stresex :::: زیبا ترین داستانهای سکسی از زبان شما ::::

AZ SHOMA DOSTAN GERAMI TAGHAZA MISHAVAD AGAR DASTANE JAZABI DARID BE EMAIL MAN IRAN_AZAD_M@YAHOO.COM BEFERESTID TA DAR INJA BA ESME KHODETAN BE NAMAYESH BEGZARIM ::::: dar nahayat az dooste azizam Mehrzad_p2000 nahayat tashakoor roo daram :::::

Tuesday, July 25, 2006

نوار بهداشتی خواهرم
خیلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم.یعنی همیشه می خواستم بدنشو لخت ببینم.حتی اگه فقط یه ذرش هم که شده .لباس کوتاه که می پوشید من همیشه چشمام دنبال این بود که وقتی میشینه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بیشتر ببینم.تنها که می شدم لباس زیراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و همیشه تصور می کردم توی این شورت صورتی که الان تو مشتای منه یا اون کرست سفیده چی میاد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا میشد که از طبقه پایین یخچال چیزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بیرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که میشد خطه وسط سینهاش منو دیونه میکرد و همیشه حوله حمومش رو تا میرفت حموم قایم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه دیگه بدنه خیس لخت خواهرم میاد توش٫تا اینکه: یه روز قرار شد که من برای خرید یه سری چیزایی که برای خونه می خواستیم برم بیرون.مامان یه لیست داد که اینارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چیزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا دیدم روی میز توالتش دولا شده و داره رژ لب میزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بیرون.همون شورتی که دیروز تو مشهای من بود.تا منو دید روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم میرم خرید و اگه چیزی می خواد بگه.اونم یکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که میرفت چون سوتین نبسته بود سینهاش می لرزید و منو دیدونه تر میکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من یه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اینو که گفت من دستام شروع کرد به لرزیدن.تصور اینکه نوار بهداشتی رو برای کجاش میخواد دنیا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشیده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز میکنه با انگشتاش قشنگ بازش میکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش میلرزه وااای دیگه نمیتونستم ادامه بدم.نمیدونستم اینبار چجوری جلوی خودمو بگیرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای یک ثانیه باید بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نیست.من باید این طلسم رو میشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اینجات می خوای٫آره؟ و قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اینحا آره؟ آره؟ و هی بیشترو بیشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور میکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود یه جیغ کوچیک زد و دست منو کنار کشید و با خنده گفت :‌کره خر با اینجای من چیکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نمیخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها میومدم پایین آروم گفت:گفتم که برای الان نمیخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلا نفهمیدم چجوری رفتم و چیزایی رو که مامان گفته بود خریدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نیم ساعت طول کشید. وسایل رو به مامان دادم و اونم مثل همیشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشین که میخواییم بریم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون میگیم مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسیدم که شاید عصبانی باشه برای همین در زدم اونم گفت بیا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.یهو ازش پرسیدم:اگه بلد نیستی چجوری باید استفاده کنی من بلدم.آخه این جدیده اون یارو فروشنده داروخونه بهم توضیح داد و سریع بدون کوچیکترین وقفه ای ادامه دادم:جدی میگم اگه بلد نیستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می خوام ببینم این چیه که شماها همش استفاده میکنین٫جون من٫جون من بذار دیگه.اونم که از این اصرار من خندش گرفته بود یه ذره کلشو اینور و اونور کرد. گفت:آخه بتو چه ما اینو چجوری استفاده می کنیم.منم سریع قبل از اینکه ادامه بده گفتم:جون من.آخه خیلی کنجکاوم٫جون من بذار دیگه. اونم گفت:از دست تو.بعد پاشو باز کزد و گفت میذاریم اینجا.من دیگه دنیا جلوی چشمام سیاه شد.هی اونجاشو با دست فشار میداد و میگفت:خوب دیدی!! اینجا اینجا.من که تاحالا اینقدر از نزدیک اونجاشو حتی با شورت ندیده بودم دیگه سرم سوت کشید.حس میکردم پیشونیم خیس خیسه و تمام موهای بدنم سیخ شده. گفتم:اینجوری که نه.می خوام خودم این کارو بکنم٫یعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببینم چجوریه.اونم گفت:آخه الان که نمیشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با من.مثل برق پریدم پایین و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت دیرتر میایم.مامانم چون میدونست یه ساعت ما شاید بشه ۱۰ ساعت گفت:بیشتر نشه ها٫میدونی که مامانی خیلی ناراحت میشه اگه دیر بیاین.منم گفتم:قول میدیم.شما تا برسین اونجا یه ساعت نشده ما اونجاییم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقیقه بیشتر طول نکشید که مامان یه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جریان یک ساعت دیرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نمیدونستم چجوری باید دوباره موضوع رو پیش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پیش بره.نشستم رو میزش و اینور و اونورو نگاه میکردم که یه چیزی پیدا کنم که بهش بگم که یهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت:اگه میخوای ببینی بیا دیگه دیونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقیش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.دیدم داره باسنشو تکون میده.گفتم بذاز اول از نزدیک ببینم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسیدم.شورتی که تا حالا فقط بو میکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش تا بالا رو لیس میزدم.با همون صدای حشریش خیلی آروم و زیر لب گفت:اونجا نیست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اینکه از نزدیک میتونم اونجاشو ببینم برام امکان پذیر نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اینقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بیرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا یادم نیست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نریزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تایید کردم که باشه خیالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پایین کردن.وسط آخو اوخش همینطور که جیغ میزد یهو اسم یکی از دهنش دررفت و گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که دیدم این اسم با اسم من خیلی فرق داره فهمیدم که کی با خواهره ما شیطونی میکنه.ولی اون موقع اینقدر حواسم به چیزای دیگه بود که بعد از یه ثانیه یادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اینبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب میکردم.دیگه ماله من داشت میومد.درآوردم و ریختم رو شیکمش و بیهوش شدم.چشمامو که باز کردم دیدم لباس پوشیده داره آرایش میکنه.منو که دید گفت:بدو خره٫الان مامان اینا شاکی میشنا.بدو که دیر شد.منم سریع یه دوش گرفتم و ماشین روشن کردمو از پایین بوق زدم که بیا بریم.باهم رفتیم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بودیم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.بقیه هم فکر میکردن که ما از دیدن مامانی اینقدر خوشحال شدیم
--------

0 Comments:

Post a Comment

<< Home