stresex :::: زیبا ترین داستانهای سکسی از زبان شما ::::

AZ SHOMA DOSTAN GERAMI TAGHAZA MISHAVAD AGAR DASTANE JAZABI DARID BE EMAIL MAN IRAN_AZAD_M@YAHOO.COM BEFERESTID TA DAR INJA BA ESME KHODETAN BE NAMAYESH BEGZARIM ::::: dar nahayat az dooste azizam Mehrzad_p2000 nahayat tashakoor roo daram :::::

Monday, August 07, 2006

پیام و مریم

حدود 8 سال پیش بود که از ارومیه رفتیم بندر عباس ... یه تغییر مکان خیلی شدید!
به خاطر شغل بابام بود که مجبور شدیم کوچ کنیم! اون موقع من می رفتم اول دبیرستان ...
به خاطر تغییر جا خیلی ضد حال خوردم ... چون جایی که رفته بودیم از هر لحاظی با ارومیه 180 درجه فرق داشت!
هم از لحاظ آب و هوا ٬ هم از لحاظ برخورد مردم ٬ هم از لحاظ فرهنگ ٬ هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ شکل ظاهری!
با اینکه همه جا شایعه که ترکها با غیرتن اما من اصلا همچین چیزی رو به این شدت ندیدم! توی شهر خودمون همه چیز واسمون عادی بود! حتی منی که 15 سال داشتم خیلی وقتها بدون روسری می رفتم بیرون! یا مثلاً تمام زمستون فقط کلاه سرمون بود! یا اینکه خیلی راحت با پسرهای اطرافمون رابطه در حد دوستی داشتیم!
اما حالا وارد منطقه ای شده بودیم که مردمش حتی برای خرید از سر کوچه شون پوشیه می زدن! این خیلی واسم عذاب آور بود!
منی که پوستم در مقابل اونا مثل برف بود وقتی بدون پوشیه می اومدم بیرون همه نگام می کردن! به راحتی می فهمیدم که هر مردی که از کنارم رد می شه شق می شه!
توی شهر خودمون اونقدر از آزادی دلزده بودیم که حتی محل پسرهای همسایه نمی دادیم ...
اما اینجا اونقدر محدود شده بودم (از طرف جامعه ... نه از طرف خونواده!) که هر کسی برام جالب بود! از همه ی اینا جالبتر برام پسر همسایه ی کناریمون بود! اسمش پیام بود و خیلی وقتها حس می کردم که داره با یه لبخند مرموز نگام می کنه!
نسبت به بقیه ی پسرای بندری که پوستهای سبزه و بینی های بزرگ و چهره ی ناموزونی داشتن ٬ پیام پوست صاف و چهره ی ظریفی داشت!
پسرهای بندر در اوج شهوت می خواستن خودشونو غیرتمند نشون بدن و بگن که از دختر ها اصلا خوششون نمیاد!!!!
اما بر عکس اونا پیام به راحتی به من لبخند می زد و حتی چند بار برای صحبت جلو اومد که موقعیتش به خورد ...
تقریبا وسط های سال بود و منم بلاخره اونجا توی یه دبیرستان نزدیک خونه ثبت نام کردم! بعد از مدرسه رفتن اون ذهنیتی که از مردم بندر تو ذهنم بود به هم ریخت! چون فهمیدم اونا هم همه جور موضوعی بین خودشون دارن!
دخترهاشون تمام زنگ تفریح در مورد دوست پسرهاشون و یا حتی بعضی از اونا در مورد سکسهاشون حرف می زدن! من به خاطر زیباییم و بی حجاب بودنم خیلی زود قاطی اونا شدم و باهام صمیمی شدن!
وقتی پای حرفاشون نشستم فهمیدم که خیلی هاشون آرزوی دوستی با پیام رو دارن! تو نظر اونا هر کسی که دوست پسرش خوشگل تر می بود معنی سر دسته رو میداد! و بامزه اینجا بود که هیچ کس تا اون موقع نتونسته بود دل پیام رو ببره!
وقتی اینا رو فهمیدم انگیزه ی دوستیم با پیام بیشتر شد! می خواستم با این کارم بهشون بفهمونم که از همشون خوشگلتر و سرتر هستم ...
ظهر که داشتم می رفتم خونه طبق معمول پیام رو نزدیک مدرسه دیدم! سارا هم همرام بود ... تا پیچیدیم تو کوچه ٬ پیام هم از فرصت استفاده کرد و صدا زد : مریم خانم؟!
وقتی برگشتم اومد کنارمو یه نامه توی دستم گذاشت و با یه لبخند گفت : خواهش می کنم دلمو نشکن! و رفت ...
سارا دهنش باز مونده بود! انگار پادشاه انگلیس به من نامه داده بود! ... با هم دیگه زود رفتیم خونه ی ما و رفتیم تو اتاقم! ... بدون لحظه ای مکث شروع کردیم به خوندن نامه! ... پیام توش از احساس قلبیش به من نوشته بود و اینکه تا حالا از هیچ دختری جز من خوشش نیومده و دلش می خواد بیشتر باهام آشنا بشه و خواسته بود که واسه ی حرف زدن با هم یه جا قرار بذاریم!
حسادت رو تو چشمای سارا می خوندم واسه همینم بود که سعی نکردم خودمو ذوق زده نشون بدم!
فردا صبحش سریعتر رفتم مدرسه تا سارا همرام نباشه و اگه پیام رو دیدم بتونم راحتتر باهاش حرف بزنم! اتفاقا پیام رو هم دیدم و تو راه مدرسه اومد کنارم! گفت :چی شد؟ جوابمو نمی دی؟ ... نا خود آگاه یه لبخند زدم و اونم با خنده گفت : می دونستم دختر نازی هستی!
از اونجا رابطه ی من با پیام شروع شد ... بعدا فهمیدم که اونا بندری نیستن و اهل اصفهانن و 3 ساله که اومدن بندر ... پیام خیلی پسر داغ و با محبتی بود! هیچ وقت از ابراز علاقش کم نمی شد و همیشه یه نوع تازگی خاص داشت ...
چیزی که این وسط من بیشتر باهاش آشنا شدم پدیده ی سکس بود! ... بعد از یه مدت وقتی کنار پیام می رفتم یه لرزشه خاصی رو تو دلم حس می کردم ... یه نیاز ... نیازی که به بدن پیام داشتم! ... حس می کردم پیام هم همین حس رو داره! ... یه روز که پدر و مادرش برای 3 روز رفتن کیش منو دعوت کرد که برم خونشون ...
وقتی رفتم خیلی مودبانه باهام برخورد کرد و بعد کلی صحبت رفتم تو اتاقش تا وسایلشو بهم نشون بده! همینطور که تو اتاقش حرف می زدیم من نشستم روی لبه ی تخت ٬ که یهو بی مقدمه پیام اومد و کنارم نشست! ... یه کم نگام کرد و گفت : مریم؟ ... می دونی چقدر دوست دارم؟ ...
دوباره اون حالت رو توی دلم حس کردم! سرمو انداختم پایین که پیام با نوک انگشتاش صورتمو آورد بالا و آروم لبهاشو روی لبهام فشار داد ... خشکم برده بود! نمی دونستم چیکار کنم! پیام تا اون روز چند بار دست و گونه ی منو بوسیده بود اما لب ... برام یه حال دیگه ای داشت!اومدم بلند شم که دستاشو دورم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش! حالا دیگه روم تسلط کامل داشت! نگاهشو به لبام دوخته بود و لباش می لرزید! دوباره آروم سرشو آورد جلو و ازم لب گرفت اینبار مقاومتی نشون ندادم ... حس می کردم خودم هم بهش نیاز دارم ... پیام رو خیلی دوست داشتم ...
خیسیه لبهاش حالمو داغون می کرد ... سرشو بلند کرد منو خوابوند رو تخت و دوباره شروع کرد به لب گرفتن! ... کم کم زبونشو کرد توی دهنم و سعی می کرد که زبون منو گاز بگیره ... حس می کردم یه چیزی زیر دلم داره تند تند می زنه! پیام بد جوری حالمو خراب کرده بود! ...
حس کردم که داره خودشو روی من می کشه! همونطور که لبهامو می بوسید آروم سرشو آورد پایینو شروع کرد به بوسیدن گردنم ... همونطور که داشت پایین می رفت یهو یه ترس خاص ریخت تو دلم!
دیدم داره به سمت سینه هام میره که سرشو بلند کردم ... ترس رو نگام خونده بود و بهم گفت: مریم ... می دونی خیلی قشنگی؟ می دونی هر بار که می بینمت این زیباییت چه بلایی سر من میاره؟ ... می دونی همیشه چه فشاری رو تحمل می کردم و دم نمی زدم؟ ... عزیز دل من ... می دونی که چقدر دوست دارم ... من که کاری نمی خوام بکنم! بذار حداقل حسرت بوسیدن بدنت رو دلم نمونه!!!!!
منم که مسخ و گیج حرفاش شده بودم چشامو بستم و صدام در نیومد! پیام همونطور که آهسته تنم رو می بوسید پایین می رفت و دکمه های لباسمو باز می کرد! دلم می خواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم! پیام سینه هامو درآورد و شروع به لیسیدن کرد! ... قلبم اونقدر تند میزد که فکر می کردم هر آن ممکنه از جاش در بیاد! ...
احساس خوشایندی داشتم! اولین بار بود که یه پسر به سینه هام دست می زد و اونا رو می مالید و می بوسید! ... پیام سر یکی از سینه هامو تو دهنش کرد و شروع کرد به مکیدن! ... یه آن حس کردم که کسم خیس شد! ... بد جوری عرق کرده بودم!پیام خودشو کاملا روی من کشید و تیشرتش رو در آورد و بدنش رو روی سینه هام می کشید! کیرش کاملا شق شده بود و داشت شلوارشو جر می داد! کیر سفت شده اش رو از روی شلوار روی کس من می کشید و آه و اوه می کرد! ...
من اونقدر ترسیده بودم که که فقط تند تند نفس می کشیدم! دست پیام پایین تر رفت تا زیپ شلوارشو باز کنه که من از جا پریدم ... در اوج لذت داشتم علنی می لرزیدم! پیام تا اومد که آرومم کنه به سمت در دویدم ... لباسمو نبسته بودم و واسه همین سینه هام بالا و پایین می پرید ... وقتی نگاه کردم دیدم سینه هام بیرونه و سرخ شده ... پیام همونطور که با چشای خمار روی تخت دراز کشیده بود و نفس نفس می زد منو نگاه میکرد ... منم سریع دکمه هامو بستم و رفتم خونه!!!!
حالم خیلی خراب بود ... وحشتناک خوابم می اومد ... رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم ... ناخوداگاه دستم روانه ی کسم شد که دیدم شورتم خیسه خیسه!!! از اینکه نذاشتم پیام کسمو بمالونه خیلی پشیمون بودم! حقیقتش خیلی خوشم اومده بود! از تصورش هم حتی یه حال خاصی تو دلم ایجاد می شد!
آروم سینه هامو مشت کردم و خوابیدم! فرداش که داشتم می رفتم مدرسه پیام رو سر راه دیدم! ... سرشو انداخت پایینو گفت : مریم تو رو خدا منو ببخش ... به خدا من به حد مرگ دوست دارم و جز تو پیش هیچ دختر دیگه ای این حال رو نمی شم! تو رو خدا باهام قهر نکن و ترکم نکن! ... تو دلم بهش می خندیدم که طفلکی فکر کرده من بدم اومده!!!!!!!!!!!!! دوباره گفت: مریم بدون تو می میرم ... ترکم نکن ... اگه هنوزم دوستم داری و می تونی تحملم کنی امروز بعد از ظهر بیا خونمون ٬ مریم قول میدم پسر خوبی باشم ...
چیزی نگفتم و سریع به طرف مدرسه رفتم! ... از همون لحظه می دونستم که بعد از ظهر پیشش خواهم رفت! ... وقتی عصر رفتم خونشون از ذوق داشت می ترکید! سعی می کرد خودشو خیلی دور بگیره و زیاد به بدنم نزدیک نشه ... حتی مثل قدیم دستم رو هم نگرفت ... روی صندلی اتاقش نشسته بودم که شیطونیم گل کرد و رفتم روی لبه ی تختش ... خیلی دلم می خواست کاری رو که دیروز کرد و تکرار کنه!
سرگرم همین فکرا بودم که یهو وارد شد و دو تا لیوان شربت آورد . منو که روی لبه ی تخت دید چیزی به روی خودش نیاورد و نشست روی صندلی ... شروع کرد به حرف زدن و سعی داشت که قضیه ی دیروز رو یه جوری ماستمالی کنه!
خیلی حرف می زد و منکه دیگه داشت حوصله سر می رفت بلند شدم و رفتم طرفش! اینبار کرم از خودم بود که نمی تونستم لذت دیروز رو فراموش کنم! رفتم و روی پاش نشستم که دیدم دوباره داره نگاهاش تغییر می کنه! ... سرمو بردم جلو و لبهاشو فقط بوسیدم! ... آروم گفتم: پیام به حد مرگ دوست دارم! ...
بهم گفت: مریم منم دوست دارم و می خوام ... اما آخه نمی خوام تو رو ...
دستمو رو لباش گذاشتم و گفتم مگه دوستم نداری؟ با سر جواب مثبت داد! ... منم بهش گفتم: پس فقط همین که تو به من اعتماد داشته باشی کافیه! ... بقیه ی چیزا خودش حل می شه!
پیام هم از خدا خواسته منو بغل کردو گذاشت رو تخت! اینبار اول همه ی لباسهامو بجز شورت و سوتینم در آورد و خودش رو هم لخت کرد! ... آروم خوابید روم و شروع کرد به لیسیدن لبام و بدنم! همونطور که پایین می رفت سوتینم رو هم در آورد! تنم رو میلیسید و من آه می کشیدم! زبونشو توی نافم میکرد و لیس میزد! حس می کردم کسم داغ شده و داره باد می کنه ... چشمام خمار شده بود و تنم می لرزید که حس کردم پیام لبه های شورتم رو گرفته و داره می کشه پایین ... نگاش که کردم دیدم همه ی نگاهش به کسمه و لباش می لرزه! دوباره حس کردم که کسم داره خیس می شه ... پیام بینیشو برد سمت کسم و بویی کرد و یه آه بلند کشید و شروع کرد به لیسیدن لبه های کسم!!
دیگه داشتم دیوونه می شدم ... یه لذت خاصی رو حس می کردم که حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم ... پیام با زبونش با نوک کسم بازی می کرد و اینکارش خیلی شهوتیم کرده بود ... می خواستم از لذت جیغ بزنم که حس کردم داره زبونشو توی سوراخم می کنه! ... زبونشو هی توی سوراخم می کرد و در می آورد! ... با زبونش همه ی کسم رو لیسید و شروع کرد به بوسیدنش! همونطور که ناله می کردم گفتم: پیام درد میکنه!!!! پیام هم سرشو آورد بالا و آروم انگشتشو لیسید و فرو کرد توی کسم! حرکت رفت و برگشتی انگشتش توی کسم داشت حرارتم رو بیشتر می کرد ... انگار کسم داشت می سوخت! ...دیگه ناله هام داشت بلند می شد که پیام انگشتشو در آورد و از روم بلند شد! همه ی تنش عرق کرده بود و لباش می لرزید ...
یهو شرتش رو در آورد و من دیگه قاطی کردم! ... تا اون روز کیر هیچ مردی رو ندیده بودم! یه تیکه گوشت بزرگ و سیخ و بالا رفته که نوکش کمی برجستگی داشت! زیرش هم دو تا تیکه گوشت آویز بود که بعدا فهمیدم همون تخم مردهاست! ...
بلند شدم و تا به کیرش دست زدم دادش به آسمون رفت و چشماشو بست! آروم کیرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندن! پیام همونطور که آه های بلند می کشید می گفت: فشار بده! ... احساس خوبی داشتم ... از مالوندن کیر پیام و دیدن ناله هاش لذت می بردم! ... ناخود آگاه سرمو بردم پایینو کیرشو لیس زدم ... پیام که بی حس شده بود خودشو انداخت روی تخت! ... منم به کارم ادامه دادمو کیرشو لیس می زدم!می خواستم تلافیه لیسهایی که به کسم زده بود کرده باشم!
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پیام بلند شد و منو رو تخت خوابوند و روی من دراز کشید ... آروم پاهامو آورد بالاو کیرشو روی کسم گذاشت و فشار داد ... جیغم بلند شد و احساس سوزش وحشتناکی توی کسم کردم ... اما پیام به حرکت رفت و برگشتیش ادامه داد و بهم می گفت: چیزی نیست عزیزم ... الان خوب میشه! ...
همونطور که ازم لب می گرفت تلمبه می زد! و رگهای گردنش سیخ می شد! بعد از حدودا یه ربع دیگه بی حس شده بودم و پیام کار خودشو می کرد ... نفهمیدم کی بود که پیام دادی کشید و کیرشو از کسم در آورد و شروع کرد به مالیدنش ... بعد از چند ثانیه اب لزج و سفید رنگی از توش روی بدنم پاشیده شد!
پیام که نفسهاش آرومتر شده بود روی بدنم دراز کشید و بغلم کرد! ... وقتی بلند شدم خون قرمز تیره ای رو روی تخت دیدم!.............
دیگه بماند که چه جوری رفتم خونه و چه حالی داشتم! وقتی فردا رفتم مدرسه حالم خیلی خراب بود ٬ طوری که حتی زنگ اول کاملا خواب بودم! زنگ تفریح پروین اومد و کنارم نشست و با نیشخند گفت: مریم بو میدی! ... پیام تو رو هم اپن کرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
--------

0 Comments:

Post a Comment

<< Home