلی وقتها بدون روسری می رفتم بیرون! یا مثلاً تمام زمستون فقط کلاه سرمون بود! یا اینکه خیلی راحت با پسرهای اطرافمون رابطه در حد دوستی داشتیم!&lt;br /&gt;اما حالا وارد منطقه ای شده بودیم که مردمش حتی برای خرید از سر کوچه شون پوشیه می زدن! این خیلی واسم عذاب آور بود!&lt;br /&gt;منی که پوستم در مقابل اونا مثل برف بود وقتی بدون پوشیه می اومدم بیرون همه نگام می کردن! به راحتی می فهمیدم که هر مردی که از کنارم رد می شه شق می شه!&lt;br /&gt;توی شهر خودمون اونقدر از آزادی دلزده بودیم که حتی محل پسرهای همسایه نمی دادیم ...&lt;br /&gt;اما اینجا اونقدر محدود شده بودم (از طرف جامعه ... نه از طرف خونواده!) که هر کسی برام جالب بود! از همه ی اینا جالبتر برام پسر همسایه ی کناریمون بود! اسمش پیام بود و خیلی وقتها حس می کردم که داره با یه لبخند مرموز نگام می کنه!&lt;br /&gt;نسبت به بقیه ی پسرای بندری که پوستهای سبزه و بینی های بزرگ و چهره ی ناموزونی داشتن ٬ پیام پوست صاف و چهره ی ظریفی داشت!&lt;br /&gt;پسرهای بندر در اوج شهوت می خواستن خودشونو غیرتمند نشون بدن و بگن که از دختر ها اصلا خوششون نمیاد!!!!&lt;br /&gt;اما بر عکس اونا پیام به راحتی به من لبخند می زد و حتی چند بار برای صحبت جلو اومد که موقعیتش به خورد ...&lt;br /&gt;تقریبا وسط های سال بود و منم بلاخره اونجا توی یه دبیرستان نزدیک خونه ثبت نام کردم! بعد از مدرسه رفتن اون ذهنیتی که از مردم بندر تو ذهنم بود به هم ریخت! چون فهمیدم اونا هم همه جور موضوعی بین خودشون دارن!&lt;br /&gt;دخترهاشون تمام زنگ تفریح در مورد دوست پسرهاشون و یا حتی بعضی از اونا در مورد سکسهاشون حرف می زدن! من به خاطر زیباییم و بی حجاب بودنم خیلی زود قاطی اونا شدم و باهام صمیمی شدن!&lt;br /&gt;وقتی پای حرفاشون نشستم فهمیدم که خیلی هاشون آرزوی دوستی با پیام رو دارن! تو نظر اونا هر کسی که دوست پسرش خوشگل تر می بود معنی سر دسته رو میداد! و بامزه اینجا بود که هیچ کس تا اون موقع نتونسته بود دل پیام رو ببره!&lt;br /&gt;وقتی اینا رو فهمیدم انگیزه ی دوستیم با پیام بیشتر شد! می خواستم با این کارم بهشون بفهمونم که از همشون خوشگلتر و سرتر هستم ...&lt;br /&gt;ظهر که داشتم می رفتم خونه طبق معمول پیام رو نزدیک مدرسه دیدم! سارا هم همرام بود ... تا پیچیدیم تو کوچه ٬ پیام هم از فرصت استفاده کرد و صدا زد : مریم خانم؟!&lt;br /&gt;وقتی برگشتم اومد کنارمو یه نامه توی دستم گذاشت و با یه لبخند گفت : خواهش می کنم دلمو نشکن! و رفت ...&lt;br /&gt;سارا دهنش باز مونده بود! انگار پادشاه انگلیس به من نامه داده بود! ... با هم دیگه زود رفتیم خونه ی ما و رفتیم تو اتاقم! ... بدون لحظه ای مکث شروع کردیم به خوندن نامه! ... پیام توش از احساس قلبیش به من نوشته بود و اینکه تا حالا از هیچ دختری جز من خوشش نیومده و دلش می خواد بیشتر باهام آشنا بشه و خواسته بود که واسه ی حرف زدن با هم یه جا قرار بذاریم!&lt;br /&gt;حسادت رو تو چشمای سارا می خوندم واسه همینم بود که سعی نکردم خودمو ذوق زده نشون بدم!&lt;br /&gt;فردا صبحش سریعتر رفتم مدرسه تا سارا همرام نباشه و اگه پیام رو دیدم بتونم راحتتر باهاش حرف بزنم! اتفاقا پیام رو هم دیدم و تو راه مدرسه اومد کنارم! گفت :چی شد؟ جوابمو نمی دی؟ ... نا خود آگاه یه لبخند زدم و اونم با خنده گفت : می دونستم دختر نازی هستی!&lt;br /&gt;از اونجا رابطه ی من با پیام شروع شد ... بعدا فهمیدم که اونا بندری نیستن و اهل اصفهانن و 3 ساله که اومدن بندر ... پیام خیلی پسر داغ و با محبتی بود! هیچ وقت از ابراز علاقش کم نمی شد و همیشه یه نوع تازگی خاص داشت ...&lt;br /&gt;چیزی که این وسط من بیشتر باهاش آشنا شدم پدیده ی سکس بود! ... بعد از یه مدت وقتی کنار پیام می رفتم یه لرزشه خاصی رو تو دلم حس می کردم ... یه نیاز ... نیازی که به بدن پیام داشتم! ... حس می کردم پیام هم همین حس رو داره! ... یه روز که پدر و مادرش برای 3 روز رفتن کیش منو دعوت کرد که برم خونشون ...&lt;br /&gt;وقتی رفتم خیلی مودبانه باهام برخورد کرد و بعد کلی صحبت رفتم تو اتاقش تا وسایلشو بهم نشون بده! همینطور که تو اتاقش حرف می زدیم من نشستم روی لبه ی تخت ٬ که یهو بی مقدمه پیام اومد و کنارم نشست! ... یه کم نگام کرد و گفت : مریم؟ ... می دونی چقدر دوست دارم؟ ...&lt;br /&gt;دوباره اون حالت رو توی دلم حس کردم! سرمو انداختم پایین که پیام با نوک انگشتاش صورتمو آورد بالا و آروم لبهاشو روی لبهام فشار داد ... خشکم برده بود! نمی دونستم چیکار کنم! پیام تا اون روز چند بار دست و گونه ی منو بوسیده بود اما لب ... برام یه حال دیگه ای داشت!اومدم بلند شم که دستاشو دورم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش! حالا دیگه روم تسلط کامل داشت! نگاهشو به لبام دوخته بود و لباش می لرزید! دوباره آروم سرشو آورد جلو و ازم لب گرفت اینبار مقاومتی نشون ندادم ... حس می کردم خودم هم بهش نیاز دارم ... پیام رو خیلی دوست داشتم ...&lt;br /&gt;خیسیه لبهاش حالمو داغون می کرد ... سرشو بلند کرد منو خوابوند رو تخت و دوباره شروع کرد به لب گرفتن! ... کم کم زبونشو کرد توی دهنم و سعی می کرد که زبون منو گاز بگیره ... حس می کردم یه چیزی زیر دلم داره تند تند می زنه! پیام بد جوری حالمو خراب کرده بود! ...&lt;br /&gt;حس کردم که داره خودشو روی من می کشه! همونطور که لبهامو می بوسید آروم سرشو آورد پایینو شروع کرد به بوسیدن گردنم ... همونطور که داشت پایین می رفت یهو یه ترس خاص ریخت تو دلم!&lt;br /&gt;دیدم داره به سمت سینه هام میره که سرشو بلند کردم ... ترس رو نگام خونده بود و بهم گفت: مریم ... می دونی خیلی قشنگی؟ می دونی هر بار که می بینمت این زیباییت چه بلایی سر من میاره؟ ... می دونی همیشه چه فشاری رو تحمل می کردم و دم نمی زدم؟ ... عزیز دل من ... می دونی که چقدر دوست دارم ... من که کاری نمی خوام بکنم! بذار حداقل حسرت بوسیدن بدنت رو دلم نمونه!!!!!&lt;br /&gt;منم که مسخ و گیج حرفاش شده بودم چشامو بستم و صدام در نیومد! پیام همونطور که آهسته تنم رو می بوسید پایین می رفت و دکمه های لباسمو باز می کرد! دلم می خواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم! پیام سینه هامو درآورد و شروع به لیسیدن کرد! ... قلبم اونقدر تند میزد که فکر می کردم هر آن ممکنه از جاش در بیاد! ...&lt;br /&gt;احساس خوشایندی داشتم! اولین بار بود که یه پسر به سینه هام دست می زد و اونا رو می مالید و می بوسید! ... پیام سر یکی از سینه هامو تو دهنش کرد و شروع کرد به مکیدن! ... یه آن حس کردم که کسم خیس شد! ... بد جوری عرق کرده بودم!پیام خودشو کاملا روی من کشید و تیشرتش رو در آورد و بدنش رو روی سینه هام می کشید! کیرش کاملا شق شده بود و داشت شلوارشو جر می داد! کیر سفت شده اش رو از روی شلوار روی کس من می کشید و آه و اوه می کرد! ...&lt;br /&gt;من اونقدر ترسیده بودم که که فقط تند تند نفس می کشیدم! دست پیام پایین تر رفت تا زیپ شلوارشو باز کنه که من از جا پریدم ... در اوج لذت داشتم علنی می لرزیدم! پیام تا اومد که آرومم کنه به سمت در دویدم ... لباسمو نبسته بودم و واسه همین سینه هام بالا و پایین می پرید ... وقتی نگاه کردم دیدم سینه هام بیرونه و سرخ شده ... پیام همونطور که با چشای خمار روی تخت دراز کشیده بود و نفس نفس می زد منو نگاه میکرد ... منم سریع دکمه هامو بستم و رفتم خونه!!!!&lt;br /&gt;حالم خیلی خراب بود ... وحشتناک خوابم می اومد ... رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم ... ناخوداگاه دستم روانه ی کسم شد که دیدم شورتم خیسه خیسه!!! از اینکه نذاشتم پیام کسمو بمالونه خیلی پشیمون بودم! حقیقتش خیلی خوشم اومده بود! از تصورش هم حتی یه حال خاصی تو دلم ایجاد می شد!&lt;br /&gt;آروم سینه هامو مشت کردم و خوابیدم! فرداش که داشتم می رفتم مدرسه پیام رو سر راه دیدم! ... سرشو انداخت پایینو گفت : مریم تو رو خدا منو ببخش ... به خدا من به حد مرگ دوست دارم و جز تو پیش هیچ دختر دیگه ای این حال رو نمی شم! تو رو خدا باهام قهر نکن و ترکم نکن! ... تو دلم بهش می خندیدم که طفلکی فکر کرده من بدم اومده!!!!!!!!!!!!! دوباره گفت: مریم بدون تو می میرم ... ترکم نکن ... اگه هنوزم دوستم داری و می تونی تحملم کنی امروز بعد از ظهر بیا خونمون ٬ مریم قول میدم پسر خوبی باشم ...&lt;br /&gt;چیزی نگفتم و سریع به طرف مدرسه رفتم! ... از همون لحظه می دونستم که بعد از ظهر پیشش خواهم رفت! ... وقتی عصر رفتم خونشون از ذوق داشت می ترکید! سعی می کرد خودشو خیلی دور بگیره و زیاد به بدنم نزدیک نشه ... حتی مثل قدیم دستم رو هم نگرفت ... روی صندلی اتاقش نشسته بودم که شیطونیم گل کرد و رفتم روی لبه ی تختش ... خیلی دلم می خواست کاری رو که دیروز کرد و تکرار کنه!&lt;br /&gt;سرگرم همین فکرا بودم که یهو وارد شد و دو تا لیوان شربت آورد . منو که روی لبه ی تخت دید چیزی به روی خودش نیاورد و نشست روی صندلی ... شروع کرد به حرف زدن و سعی داشت که قضیه ی دیروز رو یه جوری ماستمالی کنه!&lt;br /&gt;خیلی حرف می زد و منکه دیگه داشت حوصله سر می رفت بلند شدم و رفتم طرفش! اینبار کرم از خودم بود که نمی تونستم لذت دیروز رو فراموش کنم! رفتم و روی پاش نشستم که دیدم دوباره داره نگاهاش تغییر می کنه! ... سرمو بردم جلو و لبهاشو فقط بوسیدم! ... آروم گفتم: پیام به حد مرگ دوست دارم! ...&lt;br /&gt;بهم گفت: مریم منم دوست دارم و می خوام ... اما آخه نمی خوام تو رو ...&lt;br /&gt;دستمو رو لباش گذاشتم و گفتم مگه دوستم نداری؟ با سر جواب مثبت داد! ... منم بهش گفتم: پس فقط همین که تو به من اعتماد داشته باشی کافیه! ... بقیه ی چیزا خودش حل می شه!&lt;br /&gt;پیام هم از خدا خواسته منو بغل کردو گذاشت رو تخت! اینبار اول همه ی لباسهامو بجز شورت و سوتینم در آورد و خودش رو هم لخت کرد! ... آروم خوابید روم و شروع کرد به لیسیدن لبام و بدنم! همونطور که پایین می رفت سوتینم رو هم در آورد! تنم رو میلیسید و من آه می کشیدم! زبونشو توی نافم میکرد و لیس میزد! حس می کردم کسم داغ شده و داره باد می کنه ... چشمام خمار شده بود و تنم می لرزید که حس کردم پیام لبه های شورتم رو گرفته و داره می کشه پایین ... نگاش که کردم دیدم همه ی نگاهش به کسمه و لباش می لرزه! دوباره حس کردم که کسم داره خیس می شه ... پیام بینیشو برد سمت کسم و بویی کرد و یه آه بلند کشید و شروع کرد به لیسیدن لبه های کسم!!&lt;br /&gt;دیگه داشتم دیوونه می شدم ... یه لذت خاصی رو حس می کردم که حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم ... پیام با زبونش با نوک کسم بازی می کرد و اینکارش خیلی شهوتیم کرده بود ... می خواستم از لذت جیغ بزنم که حس کردم داره زبونشو توی سوراخم می کنه! ... زبونشو هی توی سوراخم می کرد و در می آورد! ... با زبونش همه ی کسم رو لیسید و شروع کرد به بوسیدنش! همونطور که ناله می کردم گفتم: پیام درد میکنه!!!! پیام هم سرشو آورد بالا و آروم انگشتشو لیسید و فرو کرد توی کسم! حرکت رفت و برگشتی انگشتش توی کسم داشت حرارتم رو بیشتر می کرد ... انگار کسم داشت می سوخت! ...دیگه ناله هام داشت بلند می شد که پیام انگشتشو در آورد و از روم بلند شد! همه ی تنش عرق کرده بود و لباش می لرزید ...&lt;br /&gt;یهو شرتش رو در آورد و من دیگه قاطی کردم! ... تا اون روز کیر هیچ مردی رو ندیده بودم! یه تیکه گوشت بزرگ و سیخ و بالا رفته که نوکش کمی برجستگی داشت! زیرش هم دو تا تیکه گوشت آویز بود که بعدا فهمیدم همون تخم مردهاست! ...&lt;br /&gt;بلند شدم و تا به کیرش دست زدم دادش به آسمون رفت و چشماشو بست! آروم کیرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندن! پیام همونطور که آه های بلند می کشید می گفت: فشار بده! ... احساس خوبی داشتم ... از مالوندن کیر پیام و دیدن ناله هاش لذت می بردم! ... ناخود آگاه سرمو بردم پایینو کیرشو لیس زدم ... پیام که بی حس شده بود خودشو انداخت روی تخت! ... منم به کارم ادامه دادمو کیرشو لیس می زدم!می خواستم تلافیه لیسهایی که به کسم زده بود کرده باشم!&lt;br /&gt;هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پیام بلند شد و منو رو تخت خوابوند و روی من دراز کشید ... آروم پاهامو آورد بالاو کیرشو روی کسم گذاشت و فشار داد ... جیغم بلند شد و احساس سوزش وحشتناکی توی کسم کردم ... اما پیام به حرکت رفت و برگشتیش ادامه داد و بهم می گفت: چیزی نیست عزیزم ... الان خوب میشه! ...&lt;br /&gt;همونطور که ازم لب می گرفت تلمبه می زد! و رگهای گردنش سیخ می شد! بعد از حدودا یه ربع دیگه بی حس شده بودم و پیام کار خودشو می کرد ... نفهمیدم کی بود که پیام دادی کشید و کیرشو از کسم در آورد و شروع کرد به مالیدنش ... بعد از چند ثانیه اب لزج و سفید رنگی از توش روی بدنم پاشیده شد!&lt;br /&gt;پیام که نفسهاش آرومتر شده بود روی بدنم دراز کشید و بغلم کرد! ... وقتی بلند شدم خون قرمز تیره ای رو روی تخت دیدم!.............&lt;br /&gt;دیگه بماند که چه جوری رفتم خونه و چه حالی داشتم! وقتی فردا رفتم مدرسه حالم خیلی خراب بود ٬ طوری که حتی زنگ اول کاملا خواب بودم! زنگ تفریح پروین اومد و کنارم نشست و با نیشخند گفت: مریم بو میدی! ... پیام تو رو هم اپن کرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499744432415705?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499744432415705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499744432415705' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499744432415705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499744432415705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/8.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499735059492688</id><published>2006-08-07T17:33:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:35:50.600-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آپارتمان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ساعت 5/2 بعد از ظهر بود همه رفته بودن و من تا آخر شب بیکار بودم از بیکاری یهو زد به سرم کهبرم درو باز کنم ببینم خبیری تو آپارتمان هست یا نه{آپارتمانی که ما در اون هستیم 4 طبقه هست} و از خوش شانسی منخونه روبروئی ما یه خانواده درش زندگی میکنن که 2 تا دختر داره یکی کوچولو و یکی هم همسن خودمهو باز از خوش شانسی من دقیقا همونی که من دنبالش بودم و انها حدود 4 ماه بعد از ما اومدن به اونجا و از اون موقع تا حالا هر وقت که بهش برمیخوردم یکمی همچین خودشومیگرفت و من هم تا حالا هر کاری کردم که بتونم باهاش رابطه برقرار کنم نشوده.و خوشبختانه امروز که هیچکی خونه ما نبود و تنها بودم همین طور که مشغول گشت زدن بودم رفتم پشت بوم و یکمی که گذشت دیدم یه دختری اومد جلوی در آپارتمان و زنگ زد منم تا دیدم که در وشد و اون خواست بیاد داخل تندی اومدم پائین تا ببینم با کی کار داره…وای یهو دیدم همین جوری داره از پاها میاد بالا طرف در ما.تندی رفتم پشت در و از لای در مشغول نگاه کردن بودم که دیدم دختر روبروئی ما در خونشون رو باز کرد و اون دختری هم که داشت از پلها بالا میامد دوستش بود .نمیدونی چی بود از همه قشنگ تر اون پاهاش بود همین طور به پاهاش چشم دوختهبودم که دختر همسایه دسشو گرفت وبردش تو خونشون.منم که دیگه با دیدن اون صحنه نمیتونستم خودمو نیگردارم یواش درو وا کردم و رفتم کفششو برداشتم و اومدم تو خونه .دیگه داشت آب از دهنم راه میفتاد گفتم حالا که نمیتونم اون پاها رو با دستام لمس کنم با کفشش خودمو ارضاء میکنمشروع کردم به بو کردنشش و هی زبونمو میزدم به کفش هر دو لنگه رو گرفتم دستم هی لیس میزدم هی بو میکردمتا این که حسابی آلتم شق شده بود دیگه نتونستم بیشتر از این خودمو نگه دارمحد اقل میتونستم 50 درصد حس فتیشی خودمو ارضا کنم. یه لنگه شو گرفتم دستم و حسابی مالوندمش به آلتم و بعد اون یکی لنگه رو هی مالوندمشون به آلتم تا این که حسابی حشری شدمو آب منیم زد بیرون منم نصفشو ریختم توی کف یه لنگه و نصف دیگشو توی اون لنگش و چون کفشش بند بندی بود معلوم میشد که توش خیس شده منم گفتم بزار باشه.خلاصه بعد از این که خودمو با اون کفشائی که حسابی داغ بود و بوی شهوت انگیزی میداد ارضا کردم بردم گذاشتم سرجاش .و اومدم تو خونه .بعد از 10 دقیقه که گذشت دباره آتیش شهوت زد بالا و رفتم لای در باز کردم که ببینم آیا میاد بیرون یا نه اما هر چی نشستم نیومد و یواشکی اومدم بیرون و رفتم رو راپله های طبقه بالائی نشستم طوری که اونا بیان بیرون بتونم ببینمششون .نزدیک 15 .20 دقیقه نشستم اما نیومد خلاصه انقدر نشستم که دیگه داشتم کسل میشدم و بلاخره بعد 1 ساعت اومد بیرون .تندی سرمو از نردها آوردم جلو تا بتونم هم پاهاشو ببینم و هم ببینم که موقعی که پاهاشو میزاره تو کفش چه عکس العملی نشون میدهبعد مدت کوتاهی که با هم مشغول قرار گذشتن و خداحافظی کردن بودن منم خوب پاهاشو که یه جوراب مشکی نازک پاهاش بود داشتم نظاره میکردم که یهو دیدم که رفت گوشه دیوار که کفششو بپوشه .یه پاشو گذاشت تو کفش اما هیچ تغییری تو چهرش دیده نشد وبعد اون یکی پاشو که گذاشت تو کفش فهمیدم که یه چیزی حس کرد و من گفتم شاید تا الان خشک شده یا شاید هم فکر کرده آبه.خلاصه من که اونجا خشکم زده بود اون با دختر همسایمون یه دست دادن و خداحافظی کردن .منم تندی بلند شدم و آروم رفتم ازراپله ها پائئن تا اگر بشه و جراتشو پیدا کنم به باهانه رفتن به بیرون یه نگاهی بهش بندازمو از بغلش رد شم تا ببینم میشه یه جورائی باهاش رابطه ایجاد کنم.همین طور که داشتم میرفتم پائین دیدم یهو کنار در ورودی ایستاد و نشست رو پله .....اونجا بود که فهمیدم یه چیزائی فهمیده همین طور که داشتم از پشت نردها یواشکی نگاش میکردم چون تکیه داده بودم به نردها و زیر نردها لغ بود و پایه نرد تکان خورد و از صدای که از تکان خوردن نردها درآمد یهو سرشو برگردوند و پشت سرشو نگاه کرد و منم یهوئی قافلگیر شدم و سرم کشیدم عقب .ولی فایده ای نداشت منو دیده بود .اولش خیلی ترسیدم و همون جا رو پله در جا نشستم که یهو دیدم داره میگه .میشه یه لحظه بیای.منم چون راستش اولین بارم بود و چون یه همچین تجربه ای تا بحال برام پیش نیومده بود از ترسم تکون نخوردم و همین طور نشسته بودم که دیدم گفت عیب نداره خودم میام .منم تا اینو شنیدم آروم بلند شدم و رفتم بالا که برم تو خونه ولی در باز گذاشتم که اگر اون خواست بیاد بالا شاید به بهانه باز بودن در بفهمه که من این توام. ورفتم نشستم رو صندلی وسط حال.و همین طور قلبمم داشت تند تند میزد یه یک دقیقه ای نشستم و یهو دیدم خودشه و داره صدا میزنه&gt; ببخشید یه لحظه میشه بیاید منم چون جرات اینو نداشتم که برم باهاش حرف بزنم چون آخه نمیدونستم چه عکس العملی از خودش نشون میده بخاطر کاری که من با کفشاش انجام دادم و منمبا ترس و لرز جواب دادم بفرمائید داخل کسی نیست.و دیدم در زد و اومد تو و منو دید که نشسته بودم روبروش .اومد تو ویه نگاه به من کرد و گفت شما بودی تو راپاه ها پشت من قایم شده بودی . منم از یه طرف چون میترسیدم سرصدا را بنداز و هم خیلی حشری شده بودم و هی آب دهنمو قورت میدادم{پیش خودم گفتم هر چی میخواد بزار بشه}گفتم بله من بودم .بعد گفت شما تو کفش من اون کارو کرده بودی منم یکمی مکس کردم. گفتم کدوم کارو .گفت راستشو بگو به نفعته. منم چون دیدم اینطوری گفت گفتم آره من کردم .همین طوری که دلشوره داشتم چی میخواد بگه گفت حالا شد.میتونم بشینم .اینو که گفت فهمیدم که اونم بدش نمی آد ومن هم کمی آروم تر شدم .بعد من گفتم چیزی میخورید براتون بیارم .اگه بیاری ممنون میشم ومنم بلند شدم و اول رفتم درو بستم که یه وقت کسی نیاد داخل یا صدای ما رو بشنوه بعد رفتم شربت درست کردم و آوردم گرفتم جلوش و اونم یه نگاهی به من کرد و بعد شربتو برداشت و منم رفتم نشستم روبروش .همین طوری که مشغول به هم زدن بود یهو ازم پرسید بهتر نبود بجای این کاری که کردی با خودم در میون میزاشتی .منم گفتم اگه روم میشد این کارو میکردم و اونوقتم چجوری میتونستم بگم که من این کارو دوست دارم.سرشو یه تکونی داد و گفت &gt;فوت فتیشی!!! منم چشام یهوئی گرد شد و گفتم شما پس میدونی گفت بهتر از خودت {تو دلم داشت قند آب میشد} .و من گفتم خیلی دوست داشتم که دختری رو ببینم که اونم مثل من به این کار علاقه داشته باشه .بعد من گفتم تا حالا کسی با شما این تجربه رو داشته .گفت نه من با کس دیگه ای این تجربه رو داشتم .!!!!!من تعجب کردم گفتم یعنی چی .گفت مگه تا حالا ندیده که زن با زن فتیش داشته باشن .مگه حتما باید مردا با زنها فتیش داشته باشن .من {با تعجب}گفتم رابطه سکسی زن با زن دیدم و فتیش زن با زن رو اصلا فکرشم نمیکردم. گفت منظورم اینه که من بیشتر دوست دارم باهمجنس خودم رابطه فتیشی داشته باشم ولی رابطه غیر فتیشی را با مردا دوست دارم .{اینو که گفت منم دیگه خجالتم کامل از بین رفت} و منم گفتم یعنی اگر من بخوام با شما اول رابطه فتیشی داشته باشم بعد رابطه سکسی اصلی رو&gt; شما دوست ندارید .اون گفت چون اولین بارم هست بدم نمیاد ببینم یه جنس مخالف با من رابطه فتیشی داشته باشه .....دیگه داشتم از شدت شهوت منفجر میشدم .گفتم پس بیا بریم تو اتاق گفت یه وقت کسی نیاد گفتم خیالت راحت حالا حالاها کسی نمیاد بعد کیفشو گذاشت رو میز و بلند شد پشت سر من اومد تو اتاق ....یه نگاهی کرد و گفت وای ی عجب جائی ...منم ایستاده بودم کنارش و دیگه داشتم کنترل خودمو از دست میدادم گفتم بشن دیگه .اونم نشت رو تخت منم به طوری که پاهاش جلوی من بود منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خودمو انداختم رو پاهاش {خدای من}باورم نمیشد که الان به آرزوئی که از بچگی با منه دارم میرسم .جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و هی با دستم میمالوندمشون و بعد به صورت سینه خیز خوابیدم رو زمین به طوری که نوک پاهاش جلوی دماغم بود .یه پاشو آوردم جلو و هی آروم آروم بو میکردم و گاهی هم نوک زبونمو میزدم بهش .و چون آلتم داشت منفجر میشد نتونستم رو زمین بخوابم و نشستم و پاهامو بردم زیر تخت که راحت تر بتونم پاهاشو تو دستام بگیرم .یه پاشو گذاشتم از رو شلوار به آلتم و یه پای دیگشم تو دستم و داشتم کفشو لیس میزدم نمیدونی به چه لذتی رسیده بودم بوی جورابش اونقدر شهوت انگیز بود که داشتم دیوونه میشدم .بعد اون یکی پاشو گرفتم تو دستم و اون یکی پاشو چسبوندمش به آلتم .حسابی لیس زدم .بو کردم .بوسیدم .و بعد جفت پاشو گرفتم تو دستم و خوب پرستیدمشون .و در همین حال که بودم اونقدر سرگرم لذت بردن خودم بودم که نفهمیدم اونم داره در حینی که من مشغول پرستش پاهاش هستم اونم دسشو کرده بود تو شلوارش و داشت به آلتش ور میرفت و منم که این صحنه رو دیدم شلوارشو زدم بالا تا بتونم تا بالاهای پاهاشو مورد پرستش خودم قرار بدم .همین جوری جفت پاهاشو گرفتم تو بغلم و آلتم وسط دو تا کف پاش بود و همین طور که بینی خودمو چسبونده بودم به پاهاش و بو میکردم و هی لیس میزدم آلتم را هم هی میمالوندم به پاهاش و بعد چون شدت شهوتم خیلی خیلی زیاد شده بود دستمو بردم و زیپ شلوارمو باز کردم تا بتونم به طور مستقیم آلتمو بمالم به پاش .و بعد چون تو تمام سایت های فتیشی که دیده بودم خواستم عین اونها عمل کنم و با این کار بیشتر خودمو ارضاء کنم .جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و میمالوندم به آلتم طوری که نصف آب منی ازم همین جوری داشت میرفت و در همین حین دیدم صدای آه و ناله شهوتی اونم بلند شد .به صورت نصفه خوابیده بود رو تخت و پاهاش کاملا در اختیار من بود {هنوز باورم نمیشد } و منم که دیدم اون حسابی تو حال خودشه سر جورابشو با دندونم سوراخ کردم و آلتمو کردم داخل به طوری که آلتم هم به پای لختش میخرد و هم به جوراباش با این کار دیگه حسابی به اوج رسیده بودم و اون یکی پاشم چسبوندم به صورتم و تمام کف پا و پاشنه و نوک پاشو لیس زدم و بعد شروع کردم روی پاشو بو کردن و لیس زدن از یه طرف آب دهانم میریخت رو پاش و از طرفی دیگه آب منی هی سرازیر میشد .دیگه داشتم کامل خودمو ارضاء میکردم و بلاخره اون یکی پاشم چسبوندم به آلتم و هی همین طور کف پاشو مالوندم به آلتم تا آخر همه آب منی رو ریختم رو پاهاشو جورابش . حدود 10 دقیقه تو حالت مستی بعد از استمنا ساق پاهاشو تو بغلم گرفته بودم و هی لیس میزدم .و تا این که اونم خودشو ار ضاء کرد.و بعد از چندین دقیقه که هر دو تامون از حالت مستی خارج شدیم وبعد من بلند شدم و نشستم کنارش و بعد دوباره با کمی حرف زدن و تحریک شهوت یکدیگر دوباره شروع کردیم البته اینبار سکس فتیشی نبود و .............چون دیگه اینجا از موضوعی که ما در اینجا دنبالشیم خارج میشه ......و من حدود 2 ماه هست که با او دوست هستم و از اون موقع تا حالا 4 بار دیگر با هم رابطه سکسی و سکسی فتیشی داشتیم که برای من اولین باری که با او این رابطه را داشتم لذتش خیلی بیشتر از دفعه های دیگه بود....&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499735059492688?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499735059492688/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499735059492688' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499735059492688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499735059492688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115499735059492688.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499695066370134</id><published>2006-08-07T17:27:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:29:10.666-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;خاطرات یه زن جنده (1)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;داشتم توي پارك قدم ميزدم كه يكدفه يك زن چادري جلوم سبز شد شروع كرد سر صحبت را با من باز كردن اول فكر كردم از اين خواهر محجبهاست كه براي امر به معروف ميخواد با من صحبت بكنه و از آرايش غليظ و لباساي تن نماي من ايراد بگيره بعد ديدم برعكس شد ازم پرسيد كه اهل حال هستم و دوست دارم امشبو خوش بگذروني؟من پرسيدم منظورش چيه؟ گفت كه من واسيه يك مرد پولدار كار ميكنم و اون منو فرستاده تا امشب براش يك زن خوشگل جور بكنم بهش گفتم خوب اين آقا چقدر پول ميده؟گفتش اون مسئله اي نيست من قبول كردم توي راه كه داشتيم ميرفتيم ميگفت كه اون ساك زدن رو خيلي دوست داره و به كون گذاشتن هم خيلي علاقه داره تو كه مشكلي نداري؟من گفتم نه من هم بهش كون ميدم هم براش ساك ميزنم... وقتي رسيديم منو به طرف اتاق خواب برد اونجا به من گفت كه لخت بشم من لباسامو دراوردماون يكدونه شلوارك استرچ قرمز رنگ همراه با بلوزش داد وقتي بلوز وشلوارك رو پوشيدم ديدم وسط شلوارك وخشتكش كاملا با قيچي باز شده و قشنگ كس و كونم باز و معلوم بود بلوزش هم دور تا دور پستوناش قيچي شده بود طوري كه دوتا پستونام بيرون افتاده بودبه من گفت منتظر باشم من روي تخت نستم و به كسم كه خيلي هوس انگيز از شلوارك بيرون افتاده بود نگاه كردم بعد بلند شدم و جلو آينه رفتم و پشتمو به آينه كردم لنبرهاي كونم به صورت شهوت انگيزي بيرون افتاده بودن در همين بين در باز شد و و مرد سبيل كلفت و ريش و پشم داري همراه زن چادريه داخل شدن اول يك خرده دست و پامو گم كردم ولي مرده خيلي زود جلو اومد و با من گرم گرفت و گفت عجب بدني عجب هيكلي نرجس خاله امشب عجب تيكه اي جور كردي!و رو به من كرد و گفت اين نرجس خاله ما تخصصش زنهاي تپلي و چاق و قد بلنده مي دوني چون من از كون تپل وچاق دوست دارم حالا بيا جلو ظاهرت كه خيلي خوبه ببينم باطنت چطوريه؟جلو تر كه رفتم بلافاصله يك دستشو تو كونم كرد و با دست ديگش پستونامو ميماليد صورتشو به من نزديك كرد و با اون ريش و پشمش شروع به لب گرفتن از من كرد ريشهاش مثل سوزن تو پوست صورتم فرو ميرفت زبونشو تو دهنم كرد بهش گفتم ريشت اذيتم ميكنه گفت تازه كجاشو ديدي اگه پشمهاي كيرمو به صورتت بمالم لابد ناله ميكني مگه خاله نرجس بهت نگفته ها؟يكدفعه زنه جلو اومد و گفت چرا حاج آقا باهش طي كردم ...چادرش رو كه كنار زد قيافيه كريه و پيرش نمايان شد مثل پير زنهاي جادوگر بود ...مرده رو به من كرد و گفت پس ديگه چي؟ من گفتم اون به من گفت پول هم مسئله اي نيست ...مرد خندهاي كردو دندونهاي سياهش نمايان شد گفت براي اون راست گفته ويك تراول از جيبش دراورد و روي ميز گذاشت و گفت خب ديگه چي؟ من گفتم هيچي مشكل حل شد!!!دوباره لبخند زد و گفت خاله نرجس برو اون كاسه يخ و اون منقل ترياك منو بيار!...به طرف من اومد و شلوارش رو دراورد و كير سياه و بد ريختش بيرون افتاد گفت قبل از اينكه ساك بزني بزار يك لب ديگه ازت بگيرم دلم ميخواد زبونتو تو دهنم بكني شروع به ماليدن ريشهاش به صورتم كرد زبونمو كه تو دهنش كردم تلخ شد و مزه ترياك ميداد دندونهاي سياهشو تو تنم فرو ميكرد و منو گاز ميگرفت دستشو تو موهام كرد و سرمو به طرف پايين خم كرد و به كيرش نزديك كرد فكر كنم در تمام عمرش پشمهاي كيرشو نزده بود حسابي بلند بودن و بوي تعفن ميدادن كيرش هم عين قير سياه بود به زور تو دهنم كرد و وقتي داشتم ميمكيدمش تفي روي دستش انداخت و شروع به ماليدن به در كونم كرد انگشتهاشو تك تك تو سوراخ كونم كرد بعد دوتا دوتا دست آخر هم چهارتا انگشتشو با هم تو كونم كرد خواستم چيزي بگم كه با دستش سرمو به كيرش فشار داد كيرش شروع به بلند شدن كرد و هرچي ساك ميزدم بلند تر ميشد طوري كه لپهام حسابي باد كرده بودگفت امشب جوري جرت بدم كه گشاد گشاد راه بري در همين موقع در باز شد وپيره زنه با منقل و ظرف يخ وارد شد مرد گفت پشماش هم بخور بعد با زور خايه و پشماشو تو دهنم كرد داشت حالم بهم ميخورد و به سرفه افتادم كيرشو از دهنم بيرون آورد و تو ظرف يخ فرو كرد به من گفت كه برم روي تخت و قنبل بكنم رفتم و به حالت سجده قنبل كردم اومد پشت من و سر كيرشو دم سوراخ كونم گذاشت و با دست كلاهك كيرشو تو كونمم برد و با يك زور تا خايه توكونم كرد بلافاصله بيرون كشيد طوري كه فقط سر كيرش تو كونم بود چند لحظه نگه داشتو بعد دوباره محكم فرو كرد در همين موقع پير زنه كه داشت نگاهمون ميكرد گوز پر صدايي دادمن بهش گفتم كثافت من داره همچين چيزي تو كونم ميره تو گوزشو ميدي؟اومد جلو و سيلي محكمي به صورتم زد و گفت جنده مواظب حرف زدنت باش مرده هم چنتا محكم با كف دست به در كونم زد و گفت كونتو كه دارم پاره ميكنم اگه مواظب نباشي خودتم از وسط دو شقه ميكنم من گفتم باشه غلط كردم!!مرد به تلنبه زدنش ادامه داد و پيرزنه هم براش ترياك درست كرد مرد كيرشو بيرون كشيد و تو ظرف يخ گذاشت و شروع به ترياك كشيدن كرد و دوباره كيرشو تو كونم كردچند بار اين كارو تكرار كرد من ديگه از درد بيحال شده بودم گفت طاقباز بخواب ميخوام كستو بگام! پاهم خواب رفته بود دراز كشيدم و اون هم روم خوبيد و كيرشو تو كسم كرد همين جور كه داشتم كس ميدادم پيرزنه جلو اومد و گفت حاج آقا هر موقع موقعش شد بگين!!مرده گفت فعلا كه داره شديدا كس ميده و تاوون خوب پس ميده يكدفعه كيرشو بيرون كشيد و گفت موقشه! پيرزنه كير مردرو تو دهنش كرد و تمام آب كيرشو تو دهنش ريخت بعد آب دهنشو تو صورت من تف كرد...فرستنده: یه جنده خیابونی&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499695066370134?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499695066370134/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499695066370134' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499695066370134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499695066370134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/1.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499635914663650</id><published>2006-08-07T17:16:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:19:19.163-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب شراب (قسمت سوم)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;... ادامه ماجرا&lt;br /&gt;متمایل به پایین زیر پوشم شد تا اونو در بیاره. زیر پوش توی شلوارم بود و گیر کرده بود. کمربندم رو هم لیس زد و بازش کرد. دکمه شلوارم رو باز کرد. ولی نتونست زیرپوشم رو دربیاره. مخصوصا کمکش نکردم تا حس یافتن رو در او دو چندان کنم. زیپ شلوارم رو پایین کشید. کیرم کمی تکان خورد. چون در حال شق نیمه کامل بود برجستگیش کاملا دیده میشد. گفت: جریانت بیدار شده. این کلمه بین ما توی جلسه های دانشگاه مرسوم بود. کار، کار لیلا فضوله بود. هما ادامه داد به لمس کیرم. گفتم : حالا موقع شیر دادنش نیست. زبانی با نفس عمیق روی کیرم از روی شورتم کشید و بالا اومد. کمرم رو کمی دادم بالا زیر پوشم آزاد شد. با دو دست زیر پوشمو رو به بالا میداد تا به نافم رسید. شروع به لیسیدن کرد و همزمان زیرپوشم رو بالا داد. اولش قلقلکم اومد ولی بعد داغی نفسش منو از خود بیخود کرد.به سینه هام که همون ممه هام باشه رسید. با نوک زبان نوک اونها رو چند بار لیسید. حشر مردها در این نقطه مشابه زنهاست. به سمت جلو تکان خوردم و تقریبا نود درجه نشستم. زیر پوشم رو کامل در آورد. از فرصت استفاده کرد و پاهاشو در پشت من جمع کرد حالا من در بین پاها و بدن او محصور شده بودم. شروع کردم دکمه های پیراهنشو باز کردم . سوتین قرمز رنگی هوش از سرم ربود. مثل گرگی که به طعمه اش رسیده باشه از دهنم آب میچکید. پیراهنشو تا عقب بردم. خودش ادامه داد و اونو در آورد. لباسهامون رو به طرفی پرت میکردیم. اما نه روی تخت. سفت بهم چسبیدیم. وضعیتش طوری بود که سرش روی شونه هام میخوابید. پشتم رو همراه با لیسیدن پشت شونه هام لمس میکرد. دستمو لای بند سوتینش انداخته بودم و در اون تنگنا نوازش میکردم. در یه لحظه بندها رو ازهم جدا کردم. و سوتینش آزاد شد. کمی رو به عقب شد و من به راحتی در آوردمش. سینه های درشت و داغی داشت. قلبم به شدت میزد. قبل از اینکه بگیرمشون خودش گرفت و هر کدوم رو به سینه هام میمالوند. میگفت :بخورش. بخورش . سرمو بردم جلو. وضعیت کمرم بد بود. روبه سمت تخت دادمش و او دستهاشو روی تخت گذاشت . تکیه گاه بدنش شد. شروع به مکیدن و لیسیدن کردم. ولی کمربند و شلوارم اذیتم میکرد. چاره ای نبود . کاملا خوابوندمش. و دستمو بردم به کمر کشی شلوارش . آهسته و آروم به سمت خودم کشیدم. پاهاش رو از پشتم آزاد کرد و من براحتی شلوارش رو در آوردم. لذت در آوردن شورت به اینه که روی هم با هم در بیاریم.حالا او بود و یک شورت. بیفاصله بلند شد و روی من خوابید. حالا نوبت شلوار من بود. شلوارم تنگ بود ولی هم پاهام رو بالا دادم هم کمک به در آوردنش کردم. میخواست با شورتم پایین بکشه. ولی کمر شورتم رو گرفتم. حالا من بودم و شورتم. از روی شورتم لیس زد به کیر کاملا شق شده ام و سریع بالا اومد. همدیگر رو محکم در آغوش داشتیم. برش گردوندم. بالش مهیا بود و زیر سرش بود. کیرم رو با شورت با کسش توی شورت تراز کردم. و آرام آرام بالا پایین میرفتم . نفسهاش تندتر میشد. هنوز کورس سینه هاش تموم نشده بود. نوکشون رو با دستهاش گرفته بود و فشار میداد. صورتش رو با صورتم پرستش کردم. زیر گردنش رو میبوییدم و میبوسیدم و میلیسیدم. به سینه هاش میرسیدم. دستهاشو برده بود کنار و منتظر بود. دستهام رو زیر بغلش گذاشتم و ستون کردم. فهمیدم از موی زیر بغل خبری نیست. سینه هام رو روی سینه هاش گذاشتم. و باز بالا ،پایین کردم و فشار میدادم. ضربان قلبش سریعتر شده بود. رو کسش نشستم ولی فشار روی دو پاهام بود. با ناخنهام سینه هاش و اطراف سر پستونها رو حرکت رفت و برگشتی میدادم. این کار نوک پستونها رو شقتر میکنه.جیغ میزد ولی کوتاه. با این کارم نوک پستونهاش تقریبا 1 سانتیمتر بیرون زده بود. با زبان و دندون گاز میگرفتم و میمکیدم. ادامه دادم و ادامه دادم و شدت حرکت زبانم رو زیاد کردم . با دست محکم گرفته بودم و با فاصله فشار میدادم. شرطیش کرده بودم. ولی من خسته شده بودم. خودش این تجربه رو نداشت وقتی فاصله میانداختم خودش دستشو جلو میاورد. وقتی یه بار این کارو کرد. پیش خودم گفتم : نکنه لیدوکائین یادم بره. چه میشه کرد. اولین سکسم بود و بی برنامه. از رو تخت چرخیدم که دستم به کیف که پایین تخت بود برسه. چشمم به پارچ شربت افتاد. دستمو دراز کردم . لیوان روی میز توالت هما بود که به تخت هم خیلی نزدیک بود. برداشتمش و سه چهارمش رو از پارچ شربت که حالا روی عسلی کوچکی که بین میز و تخت بود پر کردم. پماد فراموش شد. دوباره روی کسش نشستم. از توی لیوان کمی روی سینه هاش ریختم و کاملا لیس زدم. پایینتر اومدم و نافش دنیای دیگه ای داشت. دستهاش رو از نوک انگشت میلیسیدم. از زیر بغلش نگذشتم. اسپری زده بود و خوشبو. فعالیت دست چپم رو بیشتر کردم.با دست راست زیر گردنشو گرفته بودم و با زبان میمکیدمو با دست چپ از روی شورتش کس نوازی. نمناکی رو احساس میکردم که از عرق نبود. دیگه پاهاشو از زیرم در آورده بود. بالش کوچکی داشت پیش بالشش بود. برداشتم زیر کونش گذاشتم. کونش اومد بالا. به حالت ایستاده از زانو شکسته بادست چپ پای چپشو قائم کردم. با دست راست نوازش کردم تا سر انگشتان . سکس پا رو زیاد دوست دارم واگربا زیبایی ترکیب انگشتان و ظرافت انگشت شست همراه باشه لذتش برام دو چندانه. هما از اونها بود. پاش حمام رفته و تمیز بود. وقتی دید میخوام زبون بزنم. دستشو برد عقب و از روی دسته بالا سر تخت لیوان شربتو به من داد. خودم بهش دادم ،گذاشت اونجا. از این حرکتش خیلی خوشم اومد. به طرفش رفتم روش خوابیدم و بوسه گرفتم. به چشمام نگاه کرد و گفت: وجودم برای تو ، هممو بخور. خودمو جدا کردم. لیوانو گرفتم . روی پنجه های پای چپش ریختم و به سمت زانو و کشاله ران لیسیدم همانند سگ گرسنه. پای راستش رو همینطور. حشرش داشت سر میرفت. با کف دست راستش به کسش ضربه میزد میگفت : زود باش بخورش. پاهاش رو توی بغلم گرفته بودم. از زانو روی شونه هام خم شده بودند. بادست کمرشو به سمت خودم کشیدم و شورتشو که حالا واقعا خیس شده بود بیرون کشیدم و سر جای خودم بلند شدم. ازبالا او رو میدیدم . لخت لخت لخت. ولی بسیار دیدنی بود. با دست پاهاشو بازترکردم. از اون فاصله کس صاف و تراشیدشو دیدم. پاهاشو که رها کردم سریع بلند شد نشست و در اون وضعیت من، شورتمو پایین کشید. خودم با پا خواستم پرتش کنم. ولی پام خورد به لیوان شربتی که خالی شده بود و من با پاهای ظریفش خوردم. میدونستم پایین تخت لباس زیاد روی همه . با پا شورتم و لیوان رو انداختم پایین.کیرم توی دستهاش بود. زانوهام رو شکستم تا راحت تر باشه. ازیر کیسه بیضه هام یا همون تخمهام شروع به لیس زدن کرد. وقتی زبان میکشید انگار جان و وجودم رو به دهانم میرسوند. اگر آدم توی اون لحظه جونش بالا بیاد واقعا لحظه شیرینیه.کم کم از من خواست تا دراز بکشم. حالا سر او لای دو پای من بود. کیرم رو روی صورتش میکشید . آرام آرام. با فشار به کشاله های رونهام سعی میکردم ارادمو تقویت کنم. دیگه کمرم نمیتونست قوس داشته باشه چون من برعکس حالت اول دراز کشیده بودم. فقط دستهام موهاشو میتونست بگیره. با گرفتن موهاش سرعت ساک زدنش رو که دیگه شروع کرده بود کنترل کردم. دقایق زیادی شد که ساک میزد.به خودم گفتم : بار اولی، عجب کمری داری. خودمو چشم زدم . آبم تکانی خورده بود. بلند شدم و تقریبا در حالت نشسته موهاشو گرفتم و از کیرم جدا کردم. سرشو بیشتر عقب دادم. موهاشو هرگز کشیده نشد. چون با دستم همراهی میکرد. لبمو چسبوندم و آب مذی مکیده شده در دهنشو مکیدم و زبانهامون روی هم بود.با فشار لبم بر لبش، و سرم به سرش خوابوندمش . و بی معطلی محل کونش رو روی بالش کوچیکه تنظیم کردم. با اینکه پاهام از بغل تخت پایین افتاد ولی راحت دو لب کسش رو باز کردم. بسیار صاف تراشیده بود. با جان و دل میمکیدم . با انگشت میانه دست راستم به خوبی چوچولش رو پیدا و حسابی مالیدم. نفس میزد. جیغهای کوتای میزد. با زبون ناحیه لبهای داخلیو خوب خیس کردم. در وضعیتی که داشتم با انگشت و زبان جیغشو در میاوردم. دست نوازشی به سرم کشید. بعد گونه چپم رو. دست راستش بود. زبان رو دور کردم. به دستم رسید و محکم گرفتش. کسش اونقدر لزج شده بود که با دیدنش چند بار آبم خواست بیاد ولی خودمو کنترل کردم. اون یکی دستش رو هم آورد و محکم دو دستی دستمو گرفت. یه آن که خودمم نفهمیدم چی شد گفت: بکن توش و انگشت من تا ته رفته بود توی کسش.کمی ترسیدم از پردش . بی پرده بود . چون اینبار قوس کمر او روی بالش بود سرمو بلند کرد گفت : بذار توش من اپنم. منو بکن. نگاهش التماس بود و من پر از پتانسیل سکس که هنوز تخلیه نشده بود.دیگه راه برام هموار شده بود.با یک انگشت ، دو انگشت، سه انگشت کسش رو در مینوردیدم. وقتی کاملا خیس میشد به دهنش نزدیک میکردم و او تک تک انگشتهایم رو میمکید. چند بار نزدیک کردم ولی خودم خوردم. با زبان شدت ساکم رو بیشتر کرده بودم. با نوک زبان به چوچولش ضربه میزدم. رانهاش توی دستم بودو جیغ هم میزد. تا اینکه لرزید . دو بار به شدت و یک بار با موج کمتر. از ارگاسم بود. کمی باز ادامه دادم و بعد خودم رو کاملا روش کشیدم. احساس لرزشش رو میخواستم به من هم بده گفت : باز هم میخوام. اینبار دیگه نوبت سکس مهبلی بود. چون طوری خوابیده بودم که فقط پای چپش لای پاهام بود رانش رو بین پاهام قفل کردم و به سمت بغل تخت خم شدم. از کیفم لیدوکائین رو برداشتم. وبهش دادم . اونهم بازش کرد و مقداری به کف دست راستش زد و کم کم کیرم رو با اون نوازش کرد. کاندوم در کار نبود. در حالی که میمالید گفت: کاندوم بابام هم تازه تموم شده. در حالی که کیرم در دستش بود و داشت میمالید به پهلو خوابیدیم. لب باز بهترین آغاز بود. حدود 5 دقیقه توی این وضعیت بودیم. کیرم سر شده بود. بهم گفت کمی مرطوب کننده بد نیست. بلند شدم و با نشانیی که داد از توی جعبه میز توالتش بهش دادم. کمی به کف دستش مالید. به گونه ای دراز کشیدم که وضعیت 69 مهیا بود. با دست کونش رو گرفتم و چرخوندمش . کسش روی دهنم بود و من میلیسیدم. هما کیرم رو همچنان میمالوند. حس میکردم که آب مذیم رو با نوک زبان میخوره. من کسشو با زبان به خوبی خیس کردم. و با انگشت رطوبت کسشو با آب دهنم دوبرابر. طعم سیر نشدنیی داشت. با دست راستم به کنار کپلش زدم ، بر گشت و دراز کشید. با چرخشی روش قرار گرفتم. کیرمو با دست گرفتم و چند بار سرشو به کسش مالوندم. میگفت: بذارش تو . بذارش تو. پرسیدم: مطمئنی؟ گفت: آره ، قرص خوردم. به آرامی فرستادمش. تا نیمه رد کردم دوباره در آوردم و مجددا تکرار. اینبار تا ته رفت. با وجود اینکه سر کننده زده بودم ولی هیجان بار اول منو نگرانتر کرده بود. کمی مکث کردم . تقریبا بدنم رو از بدنش جدا کردم و شروع به تلمبه زنی کردم. نرمترین و زیباترین لحظات برای من بود. کم کم دست چپم رو تکیه گاه قرار دادم و با دست راستم چوچولش رو میمالیدم. به شدت. دوباره حالاتش تکرار شد. جیغهای کوتاه، و همزمان به تلمبه زنی ادامه میدادم. خودم رو بهش نزدیکتر کردم و کاملا روش خوابیدم. ولی باز تلمبه میزدم. با مکث کوتاهی به روی خودم برش گردوندم. بلند شد نشست و با حرکت بالا و پایین و سینه کشیده رو به عقب و جلو میرفت. صدای ضربه های ناحیه کیرم با ناحیه اطراف کسش سکوت اتاق رو می شکست. کسش رو از کیرم جدا کرد و خودشو کمی عقب کشید. به سمت کیرم خم شد. فکر کردم میخواد ساک بزنه . ولی با کیر چرب من؟ ولی نه . تف داغی روش انداخت و با دست به همه کیرم رسوند. بعد بالا اومدو کیرم رو به کسش هدایت کرد.شروع به حرکت کرد و من هم چوچولش رو بی نصیب از مالش نگذاشتم. متوجه شدم حرکتش به سمت بالا فاصله مناسبی برای حرکت من هم ایجاد میکنه. برای راحتی بالش کوچیکه رو کشیدم گذاشتم زیر کمرم و حرکتم رو با حرکت کس او تنظیم کردم. پس از چند دقیقه خودش رو انداخت روی من . به پهلو چرخیدیم. لبهاشو با لبم گرفتم و بوسیدم. در حالی که دست چپم رو توی شکاف داغ کونش حرکت میدادم. گفتم: کونت برای آبیاری من مطمئنتره. گفت: آخه درد داره. گفتم : نمیذارم دردت بیاد. و بعد برگشت و من روی دشت دو تپه ای قرار گرفتم. پمادم رو برداشتم و خودم به کیرم مالیدم. زیاد شد. ولی بهتر. چاک کونش رو باز کردم . کسش از اونجا هم دیدن داشت. روی شکاف کسش گذاشتم و با فشار کمی، رفت تو. گفت: دیوونه! اون کسم. گفتم: فعلا همینو میخوام.و واقعا هم همونو میخواستم. درازکش به روی پشتش خوابیدم. کمی پاهاشو در عرض باز کرد. تا راحت تر تلمبه بزنم. در همون وضعیت دستهامو بردم زیرش و پستونهاشو گرفتم. خوشش میومد. با دو دستش که از آرنج جمع کرده بود به سینه هاش فضای بیشتری داد.نوک پستونها مرحله بعدی بود. کار تقریبا سختی بود ولی شدنی بود. گرمای کپلها به همراه نرمی و انعطاف پذیری اونها انزالم رو نزدیکتر میکرد. ولی من الهه خودم رو پیدا کرده بودم. نمیخواستم به این زودی رهاش کنم. کیرم رو در آوردم. و سرش رو که البته لزج بود فشار دادم. کمی هیجانم فروکش کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش. به سمت جلو متمایل شدم. بعد با دستهام از گردن و شونه هاش شروع به تریس( Trace ) کردم. دست میکشیدم. سرمو نزدیک گوشهاش بردم. بعد از نوازش و مکیدن در گوشی بهش گفتم : نگفته بودی اپنی.صدای خندش رو شنیدم. گفت: برای تو که بد نشد. پتانسیلم اجازه تصمیم بهم نمیداد. موهای بلندشو نوازش کردم. و بعد کمرش. تا به کپلها رسیدم. کیرم دیگه توی چاکش نبود. با دست می مالوندم. با زبان لذتش برام دوچندان شد. اینکار رو فهمیده بودم دوست داره. خودش زانوهاشو کشید زیر شکمش ولی زانوهاش زاویه دار بود بطوریکه سینه هاش کاملا روی تخت بود. کونش بالا تر سطح بدنش. کار برای من راحت بود . واقعا سپید و تمیز بود. شروع به لیسیدن کردم. سعی میکردم از چوچوله شروع کنم ولی کمی سخت بود. به سمت سوراخ کونش میومدم.یکی دو بار تف کردم و با انگشت میانه جا باز میکردم. میگفت: آیی. آی. آیی. دو پماد نزدیک دستم بود. مرطوب کننده رو برداشتمو کمی روی سوراخش زدم و با انگشت کرم ها رو پخش میکردم. به اطراف دیواره چاکش هم زدم. دیگه آماده برای پذیرایی کیرم بود. حسابی چرب شده بود. تفهام رو قبول نمیکرد. تفهام سر میخورد. با کمی فشار کونش رو پایین آوردم تا هم سطح بدنش. کیرم شق کامل بود. به خودم میبالیدم که تا اون لحظه با ادب بوده و تف نکرده. تف کردن کیر کار بدیه. لیدوکائینه نصف شده بود. بخودم گفتم: تو دیگه چقدر توی کفی. پماد خودمو مالیدم. و بعد کمی به اطراف سوراخش زدم. و کمی هم بداخل دادم. اگر مرطوب کننده نزده بودم لیدوکائین سوزش کمی ایجاد میکرد و حال اینکه دیگه سوزش نداشت. با سر کیرم تمرین ورود به سوراخ میکردم. فقط میمالوندم. فشار هم کم میدادم. ولی نمیفرستادم تو. تاخیرم برای اثر درست دارو بود. بعد کمی فرستادم. هنوز حسش نکرده بود. تا 4 سانتی متری چیزی نگفت . من هم چندین بار که فکر میکنم بالای 10 بار بود تا همون اندازه در آوردم و رد کردم. بعد بیشتر کردم. آ......ه،آ...........ه، آ.............یی. شنیده میشد. خودمو مسلط کردم و شروع به تلمبه زنی. محکم کمرشو گرفته بودم. یواش یواش سرعت تلمبه زنیم رو بیشتر کردم. حالا فهمیده بودم چرا مردها کون رو با وجود انی بودنش ترجیح میدن. هم تنگه ، هم مطمئن. متوجه موهای زیبا و بلندش شدم. متمایل به جلو شدم گرفتمشون و سرشو کشیدم به طرف خودم و در همون حال تلمبه هام رو شدیدتر کردم. فقط جیغ میزد با فرکانسهای مختلف. خودشو به سمت جلو میکشید تا دردش کم بشه و این باعث شده بود پاهای جمع شدش از زیرش آزاد بشن. یک مرتبه خودشو ول کرد. کاملا روی تخت افتاد. ترسیدم از درد بیهوش شده. ولی قبل از عکس العمل من شروع به عقب و جلو کرد. وای چه لذتی داشت من میرفتم اون میومد. من به جلو او به عقب. باز هم وای. کاش الان اینجا بود. پای راستش رو کوتاه تر از پای چپش جمع کرده بود و حرکتش بهتر شده بود. من هم پاهام خوب جایگیری کرده بودند. دیگه کمرم تاب تحمل نداشت. بارها کیرم رو نصیحت کرده بودم تف نکنه. آخرین نصیحت رو کردم. در آوردمش.پاهای قشنگ و نازش رو گرفتم چرخوندم. حالا صورت زیباشو میدیدم. کشیدمش به سمت خودم. سرش کاملا روی تخت خوابید. روی سینه هاش نشستم. کیرمو لای قعر پستونهاش گذاشتم. با دستهاش کمک کرد تا پستونهاش بهم نزدیک بشن. عرصه بر کیرم تنگ شده بود و چاره ای جز فرار نداشت. جلو و عقب. به زیر پستونهاش ضربه میزدم. نفسهاش شبیه کسی شده بود که زیر دوش آب سرد رفته باشه. بد نیست امتحان کنید. کیرمو کشیدم رو به عقب و کاملا روش خوابیدم. محکم همدیگر رو گرفته بودیم. بهش نگاه میکردم. وای خدایای من! زیباتر از این دختر باز هم توی جهان هست؟ پرسیدم : آبمو میخوری؟ گفت: نه . بریز تو کسم. خونده بودم بعد از سکس مقعدی ، سکس مهبلی عفونت سازه. ولی باز هم تکرار کرد. آدم عاشق، توی سکسش هم، همه چیز رو برای معشوقش میخواد. باز تکرار کرد. تعلل میکردم. گفت: گفتم که قرص خوردم. دیگه چاره ای نبود. گذاشتم توی کسش و تلمبه زدم. طوری خودش رو به من چسبوند که کسش به تمام ناحیه شکمم چسبیده بود. کمرهامون رو بالاتر دادیم. محکم توی بغل هم . تلمبه میزدم . هما هم حرکت میکرد. آبم داشت تمام وجودم رو شعله ورتر میکرد و شعله های وجودم مثل کوره ای پر از آتش که درشو بسته باشن راه فرار پیدا میکرد. به صورت مهربونش نگاه کردم و یه لحظه دیدم خندید. و آخ کوتاهی گفت و ناخنهاشو به کمرم بیشتر فرو کرد . البته ناخنهاش بلند نبودند. دیگه آمپرم پرید و آبم هم به کسش پمپاژ شد ولی نه کامل. هیجاناتم داشت تخلیه میشد. حس کردم تخلیه شدم. کیرم رو کشیدم بیرون. پایین کیرمو گرفتم که با تکونش سیکل تخلیه رو کامل کنم که کیرم پمپ دیگه ای زد ولی جهش نداشت. کیرم با قطرات آخر آبم خیس شد. هما که موقع پمپاژ سرشو بالا آورده بود که لب بهم بدیم. کیرم رو میدید. و آب آخر رو هم دیده بود. هوسی شده بود. با دست کپلهای کونم رو به سمت خودش کشید. گفت: آب میخوام. رفتم جلو و تا گردنش جلو رفتم و شروع به لیسدن آبم از روی کیرم کرد ولی خیلی کوتاه و به اندازه تمیز شدن کیرم بود. دیگه حال ادامه دادن نداشتم. من که در زمان ساک آخر پای چپمو به سمت خودم آورده بودم بعد از ساک آخر آروم آروم پیشش به پهلو دراز کشیدم. لرز معمولی منو گرفت . فکر کردم هما هم کمی لرزید. دست راستم زیر سرش بود. هما توی بغلم . دست چپم رو به پایین تخت از سمت خودم حرکت دادم. بدنم هم کمی چرخید. از شانسی که آوردم اون پایین پیراهن هما بود. آوردم و کشیدم روی تن هر دوتامون. کلمات کوتاهی به هم میگفتیم که سرشار از رضایتمون بود. هر دو ارگاسم شده بودیم. دلم میخواست تا صبح با هما بخوابم ولی همش به خودم میگفتم : بلند شو برو خونه مهمونی کافیه. ساعت نمیدونستم چنده. و نفهمیدم که چقدر خوابیدیم. البته خواب کامل نبود. در خواب و بیداری هم حرفهای کوتاه میزدیم. از کیر و کس هم میگفتیم. صدای باز و بسته شدن دری ما رو به خودمون آورد. از جا پریدیم بیرون تخت. خدا رو شکر باز هم صدای پنجره بود. باد پاییزی شدید تر شده بود. تند تند لباسهامون رو میپوشیدیم. همه با هم قاطی شده بود. از سر شوخی شورتمو کرد پاش. بهش گفتم: بده به من اذیت نکن دیرم شد. لباسهامونو پوشیدیم. و من آماده رفتن. ساعتم سر میز کامپیوترش بود. قبل از بستن نگاه کردم. ساعت یازده و تقریبا چهل دقیقه بود. نگاه کردم به کامپیوتر نصب ایکس پی در مرحله دوم منتظر تنظیمات کاربر بود. گفتم: بقیه اش رو بلدی ؟ گفت: از اولش هم بلد بودم. وسایلم رو برداشتم و به سمت هال رفتم. پرسیدم: بابا مامانت نمیان ؟ گفت: وقتی میرن پارتی چهار یا پنج صبح میان . پرسیدم : عروسی یا پارتی؟ گفت: وقتی ما رو نمیبرن یعنی میرن پارتی.( باباش پولدار بود و این کار بعید نبود.) یه لحظه یاد اپن بودنش افتادم. اون موقع جای گفتنش نبود. گفتم: از مهمونی امشب واقعا ممنونم. گفت: خواهش میکنم استاد! از پشتش بسته کوچکی که به اندازه جعبه مقوایی ساعت مچی که کادو شده بود در آورد. وقتی اومدم توی هال ، هما دیرتر و پشت سر من اومد. کادوئی رو داد به من و گفت: قابل شما رو نداره ،امیدوارم باز، این طرفها بیایید. تو ذهنم فکر رفتن بودم تا اون موقع شب ماشین پیدا کنم. اصلا به فکر آژانس هم نبودم. هما هم چیزی نگفت. هما تا دم در اصلی با من اومد. گفتم: از امیر جون هم خداحافظی کن. گفت : باشه، بای عزیزم. هوا سرد بود و بادی. تا سر خیابون زیاد راه نبود ولی کوچشون تاریک بود. رسیدم سر خیابون . ماشین نبود. گفتم قدم زنان برم تا به اولین میدان برسم. یکی دو تا موتوری دیوونه که فکر میکنم مست هم بودند به سرعت از کنارم رد شدند. مجبور شدم برم توی پیاده رو. خیابون روشن بود ولی باز هم تاریکی مسلط بود. توی راه به اپن بودن هما فکر میکردم. یکدفعه یاد حرف آخرش افتادم. چرا گفت: امیدوارم باز، این طرفها بیایید. باز همون شک لعنتی سراغم اومد. کادوئی رو از جیب پالتوم در آوردم. در شهر ما هوا اونقدر سرده که مردم از وسط پاییز لباس زمستونی میپوشن. کاغذ کادوش رو پاره کردم. جعبه زیبا و گل و بوته داری داشت. درشو باز کردم. با تعجب دیدم یک کاندومه استفاده شدست. این ور اون ورش کردم چیزه خاصی ندیدم. انداختمش دور. من به اونا بدی نکرده بودم که حالا اونا بخوان اینطوری با نقشه از پیش تعیین شده تلافی کنند. متوجه کاغذ کوچکی که زیر کاندوم توی جعبه بود شدم . در آوردمش . بازش کردم. صدای ماشینی از دور هم منو به سمت خیابون کشید. در حالیکه سعی میکردم در اون نور کم، نوشته روی کاغذ رو بخونم به خیابون نزدیک شدم. دیدم روی کاغذ نوشته: به جمع ما اچ آی وی ها خوش اومدی. از این جمله سرم گیج رفت . جوی آب زیر پام بین پیاده رو و خیابون رو ندیدم و افتادم . اونشب باد، بارانزا بود و توی اون لحظه هم بارون نم نم میبارید. وقتی افتادم فقط نم بارون رو روی گونه هام حس کردم. قطرات بیشتر و بیشتر شد. چشمم رو باز کردم مادرم رو دیدم. پرسیدم: چه طوری اومدی اینجا؟ لیوان آب رو روی سرم خالی کرد. گفت: بلند شو!بسه دیگه، ساعت یازدهه. هنوز هوای مهمونی باهاته. بعد، از اتاقم رفت. تازه به خودم اومده بودم. شورتم از آب منی خیس شده بود. رفتم حموم. صبحانه فقط چای تلخ خوردم. مادرم زیر زبونمو کشید. مقدماتش فراهم شد و توی هفته بعدش جشن نامزدیمون بود. خاطره منو خوندید ولی خواهشا توی نظراتتون بجای کسشعر گفتن به من حدس بزنید از کجای خاطره من در خواب بود. مرسی . همتونو میبوسم. و یاد جمله ای معروف به خیر که میگه: شب شراب نیرزد به بامداد خمار. پایان&lt;br /&gt;نویسنده: هومن&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499635914663650?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499635914663650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499635914663650' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499635914663650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499635914663650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115499635914663650.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499607200905898</id><published>2006-08-07T17:12:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:14:32.020-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب شراب (قسمت دوم)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;... ادامه ماجرا&lt;br /&gt;تا اون روز دختر زمین زده بودم ولی تا قبل از لختی کامل اوضاع به نفع دختر تغییر میکرد. کیر به خودم میخورد. تو کار پسر بچه هم بودم ولی اون هم تا آخر دوران راهنمایی. ولی با این وجود که کیر خود را بی تجربه میدانستم. اطلاعات تقریبا کاملم در سکس اعتماد به نفسم را تقویت میکرد. با وجودی که تجربه عملی در سکس نداشتم ولی مطالعاتم و آگاهیهایم از مقوله سکس بسیار بود . این اطلاعات مال امروز و دیروز نبود . این آگاهیها پرورش یافته از زمان راهنمایی بود که حتی اون موقع فقط 15 درصد مردم میدونستند کامپیوتر چیه. ودر دوران دانشگاه به کمال خود رسید. این همه فرضیاتم از عدم توانایی عضو شریفم به این علت بود که اکثر مردان در سکس اول دچار انزال سریع میشوند و همین باعث تخریب روحیه مرد و عدم ارگاسم صحیح زن میشه و نگرانی من هم از این بود . اطلاع کافی از پماد فوق العاده بیحس کننده لیدوکائین رو داشتم. از زمان آشنایی با هما یکی خریده بودم و شبها مقداری به روی کیرم میمالیدم . همینطور که به مالش ادامه میدادم خستگیی از یک لذت کاذب مرا به خواب میبرد. در آخرین لحظاتی که میخواستم به خونشون برم به فکرم رسید که پماد رو هم با خودم ببرم بلکم به کار اومد. به یاد اون داماده که با زیر شلواری رفت خواستگاری گفتند چرا اینجوری گفت بلکم شد شب شام وایستادیم. معمولا پنج شنبه ها حمام نمیرفتم مگر توی اون روز کلاس دانشگاه داشتم. در فاصله ظهر تا عصر فقط یک کلاس چهار و نیم تا شش داشتم. پس تا چهار خونه بودم و با افکار متنوعم یک قل دو قل بازی میکردم. بالاخره حمام رفتم. صورتم رو اصلاح کنم یا نه ؟ همیشه با ته ریش میرفتم. باز به ذهنم میومد اگه رفتم و بساط سکس فراهم شد صورتت که پدر صورت هما رو در میاره با این ریشهای تیغ تیغی. اینجاست که باید یادی از همسران با وفای قشر آخوند کنیم که چه مظلومانه زیر میخوابند و در ریش غرق میشوند. من همیشه با تیغ اصلاح میکردم . باز هم گفتم بادا باد. اسمش رو گذاشتم رعایت نظافت و بهداشت. صورتی صفا دادم . البته برای صفای بیشتر حرکت تیغ رو به بالا خالی از لطف نبود. زیر دوش که فشار آبش را کم کرده بودم و در حال کفی کردن خود با شامپو بدن بودم به منطقه حاصلخیز کیر مبارک رسیدم که پشم خوبی پرورش داده بود. سکس بدون ساک که حال نمیده، ممکنه ببینه نپسنده نزنه . یک اجبار فکری دیگه . تیغ هنوز تیز بود و در دسته تیغ. برداشتم و اصل کیر ، مناطق اطراف ، کیسه محترم بیضه، فاصله کیسه تا سوراخ مقعد و به سختی ناحیه حاصلخیز جنوبی اطراف سوراخ مقعد را پاکسازی کردم. چند بار به سرم زد خودم رو تخلیه کنم ولی خودم را به امید ساعات دیگر منصرف میکردم.از حمام بیرون آمدم . تغییری کوچکی در لباسهایم دادم و همچنان تریپ اسپرتی زدم. در بین ادکلنهایم اونی که بیشتر در موردش تعریف شنیده بودم را به لباسهام اسپری کردم. از اسپری دیگری در ناحیه دور گردنم استفاده کردم. بوی خنکی داشت. رفتم آموزشگاه و در ساعت شش و نیم هم زنگ در خونه هما رو به صدا در آوردم. خودش در رو باز کرد . پیش خودم گفتم : تنهاست و با یک لباسی که سکس نمای بدنش باشه به استقبالم میاد. خونشون سه طبقه بود. و هما طبقه دوم بودند. تا رسیدم پشت در ، قبل از اینکه دستگیره رو بگیرم و در و باز کنم ،در باز شد ، ضربان قلبم شدت گرفت . به خودم گفتم الان چیز یا چیزهایی رو میبینی که تا حالا تو خواب هم ندیدی. اگر هم دیدی به محض رویت و یا لمس تاریک، زود شورتت خیس شده و از خواب بیدار شدی.توی این فکر یک مرتبه صدای مردانه ای شنیدم که میگفت: بفرمایید تو خواهش میکنم آقای ... . بخودم اومدم. گفتم : لعنت براین شانش. پدرش بود. صمیمیتر و مهربانانه تر از قبل . اینبار من رو در آغوش هم کشید. بوسید. دیگه وارد هال شده بودیم. مادرش هم از آشپزخونه بیرون اومده بود و انگار منتظر من باشه اومد جلو ، بعد از سلام، احوالپرسی جانانه ای کرد که تا اون روز نکرده بود. از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. که البته هم در آورده بودم چون برادرش هم استقبال خوبی از من کرد که تا آن روز سابقه نداشت. این بار هم مثل جلسه اول با راهنمایی پدرش به اتاق پذیرایی رفتیم. بعد از اینکه نشستیم نتونستم طاقت بیارم . پرسیدم: هما خانم نیستند؟ پدرش گفت : الان میاد. بعد باب گفتگو رو با من باز کرد که این روزها چه کار میکنی ؟ در آمدش خوبه یا نه؟ وقتی فهمید که با چند شرکت کامپیوتری هم قرارداد کاری دارم کنجکاو شد و نام دو تا از کارفرماهای منو نام برد. باز هم خواستم بپرسم شما واقعا چکاره هستید؟ ولی باز هم سعی کردم از لا به لای حرفهاش بفهمم. برنامه آیندمو بعد از درس پرسید. و سوالاتی هم با زیرکی تمام در مورد خانواده ام. من هم چون دیگه داشتم به ماجرای موجود پی میبردم با تمام وجود پاسخ میدادم.تقریبا یک ربع شد . یک مرتبه صدای دری توجهم رو جلب کرد به سمت صدا نگاه کردم. مادرش که متوجه حرکت سر من شده بود گفت چیزی نیست هماست. رفته بود حموم. گفتم : حموم؟ مادرش که فکر کرده بود منظورم اینه که چرا رفته حموم ، گفت : امروز یه 206 با سرعت از کنارش رد میشه حسابی گلیش میکنه، ببخشید معطل شدید . این حرفها با حرکت هما به سمت پذیرایی همراه بود. رسید تو اتاق . ضمن اینکه برای احترام بلند شدم روبه مادرش گفتم : عجب نامرد هایی پیدا میشن. هما سلام کرد و من هم. پدرش گفت : هما جان بشین. ادامه داد : هومن جون ، ( مات و مبهوت) من و مینا( مادر هما) امشب عروسی دعوت داریم. این چند وقت قصد داشتیم تا یه شب شام در خدمتتون باشیم ولی مشغله کاری من در شرکت اجازه نداد. خوشحال میشیم امشب شام رو با بچه ها بخورید . اینها هم تنها نباشن. گفتم: راضی به زحمت شما نیستم ، ماشاا... آقا امیر هم برا خودشون مردی شدن ( امیر برادر هما دوم دبیرستان بود) . حضور من برای شام فقط ایجاد زح.... مته . پدرش حرفمو قطع کرد و خیلی جدیتر از قبل گفت : حضورتون امشب مهمه. دیگه چیزی نگفت و بلند شد که بره آماده بشه که برن. موقع رفتن به امیر که نشسته بود گفت :گوشی بده آقای ..... با منزل تماس بگیرن بگن امشب شام اینجا هستن. امیر هم سریع از جا پرید و در یک چشم بر هم زدن گوشی رو داد به من. مینا خانم هم توی این فاصله رفت که حاضر بشه. امیر هم بعد از دادن گوشی رفت. به هما که نزدیک من نشسته بود گفتم: موضوع شام امشب چیه؟ گفت : پیتزا. بعد با خنده گفت : پاشو بریم تو اتاق من حرف بزن. وارد اتاق شدیم. من با منزل تماس گرفتم و به مادرم که گوشیو برداشته بود موضوع دعوت به شام رو گفتم و گفتم که آخر شب میام. روبه هما پرسیدم: قضیه چیه؟ گفت: بزار برن برات میگم.گفتم: حالا چرا اینقدر زود میرن؟ گفت: عروسی دوست باباست و بابا ساقدوشه. گفتم:پس اگه اینجوریه که دارن دیر میرن. گفت: بابا امروز واردات داشته به همین خاطر طول کشیده. ولی به قول خودش: بالاخره به راهنمایی(راهنمایی سکس در شب زفاف توسط ساقدوش متاهل) داماد میرسه. گفتم : این حرفو برا شما گفت؟ گفت : نه ، داشت به مامان میگفت که شنیدم.پرسیدم : چرا تو و امیر نمیرید؟ گفت : سالنی که گرفتن کوچیکه. مهمونهای اصلیشون هم جا نمیشن. پدر من هم خودش از داماد خواسته که دعوت نکنن. در اتاق به صدا دراومد . هما جون کاری نداری؟ بعد در باز شد. مادرش بود و پشت سر او پدرش. مجددا پرسید: هما کاری نداری؟ هما گفت: نه. مادرش ادامه داد : همه چیز رو آماده کردم. سفارش غذا رو هم دادم. رو به من کرد: آقای .... افتخار بدید شام با بچه ها بخورید. تشکر کردم . پدرش پرسید: تماس گرفتی؟ گفتم : بله. بعد خداحافظی کردند و رفتند. رفتنشون 5 دقیقه طول کشید.عجب مادری داره هما، برعکس هما با آرایش ستاره سکس هالیووده. گفتم: هما ! حالا موقعشه بگو قضیه امشب و اصرار پدرت برای چی بود؟ گفت: خلاصه میگم ، اون روز که از خیابون .... میگذشتیم پدرم ما رو دیده بود. گفتم چطوری؟ گفت: درب شرکت وقتی داشته سوار ماشینش میشده. گفتم : تو که میدونستی شرکت پدرت اونجاست چرا از اون خیابون رفتیم؟ گفت: خیابون به انتخاب تو بود . من هم چه میدونستم اونروز زود میاد خونه. اون شب هم که منو رسوندی چون منتظر من بوده پشت پنجره وایستاده بوده و تو رو هم که از عقب ماشین با من پیاده شدی و رفتی جلو نشستی دیده بوده. از اونجایی هم که خیلی منطقیه. موضوع رو با من به صورت خصوصی گفت: من هم بخاطر اینکه فکر نکنند تو داری از وضع موجود سواستفاده میکنی پیشنهاد قرارها رو به گردن گرفتم. فداکاری رو توی چهره اش بخوبی دیدم. ادامه داد: پدرم بعد از صحبت با من ، پیش مامان و امیر تو رو به من پیشنهاد کرد و رفتارت رو مورد تایید قرار داد. سوال وجوابهای امشب برای اعتماد بیشتر بود. گفتم: و شام امشب ...؟ گفت: فرصتی برای حرفهای اساسیتر. ساعت هفت و پنج شش دقیقه بود. حرفهامون دیگه رنگ درس و برنامه نویسی نداشت . اونقدر شوکه شده بودم که نپرسیدم قضیه گلی شدنت چی بود. حرفهامون گل انداخته بود. از هر دری حرف میزدیم و او هم انگار از قبل راهنمایی شده باشه (توسط پدر و مادرش) سوالاتی از من میپرسید. در اینجا مجالی برای طرح این قبیل بحثها نیست. فقط در یک مورد که بالاخره تونستم جواب بگیرم. وقتی در مورد برنامه آینده شغلیم پرسید اشاره به شرکت کردم که گفت : اتفاقا یکی از دلایل موافقت پدرم رشته تحصیلیته. دیگه فهمیده بودم پدرش چه کارست. ولی برای اطمینان پرسیدم.مگه پدرت چه کارست؟ گفت : مگه تا حالا نفهمیدی ؟ گفتم یه چیزهایی فهمیدم ولی دقیقا میخوام بدونم. گفت: چه فهمیده باشی چه نفمیده باشی بابا خیلی کم به نوع شغلش اشاره میکنه و بیشتر کلی حرف میزنه. پرسیدم : مگه شغلش دقیقا چیه؟ گفت: صاحب امتیاز شرکت کامپیوتری ......... هستش. گفتم : یه سوال . گفت: بگو . پرسیدم: پدرت که کامپیوتر بلده پس چرا خودش بهتون درس نمیده؟ گفت : پدرم که برنامه نویسی بلد نیست . پدرم فقط سرمایه گذاره و رفته رفته وارد بازار کامپیوتر شده. گفتم: و برنامش درباره من چیه؟ گفت: قصد داره بعد ازدواج تو با من ازت دعوت به کار در شرکت کنه. داشتم دیگه بال در میاوردم. در همین حرفها غرق بودیم که زنگ در خونه به صدا در اومد. اولش هما ، امیر رو صدا زد تا در رو باز کنه ولی با فاصله ای کوتاه باز هم زنگ زده شد. دو تایی رفتیم. هما در رو باز کرد . غذا برامون آورده بودن. نگاه به ساعت کردم. ساعت 8 بود . با هم رفتیم دم در و پیتزاها رو گرفتیم. موقع اومدن بالا پرسیدم : پس امیر کجاست؟ گفت : فکر کنم اومده طبقه پایین و از فرصت استفاده کرده داره ... حرفشو ناتموم گذاشت. ولی من نگذاشتم. پرسیدم طبقه پایین برای اونه؟ گفت : آره. گفتم : از فرصت استفاده کرده چی میکنه . گفت: داره فیلم نگاه میکنه. گفتم از کجا مطمئنی ؟ گفت : از اونجایی که ... بعد یه کلید از جیبش در آورد ..... من یه کلید زاپاس دارم. یواشکی رفتیم تو . فکر نمیکردم پدرش اینقدر سرمایه دار باشه که یه طبقه با وسایل اولیه برای پسرش درست کرده باشه. هما صدا کرد : امیر ! امیر! گفتم : میفهمه که. گفت: میگیم در باز بوده. آهسته رفتیم دم اتاقش که صدای نفس نفس و آه و اوخ میومد. گفت : دیدی گفتم باز فرصت پیدا کرده داره فیلم میبینه. نزدیکتر شدیم . امیر توی اتاقش تلویزیون هم داشت و تلویزیون هم درست روبه در بود و امیر هم سمت اون دراز کشیده بود . البته روی یه تشکه ابری و تقریبا نیمه لخت. از دور که دیدیم امیر هم توی کار با خودش بود یه لحظه مثل توی فیلم کمرشو آورد بالا من کیرشو دیدم . یه مرتبه هما دستشو گرفت جلو چشمم. نمیتونستیم چیزی بگیم . ممکن بود بشنوه. دستشو گرفتم و پایین آوردم و به چشماش خیره شدم . یه قدم جلو رفتم . بر خلاف همیشه یه قدم جلو اومد. او هم منتظره بهانه ای بود . توی یه چشم برهم زدن لبهامون به هم گره خورده بود و از هم کام میگرفتیم. خودمو زیاد غرق لبهاش نکردم. برای من بد میشد اگه امیر میفهمید. به خودم اومدم لبمو جدا کردم . آهسته گفتم: پیتزاها سرد شد. گفت : راست میگی. یواشکی اومدیم بیرون و هما هم در رو بست. به شوخی و خنده گفتم : کاش یه فیلمی هم برای خودمون میگرفتی. گفت: فیلم احتیاج نیست. یه جوری گفت که فکر کردم ناراحت شد.( هر چند نشده بود.) همینطور که بالا میرفتیم پرسیدم : صداش نمیکنی ؟ گفت : اینطوری نه . رفتیم توی خونه و بعد هم آشپزخونه. پیتزاها رو گذاشت روی کابینت. و رفت طرف دیگر آشپزخونه تا کلیدی رو بزنه. دلم میخواست از پشت بگیرمش بغل. شلوار گشادی که پوشیده بود از همین شلوار گشاد و سفیدهایی بود که الان مده کوتاه میپوشن. ولی جذابتر چاک زیبای کونش بود. نزدیکش شدم . بهم گفت : اینجوری خبرش میکنیم. و بعد زنگ رو سه بار پشت سر هم به نشانه شام زد. من بازهم بهش نزدیک شده بودم. بدش نمیومد خودشو بچسبونه. و این کارو هم کرد من که داشتم شق کامل میکردم. تا اومدم دستمو ببرم کیرمو توی شلوارم، رو به بالا راست کنم و توی اون وضعیت باز هم لب بگیرم. زنگ واحد به صدا در اومد. هما زود خودشو جدا کرد و رفت درو باز کرد. امیر بود.به امیر گفت : زود دستهاتو بشور . کمک کن میزو بچینیم. فقط 5 یا 7 دقیقه طول کشید . توی این فاصله رفتم بلوزی که روی پیراهنم پوشیده بودم و جورابهامو توی اتاق هما درآوردم. پیراهنم رو هم رو شلوارم انداختم و کمی هم کمربندم رو شل کردم. اتفاق خاصی سر میز نیفتاد . جز اینکه خواهر و برادر چندتایی جوک تعریف کردند. منم که جوکهای توی ذهنم همه کیر و کس داشت چیزی نگفتم، فقط میخندیدم. بعد از شام و جمع کردن میز، امیر گفت : آقا هومن لطفا منو ببخشید من فردا امتحان دارم میخوام برم پایین . گفتم: برو عزیزم مزاحمت نمیشیم . امیدوارم موفق باشی. گفت : مرسی. و بعد سریع رفت. من و هما همصدا با هم گفتیم : آره جون خودت. هما نسکافه درست کرده بود . کنار من نشست و با زدن لیوانهامون بهم شروع به خوردن کردیم. دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم . پرسیدم : بابا مامانت کی میان؟ گفت : معمولا یک به بعد میان. گفتم : آخه هوا که سرده. گفت: وتکا میخورن داغ میشن. با تعجب بهش نگاه کردم. گفت : میخوری؟ گفتم : نه. بعد پا شد و رفت. یه شوی خارجی گذاشت و تراکی رو هم انتخاب کرد که صحنه های سکسیش بیشتر بود . همینطور که در کنار من بود سرشو گذاشت روی شونه هام. واقعا صحنه های تحریک کننده ای بود. حسابی کیرم شق کرده بود. و از آستینهای شورتم زده بود بیرون و از کنار پاچه شلوارم برجستگیش معلوم بود ولی پیراهنم روشو پوشونده بود. دستهای هما هم که سینم رو نوازش میکرد فعال شده بود. دستمو بردم که کیرمو روبه بالا راست کنم . چون شلوارم تنگ بود ،اینکار با فاصله انجام شد. دستشو آورد و ازروی پیراهنم لمسش کرد . گفت: چه کلفته. گفتم: مگه دیدیش. گفت: نه. توی آشپزخونه لمسش کردم. با مکث کوتاهی به چشمام نگاه کرد و گفت : حالا که منو لبریز محبتت کردی نمیخوای وجودمو لبریز از عشقت کنی. لبمو بهش نزدیک کردم و بوسه ای گرفتم. فهمید راضیم.گفت: بریم توی اتاق من. بی اختیار شده بودم. بلند شد و تلویزیون و دستگاه وی سی دیشون رو خاموش کرد. به سمتم اومد و دستشو دراز کرد. گرفتم و بلند شدم و به سمت اتاقش رفتیم. شک عجیبی آزارم میداد . پدر و مادرش یه دفعه اینقدر مهربان شده بودن. برادرش سعی میکرد ما رو تنها بگذاره. هما حرفها و کارهاشو طوری انجام میداد که هر چیزی در جای خودش تموم بشه. وقتی هم که گفت بریم اتاق من ، آخر اون تراک شوی سکسی خارجی بود. نکنه میخوان بلایی سرم بیارن. نکنه میخوان آبروم رو ببرن. نکنه نقشه های پدرش باشه تا منو بخاطره اون دو تا قرار توبیخ کنند. نکنه هما اپنه منو میخوان ایدزی کنن. خیلی از این فکرها کاملا بیدلیل از ذهنم میگذشت. رفتیم توی اتاق و روی تخت نشستیم. روسریشو که به اندازه شورتش بود و اگه نبسته بود بهتر بود از سرش باز کرد. گفت : یه ویندوز ایکس پی برام نصب میکنی.فهمیدم برای چی . کامپیوترشو بخوبی میشناختم و از محتوای همه درایوهاش مطلع بودم. اون برگشت آشپزخونه و با یک پارچ شربت و دو لیوان اومد. یه لیوان برای من ریخت و گذاشت پیشم. برای خودشم ریخت و برد سر میزتوالتش .شروع کردم به نصب. همونطور که گفتم موقعیت تخت هما دقیقا پشت کامپیوتر بود و از طرف در اتاق هم پشت در محسوب میشد.روبروی در بین کامپیوتر و تخت میز توالت هما بود. بارها و بارها جلوی آینش رفته بودم . دیده بودم که چه تجهیزات آرایشی کاملی داره.نصب ایکس پی هم توی مرحله ای بود که میخواست فایلهاشو کپی کنه. توی این حالت بیکار شدم . میدیدم هما به خودش میرسه. طاقت نیاوردم. بلند شدم. رفتم جلو. از توی آینه منو دید. داشت ریمل میکشید. خودش زیبا بود و با آرایش فرشته. لبخندی زدم.پرسید: چی شد؟ گفتم: داره نصب میشه. کارش(هما) تموم شده بود . من شربتمو خورده بودم. لیوانو برداشتمو به دهنش نزدیک کردم و با دست راستم کمرشو گرفتم. کمرش باریک و گوشتی بود . چاق نبود ولی لاغر هم نبود. همونطور که توی آینه میدیدمش شربتو بهش میخوروندم. یه لحظه سرشو به طرف من کرد و در حالی که دهن و لبش شربتی بود لبم و گرفت و باز هم مکیدیم. ماتیک نمالیده بود. لیوان شربت رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز. میز خیلی نزدیک به تخت بود. بهم گفت : من مدتهاست که آرزوی آغوشت رو دارم. به شوخی گفتم : دلت دودول میخواد؟ خیلی جدی گفت : خیلی بیشتر از اینکه فکرشو کنی. شکم بیشتر از قبل قوت گرفت. اولش منو داماد خودشون میدونن. منو با دخترشون تنها میذارن. دخترشون منو با صحنه های مختلف تحریک میکنه و دست آخر هم از من سکس میخواد تا ارضاش کنم. گفتم : آخه تو دختری. گفت: تو هم که راه های ارگاسم ما دخترها رو خوب بلدی. فکر کردم یکدستی زده تا ببینه من چی میگم. برای اطمینان پرسیدم : تو از کجا میدونی؟ خودشو بیشتر بهم چسبوند و گفت : وقتی برای دوستات توی دانشگاه جلسه مشاوره میذاشتی. گفتم : تو که اونجا نبودی . گفت: من که نه ولی لیلا محجوب که اونجا بوده. گفتم : مگه با اون دوستی. گفت: اون شما رو برای کلاس معرفی کرد و گفت کدوم آموزشگاهی. لیلا دختره خیلی فضولی بود و دو سال از من کوچکتر بود ، هما هم دو سال از من کوچکتر بود. پرسیدم : من تا حالا مشاوره با دخترها نداشتم . گفت زیر زبون دوست پسرشو که تو جلسه بوده کشیده که شما چی بهم میگید. فهمیدم کیو میگه ولی وقتی اسم پسره رو پرسیدم نگفت. پس این مدتهاست که منو میشناسه. لباش لرزش عجیبی پیدا کرده بود. به قول شما بر و بچ نویسنده درجه حشرش زده بود بالا. دیگه حرف زدن براش سخت بود و نفس زدنش تندتر شده بود. دستهاشو پشت شونه هام از زیر بغلم قلاب کرد. من هم دستهامو دور کمر باریکش بهم گره زدم.لبهامون در هم . زبانهامون روی هم. خودشو کشید سمت تخت . با یک اندکی هل روی تخت افتاد و من هم روی هما. خودشو کشید سمت بالای تخت. متوجه شدم که در همون حالت دمپاییهاشو هم در آورد. دمپاییهاش ابری و رو فرشی بود. روش خوابیده بودمو بوسه میگرفتم. فشاری بهم آورد و منو چرخوند ولی نه کامل. طوریکه به پهلو در کنار هم خوابیده بودیم.دست راستم زیر سرش بود. با دست چپم از بالا تا پایین پشتش دست میکشیدم. گرمای وجودش منو از جلو گرم میکرد و احساس اینکه سوتین داره ، شورت هم به پاشه منو از پشت تحریکتر. شانس آوردم اتاقش به اندازه کافی گرم بود و بخاری هم کم شعله بود. گرمای من و او از شدت جریان شریانی ما بود. با صدای محکم باز و بسته شدن دری به خودمون اومدیم. اون شب باد پاییزی میومد و هر از گاهی شدید میشد و زوزه میکشید. صدا صدای در پنجره بود. گفت: چیزی نیست . ولش کن. ساعتمو نگاه کردم . ساعت 5 یا 6 دقیقه به 10 بود. از حالت دراز کش بلند شدم . پرسید چی شد؟ گفتم: ساعت 10 دیگه باید برم. تا برسم خونه 12 میشه. گفت: فردا جمعه است تا ظهر میخوابی. اون هم از جاش بلند شد و دستشو انداخت دور گردنم. گفت: من امشب بیش از هر زمان دیگه ای بهت احتیاج دارم. دیدم عجب جمله ادبیی گفت. پیش خودم گفتم: ایول ، ایول به احتیاجت. تو صورتش نگاه کردم . دست چپمو آوردم بالا و چونش رو به سمت بالا حرکت دادمو توی یک چشم برهم زدن و با فشار ناچیزی با هم خوابیدیم. یواش روش خوابیدم. لبمو جدا کردم و به چشماش خیره شدم. یکی از قسمتهایی که کمتر در سکس ازش بهره میگیرن بینیه. مطالعاتم به خوبی داشت ورق میخورد. نوک بینیمو به آرامی به نوک بینیش میمالیدم و سرم رو هم به اینطرف و اون طرف حرکت میدادم. بر گونه هاش بوسه میزدم . لب میگرفتم. با بینی نفسهامون رو یکی میکردم. منو سفت چسبیده بود. بدن مقاوم و گوشتیی داشت. ولی همچنان لباس، حایل من و او بود. میدونستم که سکس نباید یک طرفه ارضا بشه. خودمو به سختی فشار میدادم تا آبم نیاد. پاهام رو از روی پاهاش دادم کنار. فکر کرد میخوام برگردم. انگار منتظر بود. فشاری داد و من هم فهمیدم . خودمو سبک کردمو چرخیدم. الان اون روی من بود و حرکات منو تکرار میکرد. سعی داشت ادامه بده ولی لباسهامون مزاحم بود. خودمو کشیدم بالا . پشتم بالشی بود که قوس کمرم رو پر میکرد. قوس کمرم به اندازه ای شده بود که میتونستم انگشتهای پاهام رو ببینم. البته هما در ناحیه کیرم نشسته بود. فشار روی کیرم نبود و الا از کمر میشکست. شروع کرد دکمه های پیراهنم رو دونه دونه باز کرد. وقتی دکمه های پیراهنم باز شدند با دو دستش تمام سطح سینم رو مالش داد. از روی زیر پوش بود . +++ ادامه دارد +++&lt;br /&gt;نویسنده: هومن&lt;br /&gt;--------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31658244-115499607200905898?l=storesex.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://storesex.blogspot.com/feeds/115499607200905898/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31658244&amp;postID=115499607200905898' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499607200905898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31658244/posts/default/115499607200905898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://storesex.blogspot.com/2006/08/blog-post_115499607200905898.html' title=''/><author><name>Iran_azad_m</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03525932518805102273</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31658244.post-115499593881509746</id><published>2006-08-07T17:11:00.000-07:00</published><updated>2006-08-07T17:12:18.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب شراب (قسمت اول&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اوایل پاییز امسال (1383) با این سایت آشنا شده ام و علیرغم اینکه بخش تصاویر سایت فیلتر شده به این بخش بخوبی دسترسی دارم. با خواندن این خاطرات که در نگاه اول باورشون سخته و با ورود به عمق آنها میتوان قبول کرد به واقعیت کنونی نزدیکه ، بار دیگر جرقه های آتش کامیابی و عشق بازی و نه عشق ورزی و در یک کلام سکس در من شعله ورتر شد. این جرقه ها را گاه و بیگاه با خود یدک میکشیدم. برخی را در نطفه خفه میکردم. هر روز سرکوب و سرکوب. با این حال هر شب با خواندن یکی دو داستان میگفتم ایکاش من هم در بین عشقبازیهای خود خاطره ای اون هم از نوع داغ داشتم. ولی متفاوت تر از بقیه. تا اینکه از اواسط مهر ماه (شنبه 18 مهر) زمینه هاش فراهم شد. من دانشجوی رشته کامپیوتر هستم و تقریبا از همون ابتدای دانشجوییم مشغول به کار شده ام. در حال حاضر هم در آموزشگاه های آزاد مشغول تدریس دوره های مختلف کامپیوتر هستم. طبق مقررات مربی مرد برای پسرها و مربی خانم هم برای دخترها باید تدریس کنه. البته اگر کلاسی از خانمها تشکیل شد و مربی خانم نبود میشه یه جورایی ساخت و پاختی هم کرد تا اون کلاس از دست نره. بارها برام اتفاق افتاده بود ولی این بار خیلی فرق میکرد توی کلاس برنامه نویسیی که برای دخترها داشتم دختری که تو رویاهام فقط میدیدمش و مشابهش فقط توی عکسهای سکسی اون هم سکس آلمانی دیده میشه نظرمو جلب کرد. توی کلاسهای قبلیم وحتی همین کلاس باز هم بوده و هستند دخترهایی که سعی میکنن طوری خودشون رو نزدیک کنند. اما این یه چیز که نه یه کس دیگست. با اینکه خیلی زیباست طوریکه وقتی سوال میکنه دهنم آب میافته باهاش حرف میزنم ولی درس دیر یاد میگیره. شوخی که نیست برنامه نویسیه ! پیش خودم خدا خدا میکردم اینم مثل خیلیهای دیگه ازم بخواد برم خونه بهش درس بدم. آخه من خیلی خونه درس میدم مخصوصا اگه خونواده پولدار باشن بچه هاشون معمولا خنگ تشریف دارن و دیر یاد میگیرن و چون پول براشون مهم نیست ماهم درسو آهسته آهسته میگیم تا یاد بگیرن !!!! زهی خیال باطل. ولی این خداخدام برای پول نبود. آمد و شدها و نگاه های ممتد ادامه داشت . چند بار هم به طور خصوصی در کلاس در مورد موضوعات مختلف کامپیوتری و غیر مرتبط با برنامه نویسی سوالاتی داشت و من هم با جان ودل توضیح میدادم. ولی فقط موضوع بین من و او درس بود . وسطهای دوره بود (16 آبان) . اون روز بعد از کلاس دیدم سعی میکنه آخره همه بره. گفتم الانه که یه چیزه بگه که بیرون کلاس همدیگه رو ببینیم . این فکر از اونجا ناشی میشد که سر کلاس زیاد به من خیره میشد. با کمی مکث بعد از همه که رفتند گفت: ببخشید استاد! شما خونه هم درس میدید.برق سه فاز از سرم پرید . از خوشحالی داغ داغ شده بودم ولی خوشحالیم رو سعی نکردم نشون بدم. گفتم : البته شما لطف دارید ولی من خودمو در مقام یه استاد هنوز نمیدونم. گفت:خواهش میکنم... ادمه دادم : توی خونه هم تدریس میکنم. با اینکه میدونستم حدسم درسته ولی پرسیدم : برای کی میخوای ؟ گفت : برای خودم . آخه من تو کلاس دیر متوجه میشم . خونه فرصت بسیار مناسب تره، البته اگه شما وقت داشته باشید. با اینکه میدونستم وقت دارم باز برای اینکه کلاسی گذاشته باشم گفتم: اجازه بدید برناممو نگاه کنم. در کیفمو باز کردمو برناممو درآوردم. همونطور که به سمت صورتش گرفته بودم بهش نزدیک شدم تا هر دوتامون ببینیم. با خودکاری که دستم بود ساعتها رو چک میکردم و با بینی نفس عمیق ولی بی صدا میکشیدم. عجب ادکلن خوشبویی زده بود . گفتم ساعت شش و نیم تا هشت و نیم عصر خوبه ؟ گفت : 2 ساعت ؟ گفتم :بله ساعتهای تدریس در منزلم 2 ساعتیه. گفت : زودتر نمیشه ؟ گفتم : همونطور که میبینی ساعتهام پره .(و واقعا هم پر بود و ساعتهای کلاسی در منزل هم دو ساعتیه (یک ربع خوش و بشه و یک ربع بخور بخور) ) گفت : با خونوادش صحبت میکنه و جلسه بعدی هم جواب میده. ندونستم اون روز چطوری اومدم خونه. دختری که هر شب با یاد اون به خواب میرفتم البته به یادش جلق (جق) نمیزدم حالا ازم خواسته به خونشون برم . اینطوری دیدن اون هر روز میشه. روزهای زوج تو کلاس و روزهای فرد تو خونه. نمیدونم اون دو روز چطوری گذشت ولی گذشت . جلسه بعد باز هم آخره همه وایستاد و بهم گفت پدرم موافقت کرده و اگه شما آماده باشید از فردا (سه شنبه19 آبان) شروع کنیم. گفتم : فردا؟ بعد با کمی فکر گفتم چشم حتما میام . بعد روی یه تکه کاغذ که هنوزم یادگاری نگهش داشتم آدرسشوبا شماره تلفن که از قبل نوشته بود بهم داد. آهسته بهش گفتم لطفا آموزشگاه نفهمه. گفت خیالتون راحت . بعد با گفتن اینکه منتظرم خداحافظی نکرده رفت.اون روز چند تا کلاس دیگه هم داشتم و در خلال ساعت کلاسی مدیر آموزشگاه صدام کرد. به بچه ها (منظور: کارآموزانم) گفتم : تمرین کنید تا من بیام. با اینکه میدونستم صدای من و بچه ها هیچوقت بیرون نمیره ولی فکر کردم نکنه میخواد راجع به اون چیزی بگه. رفتم اتاق مدیر که کنار کلاس بود دیدم آقایی نشسته . رو به مدیر گفتم : با من کار داشتید؟ گفت: بله، ایشون برای دختر خانمشون کلاس تو منزل میخوان ، دیدم شما اینجا هستید گفتم اول به شما بگم.برنامه هفتگیم با کلاسهای آموزشگاه ها به اضافه کلاسهای دانشگاه و مخصوصا کلاس جدید توی منزل هما پر شده بود . با نشون دادن برنامه ام به مدیر عذرخواهی کردم و گفتم که وقت ندارم. خیالم راحت شد. ولی موقعی که خواستم برم بیرون شنیدم مدیر به اون آقا گفت : آقای میرولدبیگی ... یه لحظه چشمام سیاهی رفت . اینکه کارآموز خودمه. همکلاسیه هما. همون شب برای اولین بار با شماره ای که بهم داده بود تماس گرفتم. از خوش شانسی اولم خودش گوشیو رو برداش و زود صدامو شناخت . گفتم : واقعا در تشخیص صدا استادی. گفت: نه به استادی شما. بلا فاصله ادامه داد اتفاقی افتاده. گفتم: اتفاق که نه ولی میخواستم از یه چیزی مطمئن بشم . گفت: چی؟ منم قضیه دو ساعت پیش رو بهش گفتم وسوال کردم از قرار کلاس ما اطلاع داره؟ گفت : اطلاع داره که من میخواستم با شما کلاس خصوصی بگیرم چون پیشنهاد من بود ولی اطلاع نداره که شما با من موافقت کردید. گفتم : من اگه واقعا وقت داشتم قبول میکردم چون کارمه. خوب میدونست چی میخوام بگم . گفت : من تماس میگرم درستش میکنم. بعد با هم خداحافظی کردیم. تقریبا یک ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میزنه. گوشیو برداشتم صدا برام آشنا نبود . از بخت بد گوشی تلفنیو برداشته بودم که صفحه مزاحم یاب نداره. با مکث کوتاهی که منتظر شده بود ببینه من میشناسمش یا نه گفت ...(نام خانوادگی) هستم. من تازه فهمیده بودم اونه. گفتم شما؟ گفت شمارتون افتاد بود رو مزاحم یاب. ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم : خواهش میکنم . حالا دیدید شما استادترید؟ فهمیده بود منظورم تشخیص صداست . ادامه داد : تماس گرفتم بگم خیالتون از سیما ( میدونستم سیما میرولد بیگی رو میگه) راحت باشه . گفتم: چه کار کردی؟ گفت : باهش تماس گرفتم، پرسیدم برای کلاس خصوصی با آقای ... چه کردی؟ گفت بابام امروز رفته آموزشگاه آقای ... گفته وقت ندارم. منم با تایید حرف باباش گفتم اتفاقا منم امروز بهش گفتم گفت وقت ندارم. اینطوری اگر شک هم کرده باشه منتفیه. گفتم : الحق که مخ زن خوبی هستی. خودم فهمیدم که یه دفعه خودمونی شدم. اونم زرنگی کرد و گفت : آ....قای... ... ! به خودم اومدم گفتم : از اینکه تماس گرفتید خیلی خوشحال شدم و ممنونم. گفت : پس، فردا یادتون نره. بعد بهم شب بخیر گفتیم.سیما بد جوری فکرمو مشغول کرده بود . آخه دخترا تا موقعی که با همند و پسری توشون پیدا نشده که عاشق یکیشون بشه طرف همو دارن و قربون، صدقه هم میرن و هر دفعه هم که همدیگر و میبینند ماچ و بوس میکنند.ولی نگذر از وقتی که پسری پیدا بشه . اون وقت تا میتونن برای دوست جونجونیشون حرف در میارن. رحم به دوستشون که نمیکنن هیچ ، پدر پسر و با حرف در میارن.انگاری اونا اول عاشق پسره بودن.بگذریم. سه شنبه بود . روز موعود. در این فکر که چی بپوشم. چه تیپی برم. تا حالا هر خونه ای که برای درس دادن میرفتم تیپ نمیزدم . همین لباسای معمولی تو روز رو میپوشیدم. یه آن به خودم گفتم مهمونی یا خواستگاری نمیرم . اگر بالفرض هم که شده از من خوشش اومده باشه منو با همین لباسا پسندیده. این شد که دیگه در مورد لباس، صبح سه شنبه با خودم کنار اومدم. بعد از کلاس ساعت شش عصرم به سمت خونشون رفتم. با وجودی که ده دقیقه زودتر رسیدم ولی به خاطر اینکه نشون بدم فرد وقت شناسی هم هستم ساعت شش و بیست و پنج دقیقه زنگشونو زدم. برادرش گوشی آیفن رو برداشته بود. گفت: کیه؟ خودمو معرفی کردم. گفت بفرمایید تو.وقتی وارد شدم صدای پدرشو شنیدم که میگفت بفرمایید بالا. بعد خودش هم چند پله اومد پایین. با من و من با او آشنا شدم. تو اتاق پذیرایی کمی با من در مورد هما صحبت کرد و تو این فاصله هم گفت : هما داره برای کلاس آماده میشه. هما اومد و از اینکه دیر اومده عذرخواهی کرد و گفت : فکر نمیکردم سر وقت تشریف بیارید. گفتم : اولا این ساعت برای کلاس، اونم توی خونه دیر وقته ،ثانیا سر ساعت به کلاس رفتن هم عادتم شده. با تشکر پدرش از من راهی اتاق هما شدم. وقتی وارد شدم فقط بدنبال محل تخلیه پتانسیلم که هما در این مدت توی وجودم پرورانده بود میگشتم . پیداش کردم .تختخوابش درست پشت میز کامپیوترش بود . روی صندلیی که آماده شده بود نشستم ومثل همیشه شروع به درس دادن کردم. در لحظاتی که براش حرف میزدم ، خنده های شیطنت آمیزی میکرد . چند بار روم نشد ازش بپرسم. ولی توی یکی از بحثهای درسی که اوج گرفته بودم از همون خنده ها کرد. گفتم : چی.....ه ؟ امروز خنده هات به نگاهت اضافه شده. اون هم که انگار منتظر حرف من باشه گفت: فکر نمیکردم استاد توی کلاس الان کنارم باشه. من بخاطر اینکه اونو متوجه حرفش کنم و بخصوص حرفو عوض کنم گفتم: روبروت باشه. باز با خنده ای زیر لب تایید کرد . و تا آخره این جلسه اصلا نخندید. فقط لبخند. آخره جلسه مجددا ازش خواستم تا پایان این کلاس کسی خبردار نشه . که در جواب گفت: ما حالا حالاها با هم کار داریم. مثل من که دیشب پشت تلفن سوتی دادم اونم سوتیشو داد.با نگاه به ساعت بلند شدم وبعد هم با کلی تعارف که باید برم خونه خوردن شام رو قبول نکردم. توی این چند ساله که توی خونه ها هم درس میدم نشده کلاسی نزدیک ناهار یا شام باشه و من حداقل یکبار ناهار یا شام نخورده باشم. البته همه با اصرار خونواده ها بوده.اولها فکر میکردم پولشو از حق التدریسم کم میکنن ولی آخرش میدیدم اونهایی که بیشتر خونشون ناهار یا شام خوردم یه پول اضافی هم بهم تقدیم میکنن. دستشون درد نکنه. بعد از این جلسه بخودم گفتم این بخت تو داری ؟آخه این ساعت وقت کلاس گذاشتنه که باباشم خونست؟ ولی قبول کرده بودم و باید ادامه میدادم. از هما هم نپرسیده بودم که پدرش چه کاره هست؟ کلاسهاشو طوری تنظیم کردم که توی خونه تمرینهای بیشتری داشته باشه. کلاس آموزشگاه رو هم باید میومد چون وسط دوره بود و مدارکش برای معرفی به آزمون اصلی توسط آموزشگاه ارسال شده بود. بنابراین کارش خیلی سخت شده بود. پنج شنبه در راه بود و جلسه دوم. وقتی رفتم خودش در و باز کرد. وقتی رفتم تو فقط مادرش خونه بود . پس از احوالپرسی همیشه ما ایرونیها، وارد اتاق شدم. میخواستم در مورد پدرش هم مطمئن بشم. پرسیدم پدرتون نیستند. گفت : نه معمولا ساعت 9 به بعد میاد. پرسیدم : چون اون روز، افتخار آشنایی باهشون رو داشتم پرسیدم. بعد از گفتن این جمله و تغییر نگاه هما فهمیدم خیلی دیگه رسمی و کتابی حرف زدم. در جواب من گفت: اون روز بخاطر آشنایی با شخص شخیص شما تشریف داشتن. و لبخند هر دوتامون پایا ن این سوال و جوابها بود. حرفمون به بیراه رفت وگرنه وقتی گفت 9 به بعد میاد میپرسیدم مگه پدرتون چکاره هستند؟ آنروز هم با درس و بعضی حرفهای اولیه گذشت. جلسه سوم تشکیل شد و گذشت. جلسه چهارم هم همینطور. جلسه پنجم صمیمیتر حرف میزدیم. اون روز نه برادرش و نه مادرش، خونه نبودند . بساط پذیرایی رو خود هما رفت و آورد. با اینکه صمیمیتر حرف میزدیم و دیگه آقای و خانم رو از اسمهامون حذف کرده بودیم و بجاش جون اضافه کرده بودیم ولی باز تعارفهای چرا زحمت کشیدید . من اینهمه رو نمیخورمو ترک نکرده بودم. و این باعث میشد تا هما هم بیشتر اصرار کنه . قبل از این که هما بره برنامه ای که خیلی زحمت براش کشیده بودیم با مشکل کامپایل یا همون ترجمه زبان برنامه نویسی به زبان کامپیوتر مواجه شد حتی من هم که این برنامه رو بارها مثال زده بودم با مشکل مواجه شدم. سیستمش قاطی کرده بود. توی همین گیر و دار با سیستم بود که هما رفت و با میوه و شیرینی برگشت. سخت مشغول بودم. گفت : نشد؟ گفتم نه فعلا. گفت : حالا بیا یه چیزی بخور بعد درستش میکنیم.هنوز فکر میکرد از کامپایله. گفتم: من تا درست نشه چیزی نمیخورم. اگر کسی غیر از اون بود میگفت : بدرک که نمیخوری . ولی با مهربونیی که داشت شروع کرد به پوست کندن میوه. از نارنگی شروع کرد. توی این چند جلسه یکی دوبار با میوه ها نارنگی آورده بودند. منم چون راحت تر از بقیه میوه ها خورده میشه اول نارنگی میخوردم. نارنگیو پوست کند و بعد با جمله اینکه دستام تمیزه، تازه شستم . اونو به طرف من آورد . حواسش بود که من داشتم با دو تا دستام کد وارد میکردم . بنابراین با دستهای خوشبوتر از گلش که حالا بوی نارنگی میداد یه پرکی از نارنگی پرک شده رو لبم گذاشت تا دهنمو باز کنم. یه لحظه ایست قلبی کردم و نفسم حبس شد . روی صندلیم چرخیدم . با لبخند دلنشینی گفت : دهنتونو باز کنید، دستم تمیز به خدا. اولی رو با ناز خوردم . دومی رو راحت تر خوردم . همراه اون سیب هم قارچ کرده بود. و لابه لای نارنگیها بهم میداد و البته خودش هم میخورد. تا اینکه دست چپم آزاد شد. شیطنتم گل کرد.همینطورکه به مانیتور نگاه میکردم دستمو بردم طرف ظرف میوه هایی که پوست کنده و قارچ شده بود . فکر کرد میخوام خودم بخورم با جابه جا کردن ظرف ،ظرفو زیر دست من قرار داد. هر چی فکر میکنم نمیدونم چی برداشتم ولی برداشتم و به طرف دهنش بردم . فهمیده بود و سعی میکرد دهنش رو با دست من هماهنگ کنه . سوراخ دهنش پیدا نشد و دستم هم یکی دو بار به گونه هاش خورد .چه گونه های گرمی داشت! یک دفعه چرخیدم گفتم : پس این دهنت کجاست؟ هم دیدمو هم میوه رو به دهانش خوروندم ولی مثل اینکه زیادی رفت تو. هما هم خوب پذیراییش کرد و با نفس عمیقی که از بینی کشید مک جانانه ای به دستم زد. دلم نمیومد دستمو در بیارم.در همین لحظه نزدیکترین چیز جلوی دستش شیرینی بود . یکی از اون کوچولوهاش بدون اینکه نگاه کنه(آخه نگاهش به چشمان من بود) برداشت و توی دهن من گذاشت. و مکیدن سه انگشتش شیرینتر از شیرینیی بود که به من داد.بعد از اینکه شیرینی پایین رفت دستشو به آرومی با زبان به بیرون هل دادم و اون هم همین کار رو کرد. به ساعتم نگاه کردم یک ربع بیشتر نمونده بود و باید سیستمشو هم آماده تحویلش میدادم . خوشبختانه نیرویی که بهم داد ثمر بخش بود و ذهنم مثل ساعت کار میکرد. و در عرض 5 دقیقه هم برنامه و هم سیستمش آماده شد. بعد توی 10 دقیقه باقیمانده همونطور که نگاهم به طرفش نبود خیلی محکم مثل رابطه معلم و شاگرد پرسیدم : فردا بعد از کلاس آموزشگاه وقت داری؟ سوالم اونقدر محکم بود که دیگه نپرسید برای چی. خیلی سریع گفت: بیکارم. لحنمو ملایمتر کردم گفتم: منم کلاس توی اون ساعتم تموم شده دوست داری توی یه فضای بازتری مثل پارک با هم حرف بزنیم. گفت: منتظر این پیشنهاد بودم. و گذاشتن قرار فردا بعد از کلاس که ساعت پنج ونیم عصر بود آخرین کار من در این جلسه بود. در ضمن ازش خواستم زودتر از بچه ها و در بین بچه ها خارج بشه.فردا چنین شد. ده دقیقه بعد از کلاس رفتم . سیما باز هم به کلاس خصوصی گیر داده بود که نتیجه بخش نبود. طبق قرار در کوچه ای اونطرف خیابون آموزشگاه منتظرم بود. با توضیح تاخیرم در کنار هم قرار گرفتیم و به سمت پارکی که حالا پاییزی پاییزی بود به راه افتادیم. با دخترهای زیادی توی دانشگاه گشتم ولی تناسب اندام هما چیزه دیگری بود.با اینکه هوا سرد بود و سوز سرد صورتهامونو نوازش میداد ولی از درون داغ بودیم و حرفهای داغ میزدیم. میخواستیم تو پارک لحظه ای هم بنشینیم ولی اون موقع هوا دیگه تاریک شده بود. به مسیرمون ادامه دادیم . بعد از یک ساعت ، شش و چهل دقیقه از هم خداحافظی کردیم و باز هم گفت: فردا یادت نره؟ زود بیا.جلسه ششم با خاطره سرمای دیروز شروع شد. بعد، از دیر رسیدن به خونشونو و سین جین کردن مادرش و طرفداری پدرش گفت. گفت: پدرم خیلی منطقیه. بازهم نشد بپرسم چکاره هست. قرار فردا رو هم گذاشتیم. هوای فردا بهتر بود. مسیرمون رو عوض کردیم و اونقدر رفتیم تا باز هم ساعت شش ونیم شد . بهم گفت که تاخیر اون روزش بخاطره شلوغی خیابونها و کم بودن تاکسیها در این ساعت بوده به طوریکه ساعت هفت ونیم میرسه خونه. بخاطر اینکه سین جین ازش رو تکرار نکنن تا اولین تاکسی سرویس رو دیدم رفتم و یه ماشین گرفتم و بعد رسوندمش خونشون و
